متن فلسفی
عنوان شعر
اول : آدام بیس
ما را گرفته
است به تسلیم،خشم تو
دروازه بان
نامتعادل! که چشم تو
دروازه ی ورود
به اعماق دوزخ است!
در حین امتحان
نهایی حلول کن!
قوچی برای
سر نبریدن نزول کن!
قربانی مُسَلم
تو، توی مسلخ است
من را ضعیف
بار بیاور اذا جسد..
این کالبَد
به روحِ دمیدن نمی رسد
سطحی لگد زدی
که عمیقا نمی رسد!
خوبت به داد
حال بد من نمی رسد
ای دور دستی
تو به گردن نمی رسد!
مابین دست
و گردنمان چند فرسخ است؟
ای صفر و یک!سناریوی
دو دوییت را
در بودن و
نبودن من می زنی رقم
تو در ورای
بودن این "من" یگانه ای
من در پسِ
نبودن "تو" صفر مطلقم
پس حدّفاصل
من وتو، بین جبر و جبر
دوران ایستادن
من توی برزخ است
تنهایی است
عاقبتت در یگانگی
از سیب و از
نصیب خود از باغ خانگی
با من فرار
کن طرف جاودانگی
هنگام مرزتر
شدن از آستانگی
دنبال علّتیم
در این بی نشانگی
انبار کاه!سوزنمان
دست سر نخ است!!
ما را گره
نزد به خدا "عقده ی مسیح"*
مایوسِ بر
صلیب نجاتت ندادنیم
معصوم بود
آدم ما قبل از آن گناه
معصوم بود
مریم ما،بعد با خدا....
ما بچّه های
تخس کدام مادریم که
ما را نزد
که: گاز نزن!بی پدر! اَخ است؟!
هم از زمین
پرم، و هم از آسمان پرم
پس فرض می
کنیم که من دایناسورم
خشم تو توی
نسخه ی من آروارگی ست
داری دمای
بوم مرا سرد می کنی
پس زیر صفر
بردن من سنگوارگی ست
چون زیر صفر
رفتن تو،لایه ی یخ است
یخ می زنیم
و خشم تو را سرد می کنم
من نسخه ی
توام که تو را درد می کنم
آرام نیست
زخم تو در رونوشته ات
آرام نیست
آدمِ بعد از فرشته ات
"آدام
بیس"** عاطفی ات گریه می کند
بر نسخه ای
که قاعده اش آه و آوخ است
___________________________
پ.ن:
*#عقده ی_مسیح:اصطلاحی
برای یک نوع عقده در روانشناسی
**#آدام_بیس:اثر
هنری "زئوس" در کتاب"زمانی که یک اثر هنری بودم"، به قلم"اریک
امانوئل اشمیت"
______________________________________
رحمتاله رسولی
مقدم
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول : آدام بیس
ما را گرفته
است به تسلیم،خشم تو
دروازه بان
نامتعادل! که چشم تو
دروازه ی ورود
به اعماق دوزخ است!
در حین امتحان
نهایی حلول کن!
قوچی برای
سر نبریدن نزول کن!
قربانی مُسَلم
تو، توی مسلخ است
من را ضعیف
بار بیاور اذا جسد..
این کالبَد
به روحِ دمیدن نمی رسد
سطحی لگد زدی
که عمیقا نمی رسد!
خوبت به داد
حال بد من نمی رسد
ای دور دستی
تو به گردن نمی رسد!
مابین دست
و گردنمان چند فرسخ است؟
ای صفر و یک!سناریوی
دو دوییت را
در بودن و
نبودن من می زنی رقم
تو در ورای
بودن این "من" یگانه ای
من در پسِ
نبودن "تو" صفر مطلقم
پس حدّفاصل
من وتو، بین جبر و جبر
دوران ایستادن
من توی برزخ است
تنهایی است
عاقبتت در یگانگی
از سیب و از
نصیب خود از باغ خانگی
با من فرار
کن طرف جاودانگی
هنگام مرزتر
شدن از آستانگی
دنبال علّتیم
در این بی نشانگی
انبار کاه!سوزنمان
دست سر نخ است!!
ما را گره
نزد به خدا "عقده ی مسیح"*
مایوسِ بر
صلیب نجاتت ندادنیم
معصوم بود
آدم ما قبل از آن گناه
معصوم بود
مریم ما،بعد با خدا....
ما بچّه های
تخس کدام مادریم که
ما را نزد
که: گاز نزن!بی پدر! اَخ است؟!
هم از زمین
پرم، و هم از آسمان پرم
پس فرض می
کنیم که من دایناسورم
خشم تو توی
نسخه ی من آروارگی ست
داری دمای
بوم مرا سرد می کنی
پس زیر صفر
بردن من سنگوارگی ست
چون زیر صفر
رفتن تو،لایه ی یخ است
یخ می زنیم
و خشم تو را سرد می کنم
من نسخه ی
توام که تو را درد می کنم
آرام نیست
زخم تو در رونوشته ات
آرام نیست
آدمِ بعد از فرشته ات
"آدام
بیس"** عاطفی ات گریه می کند
بر نسخه ای
که قاعده اش آه و آوخ است
___________________________
پ.ن:
*#عقده ی_مسیح:اصطلاحی
برای یک نوع عقده در روانشناسی
**#آدام_بیس:اثر
هنری "زئوس" در کتاب"زمانی که یک اثر هنری بودم"، به قلم"اریک
امانوئل اشمیت"
نقد:
طرح مسائل
فلسفی همان گونه که در ذهن طرح میشوند اگر در نظم بیاید و حتی اگر در قالب مسمط با
ترجیعبندهای آنچنانی هم باشد شعر خلق نمیشود. شما بهتر بود این کند و کاوهای ذهنی
خود را در یک نثر شفاف مطرح میکردی حتی خطابها و تلمیحات متن هم کمکی به شعر شدن
متن نمیکند تازه با انتخاب چنین قالبی در شعر کلاسیک کلام را به ورطهای انداخته است
که اغلب جملات نامفهوم و حتی گاهی غلط است:
قوچی برای
سر نبریدن نزول کن!
تحمیل قافیه
«نازل» را به «نزول» تبدیل کرده است و جملات نامفهوم که نتیجهی تحمیل وزن و قافیه
و ردیف است فراوانند:
دروازه بان
نامتعادل! که چشم تو
دروازه ی ورود
به اعماق دوزخ است!
من را ضعیف
بار بیاور اذا جسد..
این کالبَد
به روحِ دمیدن نمی رسد
سطحی لگد زدی
که عمیقا نمی رسد!
ای دور دستی
تو به گردن نمی رسد!
مابین دست
و گردنمان چند فرسخ است؟....
و نمونهها
بسیارند تا حدی که به جرأت میتوانم بگویم همهی جملات یا نامفهومند یا ضعف تألیف دارند
تازه اگر این ضعفهای فنی هم نبود متن شما یک نظم فلسفی بود که نیازی نبود آن را منظوم
کنید.
نگاه فلسفی
به پدیدهها می تواند شعری خلق کند که حتی تفسیر آن توسط مخاطبان فلسفی نباشد و بر
عکس شعر میتواند بی هیچ نگاه فلسفی خلق شود ولی مخاطبان آن را به تفسیر فلسفی بنشینند.
برای نمونه به غزل:
دوش دیدم که
ملائک در میخانه زدند از حافظ دقت کنید ظاهراً نگاهی فلسفی آن را سروده است اما متن
فلسفی نیست و شاید نگاه شاعر هم فلسفی نبوده و این مخاطب است که آن را فلسفی میبیند.
به این متن شعر میگویند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر