نوسان روایت
بین دو فضا
عنوان شعر
اول :
1
می خواهی که
تاریک نباشم
و به آغوش
گرم خانواده ام برگردم
برگشته ام
برگشتم و دیدم
گلدان ها را
از ایوان خانه
جمع کرده اند
دیدم که مادرم
قالی ها را
بی طرح گل
می بافد
و پدرم تمام
روز را تلاش می کند
بی حضور تو
باغچه حیاط
را
زنده نگه دارد
در خانه ی
ما
همه سعی دارند
کاری کنند
تو را از یاد
ببرم
من از تاریکی
دیده بودم
خواهرم دامنه
گل دارت را
چگونه با نفرت
می سوزاند
با من بگو
ای که در سینه
ام پنهانی
با تو چگونه
می توانم
به آغوش گرم
خانواده ام برگردم...
عنوان شعر
دوم :
2
دست ببرید
در گلوی شترها
و مرا بیرون
بکشید از این برامدگی
هرچه
هرچه
هرچه هست و
نیست را می جوند
#
ما دست نبرده
ایم
در دستور زبان
کسی
با زبان خودمان
چشیده ایم
این را دختران
دبستان می دانند
#
بعد از این
ضمیمه کنید
خیال ندارم
منقرض شوم
تا طلوع خورشید
آنچه در بطن
گنجشکان سنگ خورده را
بالا می آورم
از دور به
نور طعنه می زنم
ضمیمه کنید
حرف به حرف
بدنم را
مرا از این
برامدگی بکشید بیرون
باد را شنیده
ام
به درختان
سپستان و دختران دبستان
چشم چرانی
کرده است
من رفتگران
زن را
به رادیو معرفی
خواهم کرد
برگردید به
چند سال قبل
آن زمان که
من و درختان ،
نونهال بودیم
با مادرم به
مدرسه می رفتم
و ادامه ی
کلاس ها را تی می کشیدم
آن روزها رفتگران
زن
هنوز به خیابان
ها تزریق نشده بودند...
عنوان شعر
سوم :
3
این سنگ است
که روی سنگ
می ایستد
بازی نیست
زندگی است
هفت بار اشاره
رفته ام
اما چه کسی
می توانست ببیند
جز من که این
طرف خط می سوختم
حالا سایه
ام
به تماشا ایستاده
است
عده ای از
سایه ها
رنگ می باختند
هرکس
به او نشانه
می رفت
خود می شکست
سنگ روی سنگ
بند نمی آمد
جز او که به
هفت شکل متساوی
تکه تکه شده
بود
هفت سنگی
به شکل ناباورانه
ای
در زندگیم
سایه ای از
زن خلق می کرد...
حکیم آلکثیر
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول :
1
می خواهی که
تاریک نباشم
و به آغوش
گرم خانواده ام برگردم
برگشته ام
برگشتم و دیدم
گلدان ها را
از ایوان خانه
جمع کرده اند
دیدم که مادرم
قالی ها را
بی طرح گل
می بافد
و پدرم تمام
روز را تلاش می کند
بی حضور تو
باغچه حیاط
را
زنده نگه دارد
در خانه ی
ما
همه سعی دارند
کاری کنند
تو را از یاد
ببرم
من از تاریکی
دیده بودم
خواهرم دامن
گل دارت را
چگونه با نفرت
می سوزاند
با من بگو
ای که در سینه
ام پنهانی
با تو چگونه
می توانم
به آغوش گرم
خانواده ام برگردم...
نقد:
فضای به سخن
درآمدن شاعر فضایی نیست که شما در آن به نوشتن این متن پرداختهاید شاعر در زندگی عادی
خویش با فضاهایی روبروست که احساسهای گونهگون را در او برمیانگیزند این فضاها را
فضای احساس مینامیم اگر شاعر در این فضاها به سخن درآید به جای شعر سرودن شعار داده
است چرا که ترسیم فضای واقعی مثل نقاشی است که از طبیعت کپیبرداری میکند در حالی
که هنر آفرینش فضاهای مجازی است چه فضاهای مجاز مرسلی چه مجاز کنایی و چه فضاهای مجاز
استعاری که این سومی از همه هنریتر و قویتر است تا حدی که برخی از منقدین آن را تنها
فضای هنری آفریده شدهی هنرمندان میدانند این متن در فضای احساس است و شعار.
برای خلق فضای
استعای و هنری آن درست مثل خلق یک واژهی استعاری باید عمل کنید یعنی فضای احساس را
فضای مشبه قرار دهید و فضایی در خیال خود خلق کنید که این فضا نباشد بلکه مشابه این
فضا باشد آنگاه به روایت فضای دوم بدون توجه به فضای اول بپردازید تا شعر آفریده شود
برای مثال شعر (به کجا چنین شتابان) شفیعی کدکنی را در نظر بگیرید که احتمالاً فضای
احساس شاعر احساس نیاز به مهاجرت است اما آن را در گفتوگوی گون و نسیم تصویر کرده
است این است آفرینش فضای استعاری یا هنری. شما فضای احساس جدایی از همسر را باید در
فضایی متفاوت ولی مشابه با آن تصویر و روایت کنید نه آن که همان فضا را روایت کنید
این روایت شما هر چقدر هم ادیبانه باشد شعر خلق نمیکند نهایتاً در این نوع روایت تنها
ما یک متن ادبی داریم نه شعر.
عنوان شعر
دوم :
2
دست ببرید
در گلوی شترها
و مرا بیرون
بکشید از این برامدگی
هرچه
هرچه
هرچه هست و
نیست را می جوند
#
ما دست نبرده
ایم
در دستور زبان
کسی
با زبان خودمان
چشیده ایم
این را دختران
دبستان می دانند
#
بعد از این
ضمیمه کنید
خیال ندارم
منقرض شوم
تا طلوع خورشید
آنچه در بطن
گنجشکان سنگ خورده را
بالا می آورم
از دور به
نور طعنه می زنم
ضمیمه کنید
حرف به حرف
بدنم را
مرا از این
برامدگی بکشید بیرون
باد را شنیده
ام
به درختان
سپستان و دختران دبستان
چشم چرانی
کرده است
من رفتگران
زن را
به رادیو معرفی
خواهم کرد
برگردید به
چند سال قبل
آن زمان که
من و درختان ،
نونهال بودیم
با مادرم به
مدرسه می رفتم
و ادامه ی
کلاس ها را تی می کشیدم
آن روزها رفتگران
زن
هنوز به خیابان
ها تزریق نشده بودند...
نقد:
در این شعر
فضای استعاری آغاز شده اما شاعر در بند دوم از فضای استعاری خارج شده و به فضای احساس
برمیگردد بجای آن که تمام احساسات خود را در همان فضای گلوی شتر و بلع ان تصویر کند
میآید به فضای احساس خود و دوباره به روایت فضای واقعی که احساساتش را برانگیخته میپردازد
در حقیقت از شعری که آغاز شده به شعار میرود اشاره کردم که شاعر باید در همان فضای
خیال بماند بی هیچ توجهی به فضای احساس.
عنوان شعر
سوم :
3
این سنگ است
که روی سنگ
می ایستد
بازی نیست
زندگی است
هفت بار اشاره
رفته ام
اما چه کسی
می توانست ببیند
جز من که این
طرف خط می سوختم
حالا سایه
ام
به تماشا ایستاده
است
عده ای از
سایه ها
رنگ می باختند
هرکس
به او نشانه
می رفت
خود می شکست
سنگ روی سنگ
بند نمی آمد
جز او که به
هفت شکل متساوی
تکه تکه شده
بود
هفت سنگی
به شکل ناباورانه
ای
در زندگیم
سایه ای از
زن خلق می کرد...
نقد:
در شعر سوم
خیال شاعر پراکنده است فضای استعاری بازی هفت سنگ شکل نمیگیرد برای این که خیال شاعر
تثبیت ندارد شاعر گاهی در فضای خیال است گاهی در فضای احساس و روایتش هم مرتب بین این
دو فضا در نوسان است شاعر بایست در همان فضای بازی هفت سنگ احساسات برانگیخته شده خویش
را تصویر میکرد.
این سه شعر
نشان میدهد که شاعر ماهیت هنری شعر را در خودآگاه نمیشناسد و این ناخودآگاه شاعر
است که گاهی او را به فضای خیال میبرد امیدوارم این سلسلهی نقدها در شناخت ماهیت
هنری شعر به شاعر کمک کند.
دوست عزیز
شما نیمی از راه را پیمودهاید و توان خلق آثار بینقص را در شما میبینم شاید همین
نقد رهنمون شما باشد در شناخت ماهیت شعر و ساختار آن.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر