زرورق های
رنگی
عنوان شعر
اول : گلوی آغاز
اینکه ,درون
من,
دوستت دارم
را
فریاد میکند!
درختی از جنگل
پله میشود
که پا بگذاری
به درگاه سیب
و ببوسی گلوی
آغاز را.....!
حتی اگر تلخ
باشدتلخ تر از مرگ!
آی دور افتاده
از توهمِ بهشت!
راز سر به
مهر شاخه ها!
در حاشیه ستاره
ها
باغ سوارِ
برفها و سبزه ها
.....
شادی چونان
آغوش زنها
قطار شدن کنار
هم, که حروف را
در جمله ای
آرام وناگه با صدای آبشاران
عروس دالانهای
گرم دهانها
وعبور از لبهای
سرخ زنانگی
در جشن هزاره
ها !
و در نهایت
پشت سد , در آغوش مردان
........
.....نوزادی
راه چهار دست
وپا
... می خندد
روی شاخه ها
و برگ
موقع دیدن
لقمه مادر
در سینه زیبای
عشق
.....
ترس دستهای
ظریف تو بود
که سپیده دمان
طناب دار میشد
در گلوی گویش
جنگل !
می پیچید نامت
و هر لحظه
کنده میشوی
از قامت شاخه
ها
پیش روی آفتاب
چون بارانِ
پیش از آغاز
که آرام میگیرد
درون ابر !
و باغهای میوه
خاموش,
لحظه ها را
سرشار می کند!
کوچه ها و
پنجرهای گشوده را نیز
.زیر قطره
های سرخ
ِ " دوستت
دارم "
و خوشه های
خیس شعر
تصویر عقربه
ها در سطح آسمان
بدون عمق
!
شبیه تکه ای
خدا !
در خرقه آبی
تکوین
روی ردای سرخ
تو
و بی شمار
ستاره !
و پرنده های"دوستت
دارم "
در نبود شب!
روزنی درشت
است مهتاب!
بر تن سیاه
پوشیده "خورشید"!
........
انسان
چقدر درمانده
ای تو
در این استخوان
های پراکنده
مگر عشقی بچیندت
کنار هم .....
هر چند بیش
نباشد
روی شنِ ساحل,
دریا!
و باد رهگذار,
تنها
موجی است خشک
از جانب دریا در ناگاه غرقِ شدن!
انسانیم مبحوس
در شعر
که نقشت را
زندگی می کنم
در کارزار
واژه ها!
اگر میخواندی:
سطری را
از هر کجای
جمله
در هر کجای
صفحه ی
نا پیدای زمستان!فرقی
نمیکرد
شمشیر را بِکش
که کشتن
: نوشتنِ,
شکوفه های
دوستت دارم است !
در سطح برف
که تعبیر رویای
برادرانم است
وفتی درختان
نفس میکشن
بهار را
در تنهایی
تو؟
که مثل آسمان
کار خودش را
میکند.
و زمین نیز
گرفتار خودش
م سحر
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
نقد:
شعر که آفرینش
فضایی استعاری است ظاهراً در مخیلهی شاعر شکل گرفته است اما شاعر در روایت این فضا
آنچنان درگیر لفاظی میشود که روایت در لابلای زرورقهای آرایهها گم میشود بطوری
که خواننده سرگرم بازگشایی این بستهی پیچیده در هزارتوی زرورقها شده و گاهی هم شیفتهی
زیبایی این کاغذهای رنگی غافل از این که قرار است در فضای خیال شاعر به تأویل و تفسیر
برود و به احساسی که دوست دارد برسد. شعر به پایان میرسد و چیزی عاید خواننده نمیشود.
ممکن است خوانندهای که به ظواهر اهمیت میدهد به این توهم بیفتد و داوری کند که: زیبا
بود و صد البته زیبا هم بود ولی چه چیز زیبا بود بله متن زیبا بود ولی چیزی در بر نداشت
یعنی بستهی زیبای رنگی تقریباً توخالی بود در حالی که در اصل چنین نیست فضای آفریده
شده در خیال شاعر زیبا، استعاری و شعر است ولی پیدا نیست دقت کنید:
این که ,درون
من,
دوستت دارم
را
فریاد میکند!
درختی از جنگل
پله میشود
که پا بگذاری
به درگاه سیب
و ببوسی گلوی
آغاز را.....!
حتی اگر تلخ
باشدتلختر از مرگ!
آی دور افتاده
از توهمِ بهشت!
راز سر به
مهر شاخهها!
در حاشیه ستارهها
باغ سوارِ
برفها و سبزهها
پلهشدن درختی
از جنگل که مجازاً نردبان شده است برای بالا رفتن از «درگاه سیب» که همان درخت سیب
است و تلمیحی که کاربرد نادرست این اسطوره را به ذهن میآورد چرا که این اسطوره اسطورهی
عصیان است نه هماغوشی و در ادامه بالا رفتن برای بوسیدن «گلوی آغاز» که لابد منظور
آغاز کردن همان هماغوشی است ببینید تصویر در تصویر آن هم در جزییات اضافههای گاهی
تشبیهی و اغلب استعاری که در نهایت کاربردی کنایی دارند چنان تزاحمی ایجاد کردهاند
که تصویر اصلی در آنها گم شده است.
آی دور افتاده
از توهمِ بهشت!
راز سر به
مهر شاخهها!
در حاشیه ستارهها
باغ سوارِ
برفها و سبزهها
ظاهراً میخواهد
آن «دور افتاده از توهم بهشت» را از توهم در آورد با راز سر به مهر شاخهها در حاشیهی
ستارهها در باغ سوار برفها و سبزهها... نه تنها از توهم رها نشده بلکه در تخیل توهمزای
دیگری گرفتار شده است.
شادی چونان
آغوش زنها
قطار شدن کنار
هم, که حروف را
در جمله ای
آرام وناگه با صدای آبشاران
عروس دالانهای
گرم دهانها
وعبور از لبهای
سرخ زنانگی
در جشن هزارهها
!
و در نهایت
پشت سد , در آغوش مردان
توصیف شادی
که در عمومیت آغوش زنها به تشبیه میرود و بعد زمزمهای آبشارگون که در تالاق تولوق
قطار حروف در دالانهای دهان همراه با عروسی که در این دالان گم شده در جشن هزارهها
پشت سد آغوش مردان... ظاهراً نوشتهی من هم به همان بیماری واگیردار گرفتار شد.
.....نوزادی
راه چهار دست
وپا
... میخندد
روی شاخهها
و برگ
موقع دیدن
لقمهی مادر
در سینه زیبای
عشق
و نوزاد متولد
شده از آن هماغوشی کذا که نمیدانم چهار دست و پا راه میرود یا در چهار راه دست و
پا، سرگردان است تازه روی شاخهها و برگهاست که مشغول تماشای لقمهی مادر است به یاد
یکی از دیالوگها مرحوم ارحام صدر افتادم که به هنرپیشه زن مقابلش میگفت: جمع کن اون
سفرهبچهتا به لهجهی شیرین اصفهانی و تازه این لقمه در سینهی زیبای عشق است خوب
ببینیم این ترکیب «سینهی عشق» چه صیغهایست یا ترکیب استعاری است یعنی عشق چون انسان
مؤنث سینه دارد یا ترکیب اقترانی است یعنی سینهای که همراه عشق است ببینید خواننده
درگیر چه معماهایی است.
ترس دستهای
ظریف تو بود
که سپیده دمان
طناب دار میشد
در گلوی گویش
جنگل !
چه اتفاقی
در این تصویر جزء افتاده است ترسی در دستها که طناب دار میشود برای گلوی جنگل البته
گلوی تنفس نه بلکه گلوی گویش! من که نفهمیدم چه اتفاقی افتاد.
و هرچه جلوتر
میرویم غلظت این تزاحم بیشتر و بیشتر میشود که اشاره به تمام آنها در این مجال نمیگنجد.
شعر شما میتوانست
روان و شفاف روایت شود و اطمینان دارم که اگر چنین شده بود یک شعر زیبای عالی داشتیم
ولی اکنون چیزی جز لفاظی در یک متن ادبی بیمحتوا نداریم شما نباید روایت خود را پیچیده
و مبهم کنید اگر دوست دارید شعرتان ساده نباشد نگاهتان به پدیدهها را پیچیده کنید
دقت کنید در هشت کتاب سهراب سپهری که از ساده به پیچیده جلو میرود و پیچیدگی «ما هیچ
ما نگاه» در روایت نیست بلکه در نگاه او به پدیدههای خلقت است و کتاب هشتم همان روانی
کتاب اول را دارد با این تفاوت که زبان شاعر صیقل خورده و روانتر هم شده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر