۱۴۰۱ شهریور ۱۲, شنبه

تضمین

 

تضمین

 

عنوان شعر اول : تقدیم به استاد جمشید مظاهری

 

چه روزها

که در خیال واژه ای غریب

شهر را قدم زدی

و برگه های باد برده را گرفتی و

بازهم به هم زدی

ای مسافر خموش رند

چه درسها که بااشاره داده ای

همچو طوطیان هند

همچو شمس با دقیقه های چشم..

 

تو کلاس؛ آن مربع کلیشه را

به بی کرانه دوختی

تو برای نان شب

کتابهای خانه ات که نه

پیرهن فروختی..

 

ازاین زمانه هیچ

غیر جوی مولیان و بوستان

جز بهار لَخت لَخت ارغوان

نخواستی و برنداشتی

 

من برای دیدنت بهانه را

چشمهای تو

-آن کتابخانه- را

دوست داشتم

من؛ اگر چه عمر خویش را به باد داده ام

جزوه تو را نگاه داشتم..

 

بعد تو

آن دوشنبه ها که خواب

از تمام بچه ها پرانده بود

که جزء عمرمان نبود

مثل آب

از دو دست سررسید ریخت

 

غیر عقل سرخ باورت نبود!

درمیان خانه ی امید

پابپای خواجه ی رشید

با کتابهای بوعلی

مرگ را چشیده ای

بار اولت که نیست

کاش؛ بار آخرت نبود، کاش!

 

عنوان شعر دوم : به استاد شجریان که قدم رنجه کرده و پا بر چشمان خزان گذاشتند.

 

صدای تو نزدیک

صدای تو دور

صدای تو در کوچه باغ نشابور

 

صدای تو دیگر

به میخانه برده است شادی وغم را

عراقِ عرب را

عراقِ عجم را

 

نه تنها بخواجو

که هر گوشه دردست هرپُل

به دور وتسلسل...

 

صدای تو در گوش مستان

صدای تو در دوردستها چه میکرد؟

 

بخوان چارپاره ها را که با تو

چه گوشها که نشنیده خمپاره هارا

 

صدای توصبح است ونیمروز وسحرگاه

مرا میکشاند سه گاهت

چه میشد اگرباتو بودم

به یک چاشتگاهت..

که بی ساز وباساز

مرا میبرد تا خود بی کرانه

وحرفهای معمولی تو

ولو بی ترانه..

دل زابلی را دمی خون کند

و گاهی بیاید به تهران ما

پسر بچه ای را همایون کند...

 

تو که میگذاری به هر آسمانی بنارا

کجایی که گم کرده ام

ربنا را

ربنا را

 

سکوت تو بیداد نه

که پایان باز است

صدایت

نه آوا

نه مویه

 

صدای تو راز است

صدای تو راز است...

 

 

عنوان شعر سوم : نیمایی سوم

سپیده های اول جهان

هنوز وانکرده چشم

به سهم خود نگاه کرده اید

و غیر یاخدا نگفته اید

و در جواب آن سوال

(بلی) نگفته اید...

 

خورده اید وخورده اید وباز

به بکار زوزه اید

شما که از حلال روزه اید

صاحب تمام شهر میشوید

اگرچه کوچه ای

بنامتان نمیشود..

شما که جنگ روی جنگ

وحرف در دهانه تفنگها گذاشتید

کوچکید و قصه هایتان دراز

کشته اید و نیشتان

دوباره بازمانده است...

 

تفنگ بچه هایتان

فکر کرده ایم چوبیست

اژدهای شانه هایتان

که گفته خالکوبیست؟!..

تا بدخمه هایتان

پابرهنه آمدیم

سراب نیستید

کشیده ای به روی خودزدیم

خواب نیستید

فقط زخون خبر می آورید

جادُوید و از کلاهتان

پرندگان مرده درمی آورید..

 

هرکجا که پاگذاشتید

فکرمیکنید سوی خانه میروید

کودکان مُرده را بازهم نشانه میروید

 

حیف شعر

حیف برگ

حیف نان

حیف مرگ

حیف مرگ

حیف مرگ

 

مسعود صفری

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

عنوان شعر اول : تقدیم به استاد جمشید مظاهری

 

چه روزها

که در خیال واژه ای غریب

شهر را قدم زدی

و برگه های باد برده را گرفتی و

بازهم به هم زدی

ای مسافر خموش رند

چه درسها که بااشاره داده ای

همچو طوطیان هند

همچو شمس با دقیقه های چشم..

 

تو کلاس؛ آن مربع کلیشه را

به بی کرانه دوختی

تو برای نان شب

کتابهای خانه ات که نه

پیرهن فروختی..

 

ازاین زمانه هیچ

غیر جوی مولیان و بوستان

جز بهار لَخت لَخت ارغوان

نخواستی و برنداشتی

 

 

 

 

من برای دیدنت بهانه را

چشمهای تو

-آن کتابخانه- را

دوست داشتم

من؛ اگر چه عمر خویش را به باد داده ام

جزوه تو را نگاه داشتم..

 

بعد تو

آن دوشنبه ها که خواب

از تمام بچه ها پرانده بود

که جزء عمرمان نبود

مثل آب

از دو دست سررسید ریخت

 

 

غیر عقل سرخ باورت نبود!

درمیان خانه ی امید

پابپای خواجه ی رشید

با کتابهای بوعلی

مرگ را چشیده ای

بار اولت که نیست

کاش؛ بار آخرت نبود، کاش!

 

نقد:

مجموعه‌ی چند شعر کوتاه که به خاطر عنوان پیشانی شعر به هم دوخته شده و همین عنوان آن اشعار خوب کوچک را در فضای خود به شعار تبدیل کرده است:

چه روزها

که در خیال واژه ای غریب

شهر را قدم زدی

و برگه های باد برده را گرفتی و

بازهم به هم زدی

***

ازاین زمانه هیچ

غیر جوی مولیان و بوستان

جز بهار لَخت لَخت ارغوان

نخواستی و برنداشتی

***

بعد تو

آن دوشنبه ها که خواب

از تمام بچه ها پرانده بود

که جزء عمرمان نبود

مثل آب

از دو دست سررسید ریخت

***

غیر عقل سرخ باورت نبود!

درمیان خانه ی امید

پابپای خواجه ی رشید

با کتابهای بوعلی

مرگ را چشیده ای

بار اولت که نیست

کاش؛ بار آخرت نبود، کاش!

این قطعات به تنهایی اشعار خوبی هستند ولی زمانی که مشخص می‌شود که در سوگ استاد فقید جمشید مظاهری است همه به یک تأویل می‌روند و یک احساس و یک پیام را به خواننده القا می‌کنند یعنی همه‌ی آن‌ها به شعار تبدیل می‌شوند. پیشنهاد می‌کنم که تک تک آن‌ها را جداگانه هم ثبت کنید تا در سوک‌سرودتان تضمین باشند.

 

عنوان شعر دوم : به استاد شجریان که قدم رنجه کرده و پا بر چشمان خزان گذاشتند.

 

 

صدای تو نزدیک

صدای تو دور

صدای تو در کوچه باغ نشابور

 

 

 

صدای تو دیگر

به میخانه برده است شادی وغم را

عراقِ عرب را

عراقِ عجم را

 

نه تنها بخواجو

که هر گوشه دردست هرپُل

به دور وتسلسل...

 

 

صدای تو در گوش مستان

صدای تو در دوردستها چه میکرد؟

 

بخوان چارپاره ها را که با تو

چه گوشها که نشنیده خمپاره هارا

 

صدای توصبح است ونیمروز وسحرگاه

مرا میکشاند سه گاهت

چه میشد اگرباتو بودم

به یک چاشتگاهت..

که بی ساز وباساز

مرا میبرد تا خود بی کرانه

وحرفهای معمولی تو

ولو بی ترانه..

دل زابلی را دمی خون کند

و گاهی بیاید به تهران ما

پسر بچه ای را همایون کند...

 

 

تو که میگذاری به هر آسمانی بنارا

کجایی که گم کرده ام

ربنا را

ربنا را

 

 

 

سکوت تو بیداد نه

که پایان باز است

صدایت

نه آوا

نه مویه

 

صدای تو راز است

صدای تو راز است...

 

نقد:

این شعر هم همان ساختار را دارد دو سه تایی شعر کوتاه خوب و ناب در آن می‌توان یافت با این تفاوت که در بسیاری از مصراع‌ها وزن را باخته‌اید . شعر نیمایی است و وزن انتخاب شده باید همه جا رعایت شود برای مثال:

صدای تو در دوردستها چه میکرد؟ (می‌تواند «دوردستان» شود)

بخوان چارپاره ها را که با تو

چه گوشها که نشنیده خمپاره هارا

لغزش‌های وزنی را برطرف کنید و با این شعر هم همان کاری را بکنید که با شعر قبلی پیشنهاد دادم بگذارید شعرهای کوچک ناب در شعر بلندتان تضمین باشند.

 

 

عنوان شعر سوم : نیمایی سوم

سپیده های اول جهان

هنوز وانکرده چشم

به سهم خود نگاه کرده اید

و غیر یاخدا نگفته اید

و در جواب آن سوال

(بلی) نگفته اید...

 

خورده اید وخورده اید وباز

به بکار زوزه اید

شما که از حلال روزه اید

صاحب تمام شهر میشوید

اگرچه کوچه ای

بنامتان نمیشود..

شما که جنگ روی جنگ

وحرف در دهانه تفنگها گذاشتید

کوچکید و قصه هایتان دراز

کشته اید و نیشتان

دوباره بازمانده است...

 

 

 

تفنگ بچه هایتان

فکر کرده ایم چوبیست

اژدهای شانه هایتان

که گفته خالکوبیست؟!..

تا بدخمه هایتان

پابرهنه آمدیم

سراب نیستید

کشیده ای به روی خودزدیم

خواب نیستید

فقط زخون خبر می آورید

جادُوید و از کلاهتان

پرندگان مرده درمی آورید..

 

 

هرکجا که پاگذاشتید

فکرمیکنید سوی خانه میروید

کودکان مُرده را بازهم نشانه میروید

 

حیف شعر

حیف برگ

حیف نان

حیف مرگ

حیف مرگ

حیف مرگ

پیام شاعر برای منتقد : درود و سپاس. جگر بسوزد تا معنی به دست آید که بر محک افاضل بود تمام عیار...

کار سوم گرچه در نگاه اول به نظر می‌رسد شعار است اما چنین نیست مخاطبان متن در تاریخ پراکنده‌اند و شعر زمان ندارد و شعر زمانه است.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها