عناصر مخرب
عنوان شعر
اول : -
انبوه سياه
ملخ هايي را ديدم
كه هرچه رنگ
سبز دارد
تا ريشه مي
جوند
و سايه ها
سرهاي مردمي
را درو مي كنند
كه تا گلو
در زمين فرو رفته اند
خورشيد بر
سنگ فرش خيابان ها
روي شيشه مغازه
ها
حتي پستوي
خانه ها
خون گرم مي
چكاند
قحط سال هاي
پشت سر هم
و مزرعه هايي
-كه اگر حاصلي
دهند-
در ميان خوشه
هايش
حرام زاده
هاي تفنگ به دست مي رويد
و مارهايي
با صورت انسان
كه كودكان
لاغر و گرسنه را
در شكم خود
هضم مي كنند
... عرق به
تن نشسته
چشم مي گشايم
ميان خواب
و بيدارِ كابوسي كه سقط نمي شود
و شهر
براي زايش
هر اتفاقِ سخت
مضطرب است
سجاد سبحاني
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول : -
انبوه سياه
ملخ هايي را ديدم
كه هرچه رنگ
سبز دارد
تا ريشه مي
جوند
و سايه ها
سرهاي مردمي
را درو مي كنند
كه تا گلو
در زمين فرو رفته اند
خورشيد بر
سنگ فرش خيابان ها
روي شيشه مغازه
ها
حتي پستوي
خانه ها
خون گرم مي
چكاند
قحط سال هاي
پشت سر هم
و مزرعه هايي
-كه اگر حاصلي
دهند-
در ميان خوشه
هايش
حرام زاده
هاي تفنگ به دست مي رويد
و مارهايي
با صورت انسان
كه كودكان
لاغر و گرسنه را
در شكم خود
هضم مي كنند
... عرق به
تن نشسته
چشم مي گشايم
ميان خواب
و بيدارِ كابوسي كه سقط نمي شود
و شهر
براي زايش
هر اتفاقِ سخت
مضطرب است
نقد:
شعر در خیال
شاعر بخوبی شکل گرفته است اما در روایت آن، شاعر نگران است که: نکند مخاطب به آنچه
من میخواهم انتقال دهم نرسد! و همین نگرانی او را بر آن میدارد که عناصری را به تصویر
بیاورد که حامل همان پیام باشند و باید ببینیم این گونه ویرانگریها در یک شعر خوب
چگونه شکل میگیرند.
من همواره
در آموزشهایم توصیه میکنم که در خلق آثار هنری و به ویژه شعر هنرمند و شاعر باید
مراقبت کند که حواسش جمع نشود کاری که سالیان دراز عکس آن را تمرین کرده است همیشه
به او در آموزشهای مدرسه و دانشگاه و هر کار دیگری توصیه شده حواست را جمع کن نگذار
حواست پرت شود و حواس پرتی یعنی به همان دنیای خیال رفتن و جمعی حواس یعنی از دنیای
خیال به واقعیت آمدن به عبارت دیگر از ناخودآگاه به خودآگاه آمدن در سرودنها شاعر
نباید به خودآگاه بیاید و هرچیز که او را به خودآگاه بیاورد مزاحم است و آفت حال اگر
خود او برای رفع نگرانی پیامرسانی عمداً به خودآگاه بیاید که دیگر فاجعه است. ببینید
نگرانی شاعر او را واداشته که چگونه در روایت زیبا و بینقص خود تصرف کند و آن را به
ویرانی بکشاند او نگران این پیام است:
و شهر
براي زايش
هر اتفاقِ سخت
مضطرب است
و برای رسیدن
به این مهم حضور خویش را در روایت لازم میبیند این است که شعر را این گونه آغاز میکند:
انبوه سياه
ملخ هايي را ديدم
و برای این
که این تصاویر سوررئال با فعل دیدن سازگار شود ناچار در پایان تصورات خود را به کابوس
نسبت میدهد:
چشم مي گشايم
ميان خواب
و بيدارِ كابوسي كه سقط نمي شود
و با این شگردها
شعر زیبای خود را ویران میکند البته واژگان و ترکیباتی چون «حرامزادههای تفنگ به
دست» و نمادهایی چون رنگ «سبز» نیز از همان عناصری هستند که نگرانی شاعر را برطرف سازند.
دوست عزیز
نیازی به این ساختار و این کلیدواژهها نیست شما نگران نباشید! اگر مخاطب دیدگاه شما
را داشته باشد به منظور شما میرسد اگر هیچ یک از این عناصر در متن نباشند و اگر به
منظور شما نرسد هم نه تنها ایرادی به متن شما وارد نیست بلکه این ویژگی هنر و شعر است
روایتتان را از این عناصر مخرب بزدایید تا شعرتان بینقص شود.
شایان ذکر
است که این آفت در شعر بسیاری از شاعران دیروز و امروز و گاهی بزرگان ادب فارسی هست
که البته این موجودیت توجیه نمیکند به دلیل بزرگ بودن بزرگان. شاهکارهای ادب ما از
این گونه آفتها مبرایند و در کار گذشتگان هم اگر چنین عناصری دیده میشود برمیگردد
به دیدگاه آنان در مورد هنر و شعر. آنان شعر را وسیلهی آموزش میدیدند و در نتیجه
پیامرسانی و شعارزدگی در شعر گذشتهی ما توجیهپذیر است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر