از تجربه تا
شعر
عنوان شعر
اول : انتظار
موهایم را
به باد میدهم
چشمانم را
به راه
و اما در دستانم
گلهایی با
بوی آشنایی
که در آن روز
بارانی
زیر آن چتر
قرمز
به دستانم
سپردی
بر سر راهی
مینشینم
که تو از آن
گذر کردی
به امید آنکه
روزی
گلها بوی آمدنت
را
فریاد بزنند
دیگر بین مردم
انگشت نشان
شده ام
همه مرا دیوانه
می خوانند
اما
من فقط انتظار
میکشم
انتظار
انتظار
انتظارِ
شیرینترین
تلخی زندگیم را
عنوان شعر
دوم : سفر
دیگر برایم
فرقی نمی کند
بودن هاو نبودن
ها
بودن هایی
که به نیاز وابسته است
حتی دیگر گذر
زمان هم مهم نیست
زمانی که من
در آن خوشحال نیست
من مانده ام...
و خیالی که
بر روی تابلوی
نقاشی
همچون
قایقی کوچک
و دنج
به همراه بادبانی
سفید
نقش می بندد...!
"دریا"
مرا می خواند
گویا به وفای
زمین شک دارد
در دلم غوغاست
از زمزمه هایش
پیداست
قصد سفر دارد
مقصدش معلوم
نیست
آنچه معلوم
است!!
بازگشتی در
آن نیست
عنوان شعر
سوم : شوق پرواز
ازخنده ی دریا
بر لب ساحل
از گریه ی
آسمان
بر دل کویر
از شُرشُر
آب ها
در لابه لای
سنگ ها
بال پروازی
ساختم
تا که دور
شوم از هیاهوی زمین
امروز روزِ
پرواز است
پروازی در
لابه لای کوه ها
در امتداد
دریاها
در اوج ابرها،
و در راستای
مقصدی نامعلوم
که در آن
خانه ای خواهم
ساخت
در میان ابرها
خانه ای از
برگ بهار
از رنگدانه
ی سرخ انار
از بوی مُشک
آهوی غزال
که پنجره اش
رو به زمین باز است
خانه ای از
نور امید
که درآن تاریکی
شب خوار است
غم و اندوه
زمین بیکار است
شادی و دل
خوش در کار است
خنده و شَهد
شیرین بر کار است
خانه ای سیار
در دل باد
که بَرد هرسو
با دل شاد
و اما در سوی
دگر
زمین سنگ است
پر از حیله
و نیرنگ است
شادی در آن
بیماریست
پر ازغم و
اندوه های تو خالیست
و زندگی در
آن اجباریست
کاش بال پروازی
داشتم
تا که پرواز
کنم
زمین خواسته
های مرا
برآورده نمی
سازد.
احسان قرشی
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول : انتظار
موهایم را
به باد میدهم
چشمانم را
به راه
و اما در دستانم
گلهایی با
بوی آشنایی
که در آن روز
بارانی
زیر آن چتر
قرمز
به دستانم
سپردی
بر سر راهی
مینشینم
که تو از آن
گذر کردی
به امید آنکه
روزی
گلها بوی آمدنت
را
فریاد بزنند
دیگر بین مردم
انگشت نشان
شده ام
همه مرا دیوانه
می خوانند
اما
من فقط انتظار
میکشم
انتظار
انتظار
انتظارِ
شیرینترین
تلخی زندگیم را
نقد:
این متن در
فضای احساس نویسنده جریان دارد ببینید از چه میگوید:
روزی من و
تو آشنا شدیم در یک روز بارانی و تو رفتی و من همچنان در انتظار توام مثل دیوانهای
انگشتنما!
همین! توجه
داشته باشیم که نه روز بارانی نه چتر قرمز و نه جدایی و نه انتظار هیچ کدام در فضایی
نیستند که مفهومی جز آنچه نوشته شده در بر داشته باشند و چنین متنی که یک پیام صرف
و آشکار با خود دارد ماهیت هنری و شعری ندارد این متن نظیر شعر «کوچه» فریدون مشیری
است که با تمام شهرتش شعر نیست و فریادی است در فضای احساس که: بدون تو من باز از آن
کوچهی کذایی گذشتم و دلم گرفت چون تو نبودی.
چنین متونی
شعر نیستند شعر باید آفرینش احساس شاعر باشد یعنی شاعر باید احساس خود را در یک فضای
آفرینشی تصویر کند نه آن که همان اتفاق افتاده را توصیف کند. برای مثال شعر «داروگ»
نیما را ببینید احتمالاً شاعر احساس ویرانی و عقب ماندگی کشورش را داشته که آن را در
فضای یک مزرعه خشکسالی زده تصویر میکند که مزرعه دار در انتظار باران از داروگ میپرسد:
کی باران میبارد؟ این فضا به گونهایست که هر خوانندهای به تأویل خود رفته و به احساسی
که دوست دارد میرسد همان طور که من آن را سیاسی تعبیر کردم. اما متن بالا چنین خاصیتی
ندارد همین است که هست به تأویل نمیرود فریاد شفاف احساس نویسنده است.
عنوان شعر
دوم : سفر
دیگر برایم
فرقی نمی کند
بودن هاو نبودن
ها
بودن هایی
که به نیاز وابسته است
حتی دیگر گذر
زمان هم مهم نیست
زمانی که من
در آن خوشحال نیست
من مانده ام...
و خیالی که
بر روی تابلوی
نقاشی
همچون
قایقی کوچک
و دنج
به همراه بادبانی
سفید
نقش می بندد...!
"دریا"
مرا می خواند
گویا به وفای
زمین شک دارد
در دلم غوغاست
از زمزمه هایش
پیداست
قصد سفر دارد
مقصدش معلوم
نیست
آنچه معلوم
است!!
بازگشتی در
آن نیست
نقد:
این متن با
متن قبلی کمی متفاوت است البته در این جا هم شاعر از احساس خود شروع میکند که مثلاً
بودن و نبودن برای من تفاوتی ندارد و... ولی از مصراع ششم، هفتم که دیدار یک تابلو
نقاشی او را به فضای خیال میبرد شعری شکل میگیرد گرچه به نظر میرسد نیازی به این
تداعی هم برای رفتن به فضای خیال نیست ولی خوب شگرد قابل توجهی است آن جا که دریا شاعر
را به سفر میخواند الی آخر حتی با همان نامعلومی مقصد. فضا کاملاً استعاری و تأویلپذیر
است و با این توصیف این متن از تابلو به بعد شعر است و نیاز به مقدماتی که دارد نیست
که نه تنها نیاز نیست بلکه آن مقدمه زاید است و مخرب شاعر نباید از فضای احساس خود
سخن بگوید وقتی میتواند آن را در فضای دیگر و آفرینشی تصویر کند و تصویر احساس در
یک فضای آفرینشی در خیال شعر است.
عنوان شعر
سوم : شوق پرواز
ازخنده ی دریا
بر لب ساحل
از گریه ی
آسمان
بر دل کویر
از شُرشُر
آب ها
در لابه لای
سنگ ها
بال پروازی
ساختم
تا که دور
شوم از هیاهوی زمین
امروز روزِ
پرواز است
پروازی در
لابه لای کوه ها
در امتداد
دریاها
در اوج ابرها،
و در راستای
مقصدی نامعلوم
که در آن
خانه ای خواهم
ساخت
در میان ابرها
خانه ای از
برگ بهار
از رنگدانه
ی سرخ انار
از بوی مُشک
آهوی غزال
که پنجره اش
رو به زمین باز است
خانه ای از
نور امید
که درآن تاریکی
شب خوار است
غم و اندوه
زمین بیکار است
شادی و دل
خوش در کار است
خنده و شَهد
شیرین بر کار است
خانه ای سیار
در دل باد
که بَرد هرسو
با دل شاد
و اما در سوی
دگر
زمین سنگ است
پر از حیله
و نیرنگ است
شادی در آن
بیماریست
پر ازغم و
اندوه های تو خالیست
و زندگی در
آن اجباریست
کاش بال پروازی
داشتم
تا که پرواز
کنم
زمین خواسته
های مرا
برآورده نمی
سازد.
نقد:
و اما این
متن که میتوانست با پرواز خیالی شعری زیبا شود نتوانسته فضا را ترسیم و تصویر کند
و دلیلش هم این است که ابتدا برای پرواز از پدیده هایی کمک میگیرد که در خیال نیستند
در تجربهاند و باید بدانیم که هنر و آفرینش هنری تجربههای ما نیست گرچه تجربهها
در ساختار فضای خیال ما را یاری دهنده هستند ولی بیان صرف تجربه علم است اگر شاعر فضای
خیالی پرواز را در پرندهای تصویر میکرد بال پرواز واقعی بود نه فرضی در حالی که اکنون
خواننده باید با یک بال فرضی پرواز کند که این پرواز مثل بالش فرضی میماند و هرگز
ملموس نمیشود البته در پایان متن نویسنده درگیر وزن و قافیهپردازی میشود که نه با
ساختار شکل گرفته و نه با قالب متن سازگاری ندارد پیداست که تنها میخواسته وزن نیمایی
را تجربه کند که اگر پرواز فرضی ملموس هم شود آن قسمت از متن زاید زاید است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر