۱۴۰۱ شهریور ۱۲, شنبه

واژه پردازی شعر نیست

 

واژه پردازی شعر نیست

 

عنوان شعر اول : کدامِ ما؟

 

خورشیدِ زبان در کام خشکیده

چیزی بگوی !

حرفی بزن !

این سان خموش و روشن !

هرگز نخواهد شد عِطرِ روزهایِ من

سرشار از خنده هایِ سبز

شور و ملس به نغمه هایِ صبح

با من نخواهد شد این چنین لطیف

آبشُرِ شتاب

از پشتِ کوهِ زندگی

اگر که نگویی فقط تو را ...

"فقط" :

در قاموس

لبانِ افق را وجینِ واجگان است

و سختن میانِ سخت ماندگان

پس از آن اش تنها

ستردنِ سرودِ لبخندِ توست

از پهنه یِ آس̊مان

در پی̊

کُشتنِ چلچله هایِ شاد است

در چشمِ من

امّا اگر که نگویی فقط تو را ...

آن پلک هایِ نا آزموده̊ پروازِ در خود اسیر را

آن هرگز̊ بی بال و پرِ افتاده بر همِ حزین را

در خوابِ شک و ظّنِ خویش گذارده رفته ای

به حیرت مچاله و خیره در درون

در بیش خواهیِ خویشش مانده است فزون

اگر که نگویی فقط تو را ...

"فقط تو را می خواهم"

ـــ می میرم ـــ

بگو

بگو دل̊ داشته یِ کوچکم

بر کدام لب̊ طاقچه یِ ناکدام

آن وقتِ آیینه گون را ملول

زنگ خورده است "زنگ" ؟!

که بیداری

این گونه بی گمان ، در من مرده است

و جمله کوک هایِ فرصتم ناکوک !

مگر نه اینکه

خرقه یِ رنگین کمانِ خواهش هایِ بی حدود

از پسِ باران هایِ عشق سر می زند

و تمامِ تپنده̊ تپه هایِ سینه را

خیسِ مِحبّت می سَیلاند

و نه کُنجیش جدا و خشک

و مگر نه اینکه

خاصیّتِ باران این است

"بر همه یکسان می بارد"

پس کجاست

فقط تو را می خواهم کجاست ؟!

هرگز نبوده قلبِ من این سان نرم و درشت !

تلخ و شیرینش آمیخته

برزخش درهم سوخته از هر تر و خشک !

کاهش از کیست ؟!

داوری چیست ؟!

عشق در چیرگی است یا رهایی ؟!

نقصانش در فقط است یا همه ؟!

پرسشی ست ناپاسخ !

کدامِ ما ؟

از ما کدامِ ما ؟

عاشق تر است ؟!

آن

که در معبدی شکسته در اجرامِ خویش

ناهشیوار و خُرد خِرد

با بتِ تبردوشِ تنهایش تنهاست ؟

و یا آنکه

در تقدیسگاهِ تندیسانِ فرخاردیسش

سراسر

دودِ وهم آلودِ مجمرهایِ عودناکِ رهایی

به اورادِ من آلودِ نامردود می پیچد ؟

 

 

عنوان شعر دوم : کوتاه یکم

دسته گل هایت را ...

به آب نده !

گونه هایم دیگر

شیار برداشتند

از دو رودِ همیشه روانم

آخ که آن شکنج˚شترانِ ناپیوسانِ پیری

چه نابه هنگام

بر درگاهِ خانه ام خوابیدند !

 

 

عنوان شعر سوم : کوتاه دوم

 

سرم بر زمینِ سفت می خوابد

و موهایم را

مورچه هایِ سیاه به اطراف می پاشند

پس شب ماندنی و ناگذر

همیشه می ایستد

مگر این که بازویِ تو

سامانی به نظمِ جهان بدهد !

 

فاطمه توکلی

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

عنوان مجموعه اشعار : مزامیر

 

عنوان شعر اول : کدامِ ما؟

 

خورشیدِ زبان در کام خشکیده

چیزی بگوی !

حرفی بزن !

این سان خموش و روشن !

هرگز نخواهد شد عِطرِ روزهایِ من

سرشار از خنده هایِ سبز

شور و ملس به نغمه هایِ صبح

با من نخواهد شد این چنین لطیف

آبشُرِ شتاب

از پشتِ کوهِ زندگی

اگر که نگویی فقط تو را ...

"فقط" :

در قاموس

لبانِ افق را وجینِ واجگان است

و سختن میانِ سخت ماندگان

پس از آن اش تنها

ستردنِ سرودِ لبخندِ توست

از پهنه یِ آس̊مان

در پی̊

کُشتنِ چلچله هایِ شاد است

در چشمِ من

امّا اگر که نگویی فقط تو را ...

آن پلک هایِ نا آزموده̊ پروازِ در خود اسیر را

آن هرگز̊ بی بال و پرِ افتاده بر همِ حزین را

در خوابِ شک و ظّنِ خویش گذارده رفته ای

به حیرت مچاله و خیره در درون

در بیش خواهیِ خویشش مانده است فزون

اگر که نگویی فقط تو را ...

"فقط تو را می خواهم"

ـــ می میرم ـــ

بگو

بگو دل̊ داشته یِ کوچکم

بر کدام لب̊ طاقچه یِ ناکدام

آن وقتِ آیینه گون را ملول

زنگ خورده است "زنگ" ؟!

که بیداری

این گونه بی گمان ، در من مرده است

و جمله کوک هایِ فرصتم ناکوک !

مگر نه اینکه

خرقه یِ رنگین کمانِ خواهش هایِ بی حدود

از پسِ باران هایِ عشق سر می زند

و تمامِ تپنده̊ تپه هایِ سینه را

خیسِ مِحبّت می سَیلاند

و نه کُنجیش جدا و خشک

و مگر نه اینکه

خاصیّتِ باران این است

"بر همه یکسان می بارد"

پس کجاست

فقط تو را می خواهم کجاست ؟!

هرگز نبوده قلبِ من این سان نرم و درشت !

تلخ و شیرینش آمیخته

برزخش درهم سوخته از هر تر و خشک !

کاهش از کیست ؟!

داوری چیست ؟!

عشق در چیرگی است یا رهایی ؟!

نقصانش در فقط است یا همه ؟!

پرسشی ست ناپاسخ !

کدامِ ما ؟

از ما کدامِ ما ؟

عاشق تر است ؟!

آن

که در معبدی شکسته در اجرامِ خویش

ناهشیوار و خُرد خِرد

با بتِ تبردوشِ تنهایش تنهاست ؟

و یا آنکه

در تقدیسگاهِ تندیسانِ فرخاردیسش

سراسر

دودِ وهم آلودِ مجمرهایِ عودناکِ رهایی

به اورادِ من آلودِ نامردود می پیچد ؟

 

زنگ خورده است "زنگ" ؟!

که بیداری

این گونه بی گمان ، در من مرده است

و جمله کوک هایِ فرصتم ناکوک !

مگر نه اینکه

خرقه یِ رنگین کمانِ خواهش هایِ بی حدود

از پسِ باران هایِ عشق سر می زند

و تمامِ تپنده̊ تپه هایِ سینه را

خیسِ مِحبّت می سَیلاند

و نه کُنجیش جدا و خشک

و مگر نه اینکه

خاصیّتِ باران این است

"بر همه یکسان می بارد"

پس کجاست

فقط تو را می خواهم کجاست ؟!

هرگز نبوده قلبِ من این سان نرم و درشت !

تلخ و شیرینش آمیخته

برزخش درهم سوخته از هر تر و خشک !

کاهش از کیست ؟!

داوری چیست ؟!

عشق در چیرگی است یا رهایی ؟!

نقصانش در فقط است یا همه ؟!

پرسشی ست ناپاسخ !

کدامِ ما ؟

از ما کدامِ ما ؟

عاشق تر است ؟!

آن

که در معبدی شکسته در اجرامِ خویش

ناهشیوار و خُرد خِرد

با بتِ تبردوشِ تنهایش تنهاست ؟

و یا آنکه

در تقدیسگاهِ تندیسانِ فرخاردیسش

سراسر

دودِ وهم آلودِ مجمرهایِ عودناکِ رهایی

به اورادِ من آلودِ نامردود می پیچد ؟

عنوان شعر دوم : کوتاه یکم

دسته گل هایت را ...

به آب نده !

گونه هایم دیگر

شیار برداشتند

از دو رودِ همیشه روانم

آخ که آن شکنج˚شترانِ ناپیوسانِ پیری

چه نابه هنگام

بر درگاهِ خانه ام خوابیدند !

 

 

عنوان شعر سوم : کوتاه دوم

 

 

سرم بر زمینِ سفت می خوابد

و موهایم را

مورچه هایِ سیاه به اطراف می پاشند

پس شب ماندنی و ناگذر

همیشه می ایستد

مگر این که بازویِ تو

سامانی به نظمِ جهان بدهد !

 

نقد:

فرق است میان یک نثر ادبی با یک شعر. اگر دقت کنید آنجه در این متن اتفاق افتاده همنشینی همگن و اغلب ناهمگن واژگان است همنشینی‌ای که هیچ تصویری ارائه نمی‌دهد حتی بازی با واژگان و کاریکلماتور هم نیست مضاف‌الیه‌های پی در پی صفت‌ها و وصف‌های نابجا و اغلب نامفهوم.

شروع متن می‌توانست یک شعر خوب را رقم بزند آنجا که خورشید مخاطب واقع می‌شود اما متأسفانه بزودی این تصویر در میان لفاظی‌ها گم می‌شود و ناپدید می‌گردد در میان واژه‌ها و ترکیباتی چون: شور و ملس، نغمه هایِ صبح،آبشُرِ شتاب، کوهِ زندگی، در قاموس، لبانِ افق، وجینِ واجگان، سختن، سخت ماندگان، ستردنِ سرودِ لبخندِ کُشتنِ چلچله هایِ شاد، پلک هایِ نا آزموده،̊ آن هرگز̊ بی بال و پرِ افتاده بر همِ حزین، خوابِ شک و ظّنِ، حیرت مچاله و خیره در درون، دل̊ داشته یِ کوچکم، لب̊ طاقچه یِ ناکدام، آن وقتِ آیینه گون را ملول، و....

و این‌ها مشتی از خروار است این‌ها همه واژه هستند در حالی که شاعر با مصداق واژه‌ها تصویر خلق می‌کند نه با دستکاری واژه‌ها در نحو زبان آن هم نحوی که گاهی معلوم نیست به کدام زبان وابسته است.

ببینید دوست عزیز شعر تنها خلق یک فضای خیالی است که توان تأویل داشته باشد و شعر تنها توصیف و روایت همان فضا است به شعرهای شاعر بزرگ معاصر نیما توجه کنید گاهی در شعر او حتی یک تشبیه ساده هم نیست روایتی ساده دارد بی هیچ آرایه و پیرایه ادبی اما آثار او شاهکار است پس دست از واژه پردازی و واژه بازی بردارید و ماهیت شعر را بشناسید و تنها همان را که در مخیله‌ی شما شکل می‌گیرد دنبال کنید و روایت کنید.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها