سیر تطور و
رشد
عنوان شعر
اول : شلیک کن
میان خشم و
حسرت
با پیشانیِ
نتکیده از وقاحت
مانده ای و
میگویی
نرو.....بمان.
من میدانم
اما
تو بگو
کودک بی گناهِ
من
به کدامین
تقصیر شوم باید
فرزندی از
جنسِ
دود و خشونت
باشد
به کدام هجرتِ
نرفته باید
همسفر با خاطراتِ
بدکِـردار شود
بگو، چگونه
است
که زمان،
نباید
در پرتوِ بلوغِ
زودرسش،
میان مدرنیته
ی اجتماعی
و فرقه های
خودساخته
بایستد
تقصیر از کجا
بود
که تو
با قانونِ
جنگلِ رئوفت
از زیر سایه
ی
مثلا
مسالمت آمیز
به دنبال رسیدن
به رویای رهایی ات
اشتباهی میخواهی
اش
حال بگو
اگر
تو هم
مسندی از جنس
ناخوار زیر سر داشتی
اگر سایه ی
رعب انگیزت
از دشنه های
مدام خبر میداد
بگو
اگر
هوایت
مملو از وثوق
کرم زده و
دلت از هجوم
کدورت،
شرحه شرحه
از زخم های ناسور بود
تو هم می ماندی
....؟؟؟
من میدانم
اما تو بگو
بگو
چرا
اکنون
زندگی نمیخندد
به دوئل صبر و تقاص ما
برای کشیدنِ
اسلحه،
و نمایش زخمِ
ناجور زدن،
به سمتِ کودک
بالغ شده،
صبر هم،
بی قراری میکند
نترس....
بی درنگ شلیک
کن
که این ترور
سقوطِ خیالِ
خوشبختیِ تو،
و کوبیدنِ
میخِ آخر
بر
تابوتِ دلدادگیِ
امینِ توست
#شلیک_کن
عنوان شعر
دوم : گول نمی خورم
لحظه هایی
که دیگر
بوی تعفن نمیدهــند
پشت افکار
پوسیده،
بوق ممتد میکشند
و لذت آرومانتیک
نبودنت
بر مزار دلتنگی
ام،
گلاب می پاشد
تو از زیبایی
شب های مهتابی میگویی
اما
من
برای رسیدن
به خویشتن
بی اجازه از
خودی که دیگر نیست
و با وعده
های تو
گــول نمیخورم
“حال و روزم
خوب است”
در طوفان،
کبریت می کشم،
قهوه ی سرد
را،
با بخار نفس
هایم گرم میکنم
پس مانده فردا
را،
پیش پیش
قورت میدهم
ولی
با قول و قرارِ
پوسیده،
از گرسنگی
سیر میشوم و
گــول نمیخورم
هِق هِق بی
اشکم،
رگبار بی طوفان،
نسخه ی دردِ
بی درمان میپیچم
قرصِ بی خوابی
میخورم
اما
با
طمعِ
بسترِ آرامِ
وعده هایت
گــول نمیخورم
در سراب جاده،
خاطره ی فردا
را میسازم
رهسپار سفر
بی پایان می شوم
آنجا که
معشوق بی عاشق
تقویم لول
شده را،
بستر افیون
می کند
نفس در حبس
میکِشد و
به مُهمَلاتِ
ستاره رَشا پُک میزند
و من...
تَب کرده از
پس اُوِر دوزم
از خواب میپرم
ولی
با وعده غروبِ
دلنشینِ تو،
گــول نمیخورم
در وحشتخانه
تاریک،
سایه ام، از
من
فرار میکند
گل یخ،
از هجوم گرمای
سَرَم
در گلدان کوچکش
تَب میکند
هیاهوی هرج
و مرج است
رفت و آمد
زیاد میشود
همسایه،
در پی آرامشِ
باد برده اش
در بالکنِ
پلک هایم
بی وقفه، زنگ
میزند
تو،
وعده سکوت
میدهی
هیجانِ آرامش،
سرسختی میکند
هُل میدهد
مرا
که باز گردم
به سمتت
ولی ....
گــول نمیخورم
آن کافه ی
کوچه پشتی
تعطیل شد
و مرد تنها،
با تکیه گاه
لغزانش
لنگ لنگان
ادامه می دهد
زمین میخورد
ولی...
گــول نمیخورد
#گول_نمیخورم
پ.ن
آرومانتیک:
فقدان کشش عاطفی نسبت به هر کسی با هر جنیسیتی (مذکر یا مؤنث)
رَشا : در
عقاید پیشینیان، مردم دو ماهی(صورت فلکی)جدا از هم را در نظر می گرفتند که یکی نماد
عشق و دیگری نماد شهوت بوده و در آلفای این صورت فلکی ، ستاره رَشا(به معنی ریسمان)
اتصال این دو را میسر میکند
عنوان شعر
سوم : نخند
قَهقَهه های
روی اعصاب .....
و نمکدان هایی
که
رد پای زخم
میکــِــشند.....
شب...
طعنه زنان
روی تصویر
سکوتم
آبرنگ میریزد
قلمو در اِستکان
چای
کرختی لبهایم
را
تَرَک میکشد
چشم ها
بی اراده
برای خشکی
اش
خـَـم میشوند
سَر میروند
چراغ های فانوس
به دست
"آتش
به اختیار"
دور سَرَم
تاب میخورند
تا
زردی
زیر سایه ی
آونگ وارشان
گُـم شود
حوصله از سکوت
سَر نمیرود
درد تَنَم
دفن نمیشود
بیقراری در
خانه، راه گم کرده
خَفَقان ،
گل مصنوعی
پَر پَر میکند
نَخـــــَـــــــــند
من ....
تلاطم افکار
اِمپِریسیزمم
مَحکمه ی تنهاییِ
مطلق ،
آشوب خشم بی
انتهایم
نَخـــــَـــــــــند
پُر از تحریر
بی قیدی ام
صبر را کلافه
میکنم
نَخـــــَـــــــــند
عقل به زوال
میفروشم
عشق سَر میبُرم
تیغ بر شاهرگ
وصال میکشم
نَخـــــَـــــــــند
استمرار ستیز
تن یه تنم
نشان شوالیه
ندارم
گاوبازی عقل
و جنون میکنم
نَخـــــَـــــــــند
اعصاب ندارم
نَخـــــَـــــــــند
خنده نمی کنم
نَخـــــَـــــــــند
اِمپِریسیزم
: یا آروینگرایی یکی از گرایشهای اصلی در شناختشناسی و نقطهٔ مقابل عقلگرایی
است. بر اساس این دیدگاه همهٔ معرفتهای بشری مستقیم
یا غیرمستقیم برآمده از تجربه است. تجربه از منظر این دیدگاه نه فقط ادراک حسی بلکه
دریافتهایی مانند حافظه را هم در بر میگیرد.
امین شجاعی
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
این سه متن
مشخصههای جالبی دارد سیر تطور و رشد نویسنده را بخوبی بیان میکند از دیدگاه نقد شعر
باید بگویم که آرام آرام از شعار به شعر میرسد در متن ابتدایی نویسنده با یک روایت
شاعرانه صرفاً به بیان احساسات میپردازد و پیداست در این زمینه مهارتی درخور ستایش
دارد ولی اگر دقت کنید میبینید که متن تنها یک مقالهی انتقادی احساسی است و روایت
شاعرانه شعر نیست متنی ادبی است گرچه گهگاه میکوشد به تصویر برود و مضامین اجرا شود
ولی کوششی بیهوده است به عبارت دیگر متن اول شنیداری است پرشور و پر از احساس ولی این
ویژگیها با شعر بسیار فاصله دارد شعر متنی دیداری است شاعر یک فضای استعاری میآفریند
که در آن هیچ اندیشهای القا نمیشود درست مثل آفریدههای خدا بیننده را به اندیشیدن
وامیدارد نه این که با برانگیختن احساسات شنونده اندیشههای خود را به زور به او تزریق
کند همان گونه که آفریدههای خلقت چنیند و هنر، آفرینش انسان است با همان ویژگی آفرینش
خدا با این تفاوت که آفرینش خدا از عدم است و آفرینش انسان از هستی یعنی عناصر خلقت
انسان همان عناصر خلقت خداست اما فضایی که در آن عناصر خلقت انسان جمع میشوند فضایی
بکر و تازه است. شما در متن ابتدایی شعار دادهاید توجه داشته باشید که بیان صرف احساس
هم شعار است در متن دوم که نیمه شعر است گاهی با تصاویر فنجان قهوهای، سراب جادهای
میکوشید متن را دیداری کنید و فضای مشارالیه را به تصویر درآورید ولی کوششتان راه
به جایی نمیبرد پراکنده است و باز هم انگیزهی پیامرسانی دست از سر شما بر نمیدارد
و نمیگذارد در ناخودآگاه بمانید شما را به خودآگاه میآورد و به شعار میکشاند
در متن سوم
موفقتر عمل میکنید تصاویر شکل میگیرند پرش دارید ولی پرشها با تداعی اتفاق میافتند
و پراکندگیها را توجیه میکنند در شعر سوم شما شعار نمیدهید آنچه را اتفاق میافتد
به تصویر میکشید اگر گاهی شعاری هم دیده میشود ظاهراً مونولوگ است یا خطاب البته
این شعر دچار اطناب است میتوانست کوتاهتر باشد.
پیشنهاد میکنم
این سه متن را که آرام آرام از شعار به شعر میرسد با دقت مطالعه کنید اثر خودتان است
اما آن را نقد کنید ببینید تفاوتها کجا هستند تفاوتهایی که اجمالاً به آنها اشاره
کردم این تفاوتها را بشناسید و ببینید چرا متن اول شعر نیست و دومی نیمه شعر است و
سومی شعر است. شناخت این ویژگیها به شما کمک میکند که از نوع سوم بسرایید و اگر خواستید
از نوع اول بنویسید آن را مقاله بنامید نه شعر.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر