شناخت آفات
عنوان شعر
اول : شعر
یادداشت های
یک همراه
چرا از هر
شستی باید ناز شستی بخورم
و تا هرجای
تنم لمس بشود
سفره ی دلم
را رو کنم؟
بریدم از بس
مجبورم رابه را
یا مفت بگویم
یا مفت بشنوم:
- آه اگر زندگی
دنده عقب داشت.
-اصغر از جنگ
که برگشته اکبر شده است.
- صندلی ها
چاه های نفت را بالا کشیده اند.
- لایه ی ازن
را می شود دوخت به هم
مثل خانمz که داده پرده اش را...
- حاج آقا
سر سفره ی الست گفت: حوا خانم وکیلم؟
آدم پرید وسط
مجلس و گفت: پ ن پ دکتری؟
- لطفا پیغامتان
را بگذارید و بروید
کسی حوصله
صدای مخالف را ندارد.
…..
آنقدر خط انداختم
روی خودم
که برای خودم
یک پا نویسنده شدم.
یک روز که
چشم همه را دور می دیدم
خودم را توی
آب انداختم
بلکم راحت
شوم از دست وزوز های توی سرم
که زد و از
بخت من
دستی از غیب
برون آمدو…
تمام تنم گچ
سفید شده بود
خاموش،روشن
می شدم
سیم هام قاطی
کرده بود
و حافظه ام
را پاک از دست داده بودم…..
ظاهرا جراحی
با موفقیت انجام شده بود.
تازگی ها یک
بوف کور توی سرم جاسازی شده است
که هرشب با
آن
خواب یک لولی
سمرقندی را می بینم
با حرکات اثیری
و
چشمان ترکمنی
و
نیلوفری توی
دست راست
هروقت می خواهم
ببوسمش
با خنده های
عصبی
از خواب می
پرم.
همین دیشب
بود که یکهو
سه قطره خون
روی حافظه ام ظاهر شد
هرچه دکمه
ی دیلیت را زدم
پاک نشد که
نشد.
همین روزهاست
که به سیم آخربزنم
و خودم راطوری
گور به گور کنم
که دست هیچ
صدایی به گوشم نرسد.
می خواهم به
کسانی که در گوشم هی زر مفت می زنند، بگویم:
مشترک مورد
نظر در دسترس نیست.
عنوان شعر
دوم : شعر
لباس ها
روزها که می
پوشمشان
جان می گیرندو
باد توی غبغب
می اندازند
وبه این وآن
پز می دهند
من هم از اینکه
سوراخ-سنبه هایم را می پوشانند
به خودم می
بالم و
خیال برم می
دارد کسی شده ام
اما شب ها
همین که توی
تاریکخانه ام می چپم
دل و روده
هایشان را کف اتاق می ریزم و
بالای سرشان
زوزه می کشم
عنوان شعر
سوم : شعر
نیما
از پیشانی
تا پس کله
یک تار مو
برایش نمانده
بود
مگر انبوهی
گدازه ی سفید در حاشیه
کله نه
آتشفشان فعال.
… .……………………… . ..…………
توبه فرمایان
توی صندلی
راحتی اش لم داده است
با شکمی جلوزده
ازهمه
هرتسبیح که
می اندازد
خدا تومان
را
توی آخرت بی
حساب کتابش می خواباند
حالا می دانم
چرا پدر همیشه
می گفت: "هی دنیای بی دین بعضی پدر سوخته ها"!
.…………………………… .
توپ در اتاق
تمشیت
هرچه توپ و
تشر زدند
هرچه کشیده
و لگد زدند
هر چه سرش
را زیر آب کردند
نشد که نشد
آخر سر توافق
کردند
مساله را با
چاقو حل کنند
وقتی هم پرده
ی قلبش را دریدند
رازی دستگیرشان
نشد
مگر نسیمی
که از لای
میله ها رد شد و
به آبی ها
پیوست.
…………………………….
چپق
مانده ام
بااین حلق
نحیف
لقمه به این
گنده گی را
چطوری قورت
داده است؟
امین کنونی
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول : شعر
یادداشت های
یک همراه
چرا از هر
شستی باید ناز شستی بخورم
و تا هرجای
تنم لمس بشود
سفره ی دلم
را رو کنم؟
بریدم از بس
مجبورم رابه را
یا مفت بگویم
یا مفت بشنوم:
- آه اگر زندگی
دنده عقب داشت.
-اصغر از جنگ
که برگشته اکبر شده است.
- صندلی ها
چاه های نفت را بالا کشیده اند.
- لایه ی ازن
را می شود دوخت به هم
مثل خانمz که داده پرده اش را...
- حاج آقا
سر سفره ی الست گفت: حوا خانم وکیلم؟
آدم پرید وسط
مجلس و گفت: پ ن پ دکتری؟
- لطفا پیغامتان
را بگذارید و بروید
کسی حوصله
صدای مخالف را ندارد.
…..
آنقدر خط انداختم
روی خودم
که برای خودم
یک پا نویسنده شدم.
یک روز که
چشم همه را دور می دیدم
خودم را توی
آب انداختم
بلکم راحت
شوم از دست وزوز های توی سرم
که زد و از
بخت من
دستی از غیب
برون آمدو…
تمام تنم گچ
سفید شده بود
خاموش،روشن
می شدم
سیم هام قاطی
کرده بود
و حافظه ام
را پاک از دست داده بودم…..
ظاهرا جراحی
با موفقیت انجام شده بود.
تازگی ها یک
بوف کور توی سرم جاسازی شده است
که هرشب با
آن
خواب یک لولی
سمرقندی را می بینم
با حرکات اثیری
و
چشمان ترکمنی
و
نیلوفری توی
دست راست
هروقت می خواهم
ببوسمش
با خنده های
عصبی
از خواب می
پرم.
همین دیشب
بود که یکهو
سه قطره خون
روی حافظه ام ظاهر شد
هرچه دکمه
ی دیلیت را زدم
پاک نشد که
نشد.
همین روزهاست
که به سیم آخربزنم
و خودم راطوری
گور به گور کنم
که دست هیچ
صدایی به گوشم نرسد.
می خواهم به
کسانی که در گوشم هی زر مفت می زنند، بگویم:
مشترک مورد
نظر در دسترس نیست.
نقد:
یک متن زیبا
با سلسلهای از کنایات روزمره که با زبان متن همخوانی دارد. یک متن انتقادی اجتماعی
که گهگاهی با تداعیهایی به پرشهای زیبا میرسد. زبان روان و عامیانهاش درخور ستایش
است ولی دوست عزیز در این زبان هم باید همه چیز رعایت شود مثلاً (راه به راه) را نباید
(را به را) بنویسی درست است که زبان متن عامیانه است و (بلکه) را (بلکم) تلفظ کردهای
ولی موردی که اشاره کردم از نوع (بلکم) نیست. گاهی متن میرود که با تلمیحاتی به سمت
شعر هدایت شود مثل اشاراتت به آثار هدایت و تلمیح آدم و حوا ولی شعر اتفاق نمیافتد
و همهی اینها در لفظ میمانند ببینید اگر متنتان را از کنایات فراوان پاک کنید و
معانی کنایات را بیان کنید چیزی باقی نمیماند پس زیبایی متن در ادبی بودن آن است و
هر متن ادبی شعر نیست شعر باید دیده شود نه آن که شنیده شود آرایههای ادبی چه از نوع
لفظی و چه معنایی باید در خدمت روایت شعر باشند نه این که هدف متن قرار بگیرند. خلاصه
متن شما یک متن زیبای ادبی انتقادی است با زبانی روان و لطیف و زیبا ولی شعر نیست لازم
است اشاره کنم شما که توان این چنانی در روایت دارید چرا به شناخت ماهیت نمیپردازید
تا قبل از روایت شعر را در فضای خیال خویش تصور کنید آنگاه با این زبان زیبا و دوست
داشتنی به روایت آن بپردازید تا شعرتان ناب ناب شود. متن بعدی شعر است در مقایسه ماهیت
را درک کنید.
عنوان شعر
دوم : شعر
لباس ها
روزها که می
پوشمشان
جان می گیرندو
باد توی غبغب
می اندازند
وبه این وآن
پز می دهند
من هم از اینکه
سوراخ-سنبه هایم را می پوشانند
به خودم می
بالم و
خیال برم می
دارد کسی شده ام
اما شب ها
همین که توی
تاریکخانه ام می چپم
دل و روده
هایشان را کف اتاق می ریزم و
بالای سرشان
زوزه می کشم
نقد:
این یکی نشان
میدهد که توان خلق شعر را هم دارید ببینید و مقایسه کنید این متن را که شعر است با
متن پیشین که هنوز شعر نشده است و تفاوت را در این مقایسه درک کنید ببینید فضایی که
در این متن تصویر شده دیدنی است لباسها در روزها و در تاریکخانه همه و همه تصوری
زیبا و شفاف در مخیلهی خواننده ایجاد میکنند یک تصویر زیبا که خواننده آن را به تأویل
میبرد و خود به احساسی که دوست دارد دست مییابد در حالی که در متن پیشین شما هستید
که حرف میزنید و انتقاد میکنید و آنچه خوانندگان شما به آن دست مییابند همان است
که شما سعی دارید به آنها القا کنید. این متن نشان میدهد که با ماهیت شعر چندان ناآشنا
نیستید و توان آفرینش یک اثر هنری تأویلپذیر را دارید پس هر وقت میخواهید حرف بزنید
مقاله بنویسید و هر وقت به آفرینش دست یافتید شعر بنویسید. توجه داشته باشید که آفت
متن ادبی به جای شعر بسیاری را فریفته است یک شعر میتواند متنی ادبی هم داشته باشد
ولی متن ادبی به تنهایی نمیتواند شعر باشد.
عنوان شعر
سوم : شعر
نیما
از پیشانی
تا پس کله
یک تار مو
برایش نمانده
بود
مگر انبوهی
گدازه ی سفید در حاشیه
کله نه
آتشفشان فعال.
… .……………………… . ..…………
توبه فرمایان
توی صندلی
راحتی اش لم داده است
با شکمی جلوزده
ازهمه
هرتسبیح که
می اندازد
خدا تومان
را
توی آخرت بی
حساب کتابش می خواباند
حالا می دانم
چرا پدر همیشه
می گفت: "هی دنیای بی دین بعضی پدر سوخته ها"!
.…………………………… .
توپ در اتاق
تمشیت
هرچه توپ و
تشر زدند
هرچه کشیده
و لگد زدند
هر چه سرش
را زیر آب کردند
نشد که نشد
آخر سر توافق
کردند
مساله را با
چاقو حل کنند
وقتی هم پرده
ی قلبش را دریدند
رازی دستگیرشان
نشد
مگر نسیمی
که از لای
میله ها رد شد و
به آبی ها
پیوست.
…………………………….
چپق
مانده ام
بااین حلق
نحیف
لقمه به این
گنده گی را
چطوری قورت
داده است؟
نقد:
یکی از آفتهای
دیگر که گهگاهی گریبانگیر شاعران ما میشود «چیستان» است که در این چند مورد اخیر شما
را گرفتار کرده است درست است که جواب چیستانها را در عنوان آن نوشتهاید و پیداست
قصد چیستانسازی نداشتهاید ولی این چیزی را عوض نمیکند اگر عنوانها را بردارید همه
این متنهای کوتاه چیستان میشود شما پدیدهای را با نشانیهایی معرفی میکنید اینها
تفاوتی با این متن ندارد:
آن چیست که
پا و سر ندارد
گرد است و
دراز و در ندارد
اندر شکمش
ستارگانند
جز نام دو
جانور ندارد
این دو بیتی
که با پرسش آن چیست؟ آغاز میشود پیداست که ناظم آن قصد خلق یک چیستان را دارد اما
از این چند متن که شما به عنوان شعر کوتاه ارائه کردهاید پیداست که فرق چیستان را
با شعر نمیدانید در حالی که ساختار این چند متن کوتاه با چیستانی که من نوشتم تفاوتی
ندارد و عنوان آن ها هم چیزی را عوض نمیکند و این هم آفت دیگری که گاهی شاعران جوان
را به بیراهه میبرد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر