۱۴۰۱ شهریور ۱۴, دوشنبه

تعلیق مخاطب

 

تعلیق مخاطب

 

عنوان شعر اول : .

با آینه

اجاق روشن

بیدار می شود.

هیچکس نمی داند چه روزهای بلندی دارد

زنی که رو به روی دیوار سایه ی موهایش را

شانه می زند.

روی زنِ روز دراز می کشد

شبیه سگی

خودش را گاز می گیرد

دلپیچه

همیشه از گرسنگی ست.

دردها را لای زخم ها

زخم ها را لای آشغال گوشت ها

در روزنامه اطلاعات

به فاضلاب می روند.

زنی که تمام شهر را دویده

با صدای بوق

از نیمروز می گذرد

فکر می کند

زندگی

تکه نانی ست که گنجشک ها

از زمین برداشته اند.

دوربین ها اشاره می کنند،

کسی که زخم سرفه می کند را

مرگ

گم کرده است.

کروکی اش را محکم بغل می کند

و فکر می کند

از آخرین باری که کسی را دوست داشته است

هزار سال می گذرد

عزرائیل

هاج و واج دنبال او می گردد

با آخرین خبر

گریه می کنی.

خانه می سوزد

زنی متولد می شود

کودک مرده اش را شیر می دهد

زندگی

مسواک نزده خوابش می برد.

 

عنوان شعر دوم : .

به وقت پنجره

پشت شیشه های کاغذی

خورشید

گورش را گم است.

از آبیِ دریایی که به خانه آمده

گنجشکی

تلخ می نوشد.

قرص های صورتی

طناب معطل

و تفنگ که مارمولکی در آن لانه کرده

به او فکر می کنند.

امروز یکبار هم خودش را نکشته است.

بینِ کتاب ها که راه می رود

پایش گیر می کند

به صد سال تنهایی.

به موهای سفید آینه

به این سیاه از حدقه درآمده

که هر چه بسته می شود

سیاه_تر می شود فکر می کند.

فکر می کند

دفتر شاعری مرده است

که از چاپخانه برمی گردد.

به وقت پنجره

ماه، بالا آمده !

۵ قرص کم شده

طناب می رقصد

مارمولک از شقیقه ی تفنگ بیرون می پرد.

به بیمارستانی که به دنیا آمده ام

برمی گردم تا

دوباره متولد شوم.

به وقت پنجره

ماه بالا آمده

از گلوی حوض پایین نمی رود.

 

عنوان شعر سوم : .

گلویت را ببر و باخونش بنویس

در بتخانه باز بود

که گربه ها خدا را قی کردند

و حالا خواب مرده ای هستی

که فکر می کند

دستهایش را بهم بمالد زنده می شود

محال نیست

شبیه جمجمه ی یک دیوانه که به معشقوقش

فکر می کند

و ماه را زیر دندانش می فشارد

و فکر می کند

گیاه اگر بود

راه بهتری برای دهن کجی به خورشید داشت.

گلویت را ببر و با خونش بنویس

دیوانه نیست زنی که به خودکشی فکر می کند

در دهانت تخم پرنده ای بشکن

چشمهایت را برای نگاه کردن به جایی

کِنارِ درخت کُناری حواشی ریل های دور ببر

به قرن سگی برگرد

به خودکوشی نهنگ ها

عقرب ها..

جنازه ات را از لاشخورها پس بگیر

در کهکشانی عقیم راه برو

فریاد بزن

زمین

این نطفه ی حرام

ارزانی خودتان.

 

اکرم نوری

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : .

با آینه

اجاق روشن

بیدار می شود.

هیچکس نمی داند چه روزهای بلندی دارد

زنی که رو به روی دیوار سایه ی موهایش را

شانه می زند.

روی زنِ روز دراز می کشد

شبیه سگی

خودش را گاز می گیرد

دلپیچه

همیشه از گرسنگی ست.

دردها را لای زخم ها

زخم ها را لای آشغال گوشت ها

در روزنامه اطلاعات

به فاضلاب می روند.

زنی که تمام شهر را دویده

با صدای بوق

از نیمروز می گذرد

فکر می کند

زندگی

تکه نانی ست که گنجشک ها

از زمین برداشته اند.

دوربین ها اشاره می کنند،

کسی که زخم سرفه می کند را

مرگ

گم کرده است.

کروکی اش را محکم بغل می کند

و فکر می کند

از آخرین باری که کسی را دوست داشته است

هزار سال می گذرد

عزرائیل

هاج و واج دنبال او می گردد

با آخرین خبر

گریه می کنی.

خانه می سوزد

زنی متولد می شود

کودک مرده اش را شیر می دهد

زندگی

مسواک نزده خوابش می برد.

 

عنوان شعر دوم : .

به وقت پنجره

پشت شیشه های کاغذی

خورشید

گورش را گم است.

از آبیِ دریایی که به خانه آمده

گنجشکی

تلخ می نوشد.

قرص های صورتی

طناب معطل

و تفنگ که مارمولکی در آن لانه کرده

به او فکر می کنند.

امروز یکبار هم خودش را نکشته است.

بینِ کتاب ها که راه می رود

پایش گیر می کند

به صد سال تنهایی.

به موهای سفید آینه

به این سیاه از حدقه درآمده

که هر چه بسته می شود

سیاه‌تر می شود فکر می کند.

فکر می کند

دفتر شاعری مرده است

که از چاپخانه برمی گردد.

به وقت پنجره

ماه، بالا آمده !

۵ قرص کم شده

طناب می رقصد

مارمولک از شقیقه ی تفنگ بیرون می پرد.

به بیمارستانی که به دنیا آمده ام

برمی گردم تا

دوباره متولد شوم.

به وقت پنجره

ماه بالا آمده

از گلوی حوض پایین نمی رود.

 

عنوان شعر سوم : .

گلویت را ببر و باخونش بنویس

در بتخانه باز بود

که گربه ها خدا را قی کردند

و حالا خواب مرده ای هستی

که فکر می کند

دستهایش را بهم بمالد زنده می شود

محال نیست

شبیه جمجمه ی یک دیوانه که به معشقوقش

فکر می کند

و ماه را زیر دندانش می فشارد

و فکر می کند

گیاه اگر بود

راه بهتری برای دهن کجی به خورشید داشت.

گلویت را ببر و با خونش بنویس

دیوانه نیست زنی که به خودکشی فکر می کند

در دهانت تخم پرنده ای بشکن

چشمهایت را برای نگاه کردن به جایی

کِنارِ درخت کُناری حواشی ریل های دور ببر

به قرن سگی برگرد

به خودکشی نهنگ ها

عقرب ها..

جنازه ات را از لاشخورها پس بگیر

در کهکشانی عقیم راه برو

فریاد بزن

زمین

این نطفه ی حرام

ارزانی خودتان.

 

نقد:

هر سه شعر در ماهیت مشکلی ندارند فضاهای استعاری قوی و روایات هم گاهی خیره‌کننده و زیبا و گاهی مشکل‌آفرین که لابد توجیهی برای آن ها هست بهتر است با جزئیات روبرو شویم تا شاید مشکل پدید آید:

در زبان شاعر گاهی نقص‌هایی دیده می‌شود که مشکل چندانی ایجاد نکرده اما نباید باشد:

دردها را لای زخم ها

زخم ها را لای آشغال گوشت ها

در روزنامه اطلاعات

به فاضلاب می روند.

دقت کنید نشانه‌ی مفعول در هر دو مورد زاید است زیرا زیرا دردها و زخم‌ها مفعول نیستند بلکه فاعلند البته راوی به خیال خود دو جمله را در یک جمله خلاصه کرده است که چون جمله اول متعدی و جمله دوم لازم است جمع آن‌ها امکان ندارد او می‌خواهد بگوید دردها را لای زخم‌ها و زخم‌ها را لای آشغال‌گوشت‌ها لای روزنامه می‌پیچد و راهی فاضلاب می‌کند حال فعل می‌پیچد بدون هیچ قرینه‌ای حذف شده است و مورد دیگر که باز هم مشکل (را) است که در جای خود نیست:

کسی که زخم سرفه می کند را

مرگ

گم کرده است.

جمله‌ی مستقیم بی‌نقص چنین است:

مرگ

کسی را گم کرده است

که زخم سرفه می‌کند

این جابجایی‌ها اگر دلیل بلاغی نداشته باشند مشکل دارند البته (را) مفعول باید بی‌واسطه بعد از مفعول بیاید این مشکلات زبانی بود که صد البته آرام آرام برطرف خواهد شد تنها در نقد باید به آن‌ها اشاره کرد تا شناخته شوند و اما ابهام‌هایی در روایت هستند که هر کدام زاییده‌ی عاملی متفاوتند که باید بررسی شوند:

کروکی اش را محکم بغل می کند

و فکر می کند

از آخرین باری که کسی را دوست داشته است

پرش ذهن شاعر به کروکی بغل شده در فضای تصویر غریب است چرا ذهن شاعر این گونه پریده است لابد در تصویر عنصری بوده که عامل این تداعی است که از روایت حذف شده می‌دانیم که ذهن انسان بدون تداعی پرش نمی کند و اگر عوامل تداعی از روایت حذف شوند ذهن خواننده نمی‌تواند همراه ذهن شاعر پرش کند و در نتیجه در فضا معلق می‌ماند ولی اگر عامل تداعی در کار نیست و کروکی تنها یک واژه است که عیب بزرگی است.

از آبیِ دریایی که به خانه آمده

گنجشکی

تلخ می نوشد.

این آبی دریا که شاید تنها نوری آبی است و دریایی در کار نیست تا گنجشکی از آن تلخ بنوشد تنها می‌تواند انعکاس نور کاغذهای آبی رنگی است که کار شیشه را در پنجره انجام می‌دهند ببینید ذهن خواننده باید مشکلالت روایت را برطرف کند و این درست نیست.

زنی متولد می شود

کودک مرده اش را شیر می دهد

زندگی

مسواک نزده خوابش می برد.

زنی متولد می‌شود که می‌تواند همان کودک باشد که دختر است که با این تعبیر روایت را زیبا کرده است اما زندگی مسواک نزده خوابش می‌برد کنایه‌ای دارد که مبهم است یعنی چه اتفاقی می‌افتد مسواک نزده به چه معناست خواب رفتن زندگی چه مفهومی دارد این‌ها گنگ هستند.

به بیمارستانی که به دنیا آمده ام

برمی گردم تا

دوباره متولد شوم.

التفات و تغییر راوی زیباست و همچنین تولد دوباره زیبا تصویر می‌شود. جزئیات، محسنات و ایرادها را باز کردم بهتر است تجدید نظر شود تا شعرها بی‌نقص باشند.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها