زبان ساده
و روان
عنوان شعر
اول : " به عشق تو"
تمام شهر که
آبله بزنند
تنها من کور
میشوم
با طاعون می
میرم
با حصبه
یا نه..
" به
عشق تو"
می رسم به
مرز جنون
با خنده های
' آن زن'
وقتی که حبس
می شوی
در چارچوب
' آن خانه'
با اندوه
' این زن'
وقتی که نیستی
کنارش
¤
می رسم به
سالهای وبا
به درد های
لاعلاج
" به
عشق تو"
با زنجیر ی
پوسیده
با حلقه ای
گشاد
که مدام میشود
گم
و نیستی که
پیدایش کنی
پیدایت کنم
¤
تاول می زند
تنم
که ' آن زن'
سرب داغ ریخته
بر دهان زنی
که
با نفس های
تو
نفس می کشد
عنوان شعر
دوم : ما به هم نمی رسیم
"اقا
دربست"
می نشینم روی
صندلی عقب
پرواز می کند
کالسکه طلایی
رد میشویم
از دیوار خانه
مادربزرگ
لبخند می زنیم
به روی هم
گشوده میشود
دریچه ها
"اقا
مقصدمان کجاست"
زیر سقف تیر
چوبی
توی حیاط پر
برگ پاییزی
روی ایوان
کوچک
جایی
برای دو نفره
زیستن
"لطفا
بایست"
باز برای رسیدن
بتو
دیر می کنم
کفش هایم
از پایم بیرون
می افتد
و
بوی خاک گلیم
پا خورده
خفه ام می
کند
"اقا
پیاده میشوم"
ما به هم نمی
رسیم
عنوان شعر
سوم : حرفهای نگفته
مادرم چادر
نمازش را
بخشید بمن
پدرم سجاده
اش را
نگفت اما
.. کسی
راه را
بی راه را
ومن
در قد قامت
اصلاه
عاشق شدم
ایمانم را
بخشیدم
به پسرک فال
فروش
خنده اش را
فروختم
به پیش نماز
محله مان
اینک , اینجا
دختری هست
که گل هایش ,
چادر نماز
مادرم
سجاده پدرم
حرفهای نگفته
خودم را
به خودم می
فروشد
مریم رضایی
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول : " به عشق تو"
تمام شهر که
آبله بزنند
تنها من کور
میشوم
با طاعون می
میرم
با حصبه
یا نه..
" به
عشق تو"
می رسم به
مرز جنون
با خنده های
' آن زن'
وقتی که حبس
می شوی
در چارچوب
' آن خانه'
با اندوه
' این زن'
وقتی که نیستی
کنارش
¤
می رسم به
سالهای وبا
به درد های
لاعلاج
" به
عشق تو"
با زنجیر ی
پوسیده
با حلقه ای
گشاد
که مدام میشود
گم
و نیستی که
پیدایش کنی
پیدایت کنم
¤
تاول می زند
تنم
که ' آن زن'
سرب داغ ریخته
بر دهان زنی
که
با نفس های
تو
نفس می کشد
عنوان شعر
دوم : ما به هم نمی رسیم
"اقا
دربست"
می نشینم روی
صندلی عقب
پرواز می کند
کالسکه طلایی
رد میشویم
از دیوار خانه
مادربزرگ
لبخند می زنیم
به روی هم
گشوده میشود
دریچه ها
"اقا
مقصدمان کجاست"
زیر سقف تیر
چوبی
توی حیاط پر
برگ پاییزی
روی ایوان
کوچک
جایی
برای دو نفره
زیستن
"لطفا
بایست"
باز برای رسیدن
بتو
دیر می کنم
کفش هایم
از پایم بیرون
می افتد
و
بوی خاک گلیم
پا خورده
خفه ام می
کند
"اقا
پیاده میشوم"
ما به هم نمی
رسیم
عنوان شعر
سوم : حرفهای نگفته
مادرم چادر
نمازش را
بخشید بمن
پدرم سجاده
اش را
نگفت اما
.. کسی
راه را
بی راه را
ومن
در قد قامت
الصلاه
عاشق شدم
ایمانم را
بخشیدم
به پسرک فال
فروش
خنده اش را
فروختم
به پیش نماز
محله مان
اینک , اینجا
دختری هست
که گل هایش ,
چادر نماز
مادرم
سجاده پدرم
حرفهای نگفته
خودم را
به خودم می
فروشد
نقد:
سه شعر خوب
با سه فضای خیال متفاوت و همچنین فضای احساس متفاوت: شعر اول در فضایی بیماریزده در
فضایی آبلهای و کور و طاعونی و مرگی و وبایی و... که عشق در ردیف این بیماریهای لاعلاج
مینشیند عشقی که چونان آبله کور میکند و چونان حصبه و طاعون میکشد و مثل وبا به
لاعلاجی میرسد.
و در شعر دوم
که در فضایی آیینی سفری زیبا آغاز میشود و به زودی از این فضای لطیف میگذرد سفری
برای زندگی ساده و چه زیبا به یأس میرسد سفری که پایان خوشی ندارد.
و سومی که
فضایی اجتماعی دارد باورهایی را به تصویر میکشد که در آنچه میبیند رنگ میبازد.
هر سه شعر
زیبا و کامل است که خواننده را به آسانی به تأویل میبرد و آیینهای صیقل خورده را
فرارویش میگشاید تا خویشتن را در آن بنگرد من تنها تصاویر فضای خیال شاعر را تا حدی
باز کردم و به تإویل متن نرفتم گرچه ظاهراً دریچهی نگاه خویش را بیان داشتهام ولی
اگر دقت کنیم خواهیم دید که با نگاههای متفاوت میتوان با هر سه متن برخورد کرد و
به تأویل رفت و به همان احساسی که مطلوب است رسید و این ویژگیها همان است که از یک
شعر خوب انتظار میرود البته گهگاهی این تردید در خواننده به وجود میآید که شاعر بیش
از حد به سرشاخههای خیال آویزان شده که گمان آن میرود اگر بیفتد به فضای احساس خویش
افتاده است دقت کنید:
ایمانم را
بخشیدم
به پسرک فال
فروش
خنده اش را
فروختم
به پیش نماز
محله مان
اما با غور
بیشتر درمییابیم این سادگی و روانی تصویر است که این گمان را میزاید و فضای احساسی
در کار نیست و واژگانی چون «ایمان» مربوط به فضای خیال هستند نه فضای احساس و این فضای
احساس ماست که به فضای خیال شاعر نزدیک شده است. معمولاً متون ساده و بیپیرایه و تصاویر
بیش از حد ملموس این تردید را به وجود میآورند ولی برای این که از این تردید رها شویم
باید ببنیم آیا با تمام خوانندگان همین گونه رفتار میکند که قطعاً چنین نیست.
کارهای شما
یعنی همین سه شعر روبرو نشان میدهد که شما ماهیت شعر را بخوبی درک کردهاید مواظب
باشید این زبان ساده و روان نعمتی است که به آن دست یافتهاید ولی ممکن است منتقدین
ناآگاه که ژرفای کلام را در گنگی و ابهام میدانند بر شما بتازند و شما را به بیراهه
ببرند قدر این نعمت را بدانید و هرگز از آن دست بر ندارید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر