۱۴۰۱ شهریور ۱۲, شنبه

ویرانگری‌های خودآگاه

 

ویرانگری‌های خودآگاه

 

عنوان شعر اول : پنجره

حالا که من نیستم

پشت پنجره نشسته ای آیا

 

در خیالِ کبوترانِ زیرِ باران

همسفر مرغان دریایی شده ای آیا

 

شنیده ام دریاهای دور دست

جزیره هایی دارند که جان می دهند برای نوشیدن دو فنجان قهوه

و باز کردن گره از گیسوانت

 

حالا که من نیستم ....

بی خیال

قهوه ات سرد شد

 

عنوان شعر دوم : عصر معجزه

شب ها

در خوابهای تو گم می شوم

روزها

در عصر نقشه های رهیاب

در تمام کوچه پس کوچه های جهان

در خود می میرم

بی که

مسیحا دمی

در چشم هایم

لبانش به خنده گشوده شود

ای کاش هزار سال از آمدن آخرین پیامبر نمی گذشت

یکی می آمد

و معجزه اش

شق القمر لبان تو به خنده بود

شاید در آن ساعت

دستت می آمد

در ویلِ یکی از این خیابان های ویلان

پیدایم می کرد

دریغا وُ دردا

عصر معجزه گذشته است

 

عنوان شعر سوم : بوسه

مرا ببوس

آنگونه که گویی انگشتان برای اولین بار

جغرافیای انگشتانت را کشف می کند

آنگونه که اولین بار

بر قله های برفی سینه هایت به شرم اولین حوا می رسد

آنگونه

که لب ها برای نخستین بار

بی حروف حرافِ الفبا با هم سخن می گویند

 

مرا ببوس

آنگونه که گویی خداحافظی در پیش است

که ندانی باز به سلامی خواهد رسید یا نه

آنگونه که سربازی بندهای پوتین هایش را

گویی محکم می بندد

برای نبرد آخرین

 

مرا ببوس

تنها به همین دو گونه

باقی بوسه ها

چیزی شبیه تکرار بوسه های روسپیان

در رختخواب های تکراری است

و نمی خواهند چیزی به خاطر بسپارند

و فردا روز به خانه ببرند

 

مرا ببوس

تنها به همان دو گونه

می خواهم هزار هزار حوا در قهوه ی چشمانت ببینم

می خواهم هزار هزار بار سربازی شوم

که در راهی بی بازگشت پای می گذارد

مرا ببوس

آخ

تو نیستی و من

بند پوتین ها را محکم می کنم

 

علی شکری

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

عنوان شعر اول : پنجره

حالا که من نیستم

پشت پنجره نشسته ای آیا

 

در خیالِ کبوترانِ زیرِ باران

همسفر مرغان دریایی شده ای آیا

 

شنیده ام دریاهای دور دست

جزیره هایی دارند که جان می دهند برای نوشیدن دو فنجان قهوه

و باز کردن گره از گیسوانت

 

حالا که من نیستم ....

بی خیال

قهوه ات سرد شد

 

نقد:

شعر تصویر لطیفی دارد سوای زبان شعر که مشخص نیست چرا مثلاً قید پرسش «آیا» در پایان جملات پرسشی آمده است و اصولاً آیا نیازی به قید «آیا» در این دو جمله احساس می‌شود دقت کنید:

پشت پنجره نشسته ای آیا

همسفر مرغان دریایی شده ای آیا

اگر تنها برای موسیقی اتفاق افتاده تا اندازه‌ای پذیرفتنی است زیرا با حذف این قید یا آوردن آن در ابتدای جمله که حالت طبیعی و مستقیم جمله است این موسیقی احساس نمی‌شود و اگر نیت بلاغی در آن است تشخیص آن تا حدی دور از ذهن است به هم ریختن ارکان جمله معمولاً برای ایجاد موسیقی و یا به نیت بلاغت است به این نکات اشاره کردم که این رفتارهایتان آگاهانه شود و تنها تفننی بی هدف نباشد نکته قابل توجه و بسیار جالب در تصاویر این شعر آن است که تخیلات راوی و خواسته‌هایش رندانه به جای خواسته‌ها و تمایلات مخاطب شعر بیان شده است که شگردی لطیف و درخور توجه است و مخصوصاً! این تمایلات که در تعلیق بسیار زیبایی می‌ماند:

نوشیدن دو فنجان قهوه

و باز کردن گره از گیسوانت

تعلیقی که ادامه‌ای نامحدود دارد بنا به تمایل خواننده و همچنین شگردی برای قرینه‌ی صارفه برای متن که مجازی شود و در بیان احساس صرف نماند که اگر این تعلیق نبود چه بسا شعاری احساسی بود نه شعر. این گونه شگردها برای خلق قرینه‌های صارفه باید شناخته شود چرا که ممکن است و قطعاً کار ناخودآگاه شاعر است و اغلب شاعر بر آن وقوف ندارد و اگر نشناسد نمی‌تواند دیگر بار از آن مدد بگیرد و تنها باید در انتظار معجزه‌های ناخودآگاه که همیشه هم اتفاق نمی‌افتد بماند در حالی که با شناخت آن‌ها می‌تواند ناخودآگاه را به فعالیت وادارد تا اعجاز بیشتری از آن پدید آید. کاربرد یک آرایه هم در این متن جالب است ایهامی که در واژه‌ی «بی‌خیال» دیده می‌شود که باز هم اطمینان دارم کار ناخودآگاه است و خودآگاه شاعر تنها در کاربرد تحت‌اللفظی آن عامل بوده است و توجه‌ای به معنای «بدون خیال» آن نداشته است. شناخت رفتارهای ناخودآگاه در آفرینش و اعجاز که اغلب شگفتی‌آفرین است کاری است که همه‌ی شاعران و منتقدان باید در راستای آن بکوشند.

 

عنوان شعر دوم : عصر معجزه

شب ها

در خوابهای تو گم می شوم

روزها

در عصر نقشه های رهیاب

در تمام کوچه پس کوچه های جهان

در خود می میرم

بی که

مسیحا دمی

در چشم هایم

لبانش به خنده گشوده شود

ای کاش هزار سال از آمدن آخرین پیامبر نمی گذشت

یکی می آمد

و معجزه اش

شق القمر لبان تو به خنده بود

شاید در آن ساعت

دستت می آمد

در ویلِ یکی از این خیابان های ویلان

پیدایم می کرد

دریغا وُ دردا

عصر معجزه گذشته است

 

نقد:

نکته‌ای که در این شعر جلب توجه می‌کند در امتداد بحث قبلی ما در نقد شعر پیشین در مورد اعجاز ناخودآگاه است که در این شعر کوشیده شده خودآگاه آن را پیامبری کند یک بازی زبانی که تصنع در آن فریاد می‌زند:

در ویلِ یکی از این خیابان های ویلان

پیداست که این جناس در «ویل» و «ویلان» کار خودآگاه است و تصنع آن آزار دهنده و این مورد با دو مورد شعر پیشین برای مقایسه نمونه‌های خوبی بودند شما باید از این تصنعات پرهیز کنید و این شعر هم به قوت شعر پیشین نیست آغاز خوبی دارد ولی از آن جا که «مسیحادم» می‌آید شاعر از ناخودآگاه بیرون آمده به سراغ اطلاعات می‌رود که از این پس متن در خودآگاه جریان دارد و در نتیجه آن جناس لوس هم پدید آمده است در هر حال این شعر در همان ابتدای بسته شدن جنین، سقط می‌شود و دلیل آن هم آن است که شاعر شتاب‌زده عمل کرده است و پیش از آن که در مخیله جنین شعر کامل شود برای تولد آن کوشیده است و من بر این گمانم که عامل ویرانگر «نقشه‌های رهیاب» است.

 

 

عنوان شعر سوم : بوسه

مرا ببوس

آنگونه که گویی انگشتان برای اولین بار

جغرافیای انگشتانت را کشف می کند

آنگونه که اولین بار

بر قله های برفی سینه هایت به شرم اولین حوا می رسد

آنگونه

که لب ها برای نخستین بار

بی حروف حرافِ الفبا با هم سخن می گویند

 

مرا ببوس

آنگونه که گویی خداحافظی در پیش است

که ندانی باز به سلامی خواهد رسید یا نه

آنگونه که سربازی بندهای پوتین هایش را

گویی محکم می بندد

برای نبرد آخرین

 

مرا ببوس

تنها به همین دو گونه

باقی بوسه ها

چیزی شبیه تکرار بوسه های روسپیان

در رختخواب های تکراری است

و نمی خواهند چیزی به خاطر بسپارند

و فردا روز به خانه ببرند

 

مرا ببوس

تنها به همان دو گونه

می خواهم هزار هزار حوا در قهوه ی چشمانت ببینم

می خواهم هزار هزار بار سربازی شوم

که در راهی بی بازگشت پای می گذارد

مرا ببوس

آخ

تو نیستی و من

بند پوتین ها را محکم می کنم

 

نقد:

و این شعر که از همان ابتدا به بیراهه رفته است و عامل هم مصراع «مرا ببوس» است که شاعر در بوسه‌ی خداحافظی و انواع دیگر بوسه خود نیز سرگردان است و ناچار این سرگردانی را به متن منتقل می‌کند و در نتیجه هیچ تصویری شکل نمی‌گیرد و متن در واژگان خلاصه می‌شود بی آن که مصداقی برای آن‌ها به مخیله‌ی شاعر بیاید و در نتیجه همین سرگردانی به خواننده سرایت می‌کند و شاعر هم برای این که متنش خشک و بی‌روح نشود می‌کوشد با ترکیبات تشبیهی تصاویری بیافریند غافل از آن که تشبیه در متون ادبی تنها برای وضوح و ملموس شدن تصویر است نه عاملی برای سرودن و به عبارت دیگر تشبیهات نابجا ممکن است متن را ادیبانه کنند ولی آن را شعر نمی‌کنند ترکیباتی مثل: قله‌های برفی سینه‌ها، قهوه‌ی چشمانت و یا ترکیبات استعاری که حتی با بازی‌های زبانی هم نتوانسته از تصنع بگریزد: حروف حرافِ الفبا.

به نظر می‌رسد فضایی که قرار بوده در مخیله‌ی شاعر شکل بگیرد و عقیم مانده بسیار زیبا بوده است که در روایت آن شاعر دچار مشکل شده است یعنی «بوسه‌ی خداحافظی» که عامل فضای احساس شاعر است بین فضای احساس و فضای خیال مانده است شاید آغاز با واژگانی که از آنِّ فضای احساس هستند ویرانگری کرده است و این دو فضا را به هم آمیخته است و اگر بوسه در فضای خیال است چرا نتوانسته از میان بوسه‌های دیگر برجسته شود شاید مثال‌ها مناسب نیستند. برای این ابعاد مختلف متن را بررسی می‌کنم که بر این عقیده‌ام که این متن می‌تواند شعری زیبا و کامل شود اگر آفت‌های آن را شناسایی کنیم و در زدودن آن‌ها بکوشیم.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها