ارزش شعر و
داستان
عنوان شعر
اول : بدون نام
"مرگ
در میزند"
همه فرار میکنند
پدر زیر گاز
مادر پشت کمد
برادر داخل
حمام
من
هم
از
پنجره
پایین
میپرم
مرگدر میزند
نام کتابی از وودی آلن
عنوان شعر
دوم : بدون نام
ملافه ی سفید
را که میکشند
زمستان بدنم
را فرا میگیرد
خورشید در
لابه لای ابر ها
هوا سرد
برگ ها ریخته
شاخه ها هرس
شده
همه در خواب
زمستانی فرو رفته اند
دیگر کسی حرفی
برای گفتن ندارد
روضه خوان
میگویید:
جوانی ناکام
پدری دلسوز
برادری مهربان
فرزندی خلف
اعلامیه حقیقت
را نمیگوید
من
تن ندادم
حتی به زندگی
...
روضه خوان
بی وقفه می
خواند
بی آنکه بداند
کسی برای این کارها پولی نمی دهد
بی آنکه بداند
این قبر
سنگی
صاحبی
اسمی
ندارد
درخت ها تکیده
شهر ها یخ
بندان
سفید سیاه
خاکستری
زمستان بدنم
را فرا گرفته
اعلامیه حقیقت
را نمیگوید
نشانی من
شاید
جایی در فکر شما باشد
بی سنگ قبر
بی صاحب
بی اسم
عنوان شعر
سوم : بدون نام
.
باز میکنم
دکمه های
پیراهنم را
شخصیتم
شعور
هویتم را در
می اورم
و در تشتی
میسوزانم
ورق
ورق
کل شعر هایم را
حالا
لخت لخت
بی هیچ وابستگی
دستم را بالا میگیرم
و به سمت جنگل حرکت میکنم
انسانیت
از اول هم قواره ی تن من نبود
محمد علی تهمی
زنجانی
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول : بدون نام
"مرگ
در میزند"
همه فرار میکنند
پدر زیر گاز
مادر پشت کمد
برادر داخل
حمام
من
هم
از
پنجره
پایین
میپرم
مرگدر میزند
نام کتابی از وودی آلن
عنوان شعر
دوم : بدون نام
ملافه ی سفید
را که میکشند
زمستان بدنم
را فرا میگیرد
خورشید در
لابه لای ابر ها
هوا سرد
برگ ها ریخته
شاخه ها هرس
شده
همه در خواب
زمستانی فرو رفته اند
دیگر کسی حرفی
برای گفتن ندارد
روضه خوان
میگویید:
جوانی ناکام
پدری دلسوز
برادری مهربان
فرزندی خلف
اعلامیه حقیقت
را نمیگوید
من
تن ندادم
حتی به زندگی
...
روضه خوان
بی وقفه می
خواند
بی آنکه بداند
کسی برای این
کارها پولی نمی دهد
بی آنکه بداند
این قبر
سنگی
صاحبی
اسمی
ندارد
درخت ها تکیده
شهر ها یخ
بندان
سفید سیاه
خاکستری
زمستان بدنم
را فرا گرفته
اعلامیه حقیقت
را نمیگوید
نشانی من
شاید
جایی در فکر
شما باشد
بی سنگ قبر
بی صاحب
بی اسم
عنوان شعر
سوم : بدون نام
.
باز میکنم
دکمه های
پیراهنم را
شخصیتم
شعور
هویتم را در
می اورم
و در تشتی
میسوزانم
ورق
ورق
کل شعر هایم
را
حالا
لخت لخت
بی هیچ وابستگی
دستم را بالا
میگیرم
و به سمت جنگل
حرکت میکنم
انسانیت
از اول هم
قواره ی تن من نبود
نقد:
در این نقد
ما به سه متن متفاوت روبرو هستیم متن اول که داستانک است و متن دوم شعر است با روایت
داستان و متن سوم که شعر است با روایت شعر.
دوست عزیز
ماهیت تمام هنرها از جمله شعر و داستان یکی است یعنی هنرمند در خیال خود فضایی مجازی
متصور میشود که اوج آن مجاز استعاری است یعنی فضایی که تمام عناصر آن خاصیت استعاره
بودن دارند البته نه به معنای استعارهای که میشناسیم یعنی استعارهی لفظ که با قرینهی
صارفهاش به یک معنای مشخص برسد بلکه این فضای استعاری با دیدگاه خوانندگان به قرینهای
میرسد که معانی پدیدهها و واژگان آن در لحظهی خوانش مخاطب ظاهر میشوند به عبارت
دیگر هر خوانندهای به تعبیری خاص میرود به معانی متفاوتی میرسد. تفاوت داستان با
شعر در نوع روایت است روایت داستان خطی و گسترده است درست مثل روایت یک فبلم کوتاه
یا یک فیلم سینمایی در داستان کوتاه و رمان ولی روایت شعر گزینشی و تلگرافی است مثل
روایت یک فرم عکس در شعر کوتاه یا چند فرم عکس در شعر بلند.
حال با این
تعابیر به سه متن مشارالیه بپردازیم متن اول هم ساختار داستانی دارد و هم روایت خطی
که آن را داستانک مینامیم تنها واژگان این داستانک مقطع نوشته شدهاند و میدانیم
که شکل نوشتار چیزی را تغییر نمیدهد. توجه کنید:
"مرگ
در میزند" همه فرار میکنند. پدر زیر گاز، مادر پشت کمد، برادر داخل حمام، من
هم از پنجره پایین میپرم.
این یک داستانک
است شبیه این یکی:
پدر فریاد
میزند. مادر پشقاب را پرت میکند. من به اتاق خودم میروم. دستم را جای دست خودم میگذارم
کلاغ پر! دستم را جای دست بابا میگذارم گنجشک پر!
اولی زلزله
را تصویر میکند و دومی طلاق را.
و اما متن
دوم که ساختاری شاعرانه و شعری دارد اما روایت خطی و داستانی است در شعر به جزئیات
نمیپردازیم لازمهها را روایت میکنیم.و شاعر کسی است که بتواند گزینشی روایت کند.
من نمیخواهیم
ارزشی برخورد کنم ولی ارزش داستان اگر بیشتر از شعر نباشد کمتر نیست البته این داستانها
در جای خود یعنی در محل داستان باید نقد شود که جای بسی حرف دارد.
و اما متن
سوم که شعر است ولی متأسفانه شاعر در فضای خیال نمانده و در پایان به فضای احساس خود
آمده و آن را به شعار تبدیل کرده است ساختار متن، شعر است روایت هم شعری است اما دو
مصراع پایانی زاید است متن را بدون دو مصراع پایانی ملاحظه کنید:
باز میکنم
دکمههای پیراهنم را
شخصیتم
شعور
هویتم را در
میآورم
و در تشتی
میسوزانم
ورق
ورق
کل شعرهایم
را
حالا
لخت لخت
بی هیچ وابستگی
دستم را بالا
میگیرم
و به سمت جنگل
حرکت میکنم
البته اگر
من بودم در انتخاب واژگانی چون: شخصیت، شعور، هویت هم تجدید نظر میکردم چرا که این
واژگان هم مال فضای احساس شاعر است و به جای آن لباسها را نام میبردم:
باز میکنم
دکمههای پیراهنم را
شلوارم
زیرپوشهایم
را در میآورم
و در تشتی
میسوزانم
ورق
ورق
کل شعرهایم
را
حالا
لخت لخت
بی هیچ وابستگی
دستم را بالا
میگیرم
و به سمت جنگل
حرکت میکنم
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر