۱۴۰۱ شهریور ۱۶, چهارشنبه

ویرانگران روایت

 

ویرانگران روایت

 

عنوان شعر اول : حرف آخر

 

در خاموشی لحظه ها

باران

دانه های پراکنده ی خیال مرا

به شیشه ی پنجره می کوبد

کجاست سرزمین من

سرم را

کجا زمین می گذارم

آسمانم را می گیرم در آغوش

باز نمانند

چشمان انتظار

پر نکنند

گل و لای مرداب ها

کاسه ی سر مرا

در خاموشی لحظه ها

باران

گام های خسته عابریست

که هر شب

بی جهت برمی خیزد از خواب من

تا آسمان را

در آغوش بگیرم

باران

می بارد آرام

و تنهایی

از دورترین نقطه ی شب

می گذرد...

 

مهرداد تبریزی

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : حرف آخر

 

در خاموشی لحظه ها

باران

دانه های پراکنده ی خیال مرا

به شیشه ی پنجره می کوبد

کجاست سرزمین من

سرم را

کجا زمین می گذارم

آسمانم را می گیرم در آغوش

باز نمانند

چشمان انتظار

پر نکنند

گل و لای مرداب ها

کاسه ی سر مرا

در خاموشی لحظه ها

باران

گام های خسته عابریست

که هر شب

بی جهت برمی خیزد از خواب من

تا آسمان را

در آغوش بگیرم

باران

می بارد آرام

و تنهایی

از دورترین نقطه ی شب

می گذرد...

 

نقد:

بگذارید بند به بند جلو برویم و مشکلات این متن را بررسی کنیم:

در خاموشی لحظه ها

باران

دانه های پراکنده ی خیال مرا

به شیشه ی پنجره می کوبد

فضای خاموش و بارش باران می‌خواهد یک فضای خیالی را به تصویر بکش که ناگهان یک تشبیه ناملموس از راه می‌رسد و آنجه هنوز رشته نشده پنبه می‌کند: «دانه‌های پراکنده‌ی خیال» آیا این دانه‌ها همان باران است که به پنجره کوفته می‌شود و یا خیال می‌کند که باران می‌بارد؟ ببینید همین ترکیب تشبیهی که تشبیه در تشبیه هم هست مشکل‌آفرین است ابتدا خیال پراکنده به دانه تشبیه شده و در اضمار این‌ها همان دانه‌های باران هستند و اگر جز این است که دیگر فاجعه است

کجاست سرزمین من

سرم را

کجا زمین می گذارم

آسمانم را می گیرم در آغوش

آیا جمله‌ی سوم هم به قرینه‌ی جمله‌ی دوم پرسشی است یعنی کجا آسمانم را در آغوش می‌گیرم؟ و بماند که در آغوش گرفتن آسمان باید به گونه‌ای دیگر تصویر شود نه این با یک جمله‌ی خبری یا پرسشی بیان شود.

باز نمانند

چشمان انتظار

پر نکنند

گل و لای مرداب ها

کاسه ی سر مرا

و ناگهان دو فعل منفی که به فضایی دیگر پرتاب می‌کنند خواننده را پر شدن چشم و کاسه‌ی سر از گل و لای مرداب! این پرش ذهن از کجا ناشی شده است کدام عامل تداعی کننده ذهن شاعر را به مرداب برده است این عامل چرا نیست؟ چرا حذف شده است تا ذهن خواننده را معلق کند در فضا!

در خاموشی لحظه ها

باران

گام های خسته عابریست

که هر شب

بی جهت برمی خیزد از خواب من

تا آسمان را

در آغوش بگیرم

و دوباره باران که به گام‌های خسته‌ی عابر تشبیه می‌شود که البته این تشبیه ملموس است و این تصویر و این بند ملموس و دیدنی نه مثل بندهای قبل تنها شنیدنی و گاهی نه دیدنی نه شنیدنی!

باران

می بارد آرام

و تنهایی

از دورترین نقطه ی شب

می گذرد...

باز هم ابهام که در رفتار واژگان است نه پدیده‌ها دقت کنید:

تنهایی از دوئرترین نقطه‌ی شب می‌گذرد. چه اتفاقی می‌افتد تنهایی می‌رود؟ کسی می‌آید؟ یا همان بارش باران که از ابتدا هم می‌بارد تنهایی را می‌برد یا اتفاق دیگری برای تنهایی می‌افتد جمله‌ي: تنهایی از دورترین نقطه‌ی شب می‌گذرد آن مفاهیم را در بر ندارد مگر این که شاعر منظور دیگری داشته باشد که در متن نیست.

شاید فضایی که در مخیله‌ی شما شکل گرفته کاملاً واضح و روشن و شفاف است و خودتان آن فضا را دیده‌اید ولی در روایت آن مشکل دارید که خواننده‌ی شما نمی‌تواند آن را ببیند توجه داشته باشید شعر دیداری است نه شنیداری! درست مثل بند ماقبل آخر.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها