آفریننده یا
پیامبر
عنوان شعر
اول : ریشه
ریشه در مرگ
داریم
درخت ریشه
در زمستان دارد
و برگ های
زرد اهل پاییز اند
روز ها ، ریشه
در مرگ شب
شب ، ریشه
در مرگ نور
و نور ، خود
تلاش های پیش از مرگ یک اختر...
مرگ، ریشه
دارد در ما
به هر سو دویده
به هر جا خزیده
دامن کشان
و دامن گیر
ما ذرات خاکی
هستیم
که ریشه ما
را درنوردیده
عنوان شعر
دوم : ابر سیاه خوشهای
در مرکزِ هستی،
صبا به آهستگی طوفان میکند
و شب از نور
میترسد، در این زمستانکدهیِ مغموم
شمع را نوازش
میکند ، پروانه حافظ وار
منزوی میشود
عشق در سایهی دور.
قلم را قلم
میکنند زخم ها
درخت، ریشه
میکند، اما در گور.
قاصدک پرواز
را بر مرگ میدهد ترجیح
و بر بال های
صبا به سمت سبزهزار میرود ، برای رشدِ شعور.
اینجا گل ها
شاخه شاخه شلیک میشوند،
و پرندگان
عاشقِ قفس هاشانند
اما پرواز
، ایدهای همیشه ماناست در حصارِ آسْمانِ درد
اینجا برگ
ها ، بهار نیز زرد میآیند؛ برای ذوبِ ذوقِ برفهامان.
دخترک مادرش
را به خاکِ خاطره میسپارد و مادر دختر را
پدر آه را
به آغوش کشیده و زوالِ فرزند، پدر را
امّید اما،
درون رگ های سیاه ؛خون دارد
و برگ سبز
خواهد شد ؛ پیش از مرگ.
ای خاورِ گور
! ای منزلِ زور ! ای خواهشِ دور !
کاش که یک
روز تو کابوس نباشی!
خدایا ، یک
سوال؛
پس میان این
همه ناخوشی ،
خوشی با کدام
ابرِ سیاهِ خوشهای میآید ؟!
عنوان شعر
سوم : مانند بیابان
مانند بیابان
مانند دریا
در ترکیب
میان خشکی
و بارانی
غم چون پارچه
بر نگاه
و سکوت چون
فریاد های زیر آب
دیداری شاد
را در آرزو میمانیم
چون رود ،
جاری به تقسیم عشق میپردازیم
همچون مِه
کنار دریا ، غصه به آغوش میگیریم
که نفتِ غم
به قلبِ دریایی دگر نرسد
شن های ساحل
نیز پسرکی دست فروش
که با هر موج،
خریدار غصه های هر دریاست
در دوزخِ همیشگی
میان رفت و آمد های آن بی تاب
پس کیست غم
های او را خریدار
ارزان است،
به قیمت یک نگاه و دوصد تومان قدم های تنهاتان
صبح به طلوع
و شب به غروب
ظهر به نگاه
، عصر به رکوع
پسرک لبخند
خیرات میکند
با روحِ روشن
در سیاهی روزهاتان پیش میرود چون ماهی
دور میشود
از غصه؟
دریغ که در
دایرهای مسدود است
قسم به دانه
های شنِ هر دریا
که دریا
هر چند عمیق
ولی
محدود است...
.
مهران ملکی
وند
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول : ریشه
ریشه در مرگ
داریم
درخت ریشه
در زمستان دارد
و برگ های
زرد اهل پاییز اند
روز ها ، ریشه
در مرگ شب
شب ، ریشه
در مرگ نور
و نور ، خود
تلاش های پیش از مرگ یک اختر...
مرگ، ریشه
دارد در ما
به هر سو دویده
به هر جا خزیده
دامن کشان
و دامن گیر
ما ذرات خاکی
هستیم
که ریشه ما
را درنوردیده
نقد:
شاعر پیامآور
و پیامبر نیست. شاعر آفریننده است چونان خدا همان گونه که پدیدههای هستی و آفریدههای
خدا هیچ پیامی همراه ندارند و تنها انسان را به تفکر در چگونگی خویش وامیدارند هنرها
که آفرینش انسانند هم همان ویژگی را دارند پیامی در بر ندارند و آن جا که شاعر پیامبر
میشود دیگر خداگونه و آفریننده نیست شما در دو متن اول و دوم پیامبر هستید نه آفریننده
ببینید یک حکم در ابتدا یا در انتها صادر میکنید و بعد به انحای مختلف به تشبیهات
و شگردهای گوناگون به اثبات آن میپردازید یعنی ابتدا پیامبرید و بعد فیلسوف میشوید
تا حکم خود را اثبات کنید این گونه نوشتهها شعر نیست و بهتر قالب مناسب خود یعنی مقاله
را انتخاب کند.
در این متن
شما حکم میکنید که:
ما ریشه در
مرگ داریم
بقیه متن اثبات
همین حکم فلسفی است پس نوشتهی شما یک مقالهی فلسفی است گرچه نثری شاعرانه دارد و
ادیبانه نوشته شده است و با مثالهایی از درخت، روز، شب، نور و... به اثبات این ادعا
میپردازید.
ببینید شاهکارهای
ادبیات ما و جهان چگونهاند درست همانند پدیدههای خلقت با این تفاوت که آفرینش خدا
از عدم است و آفرینش انسان از هستی. آفرینش خدا حقیقی است و آفرینش انسان مجازی. به
شعر زمستان اخوان توجه کنید یک فضای استعاری است شبی سرد و زمستانی و... همین هیچ چیز
خاصی نمیگوید اما خواننده از خوانش آن به تفکر میرود و مثلاً فضای خفقانزدهی واقعی
را از آن برداشت میکند البته این برداشت منِ خواننده است قطعاً شما برداشت دیگری دارید
و برداشتها به تعداد خوانندگان است اما نوشته شما یک پیام آشکار دارد: ما ریشه در
مرگ داریم. و این نوع نوشته شعر نیست و ما آن را شعار مینامیم اگرچه روایت آن مملو
از آرایههای ادبی هم باشد شعاری ادیبانه است شعر نیست.
عنوان شعر
دوم : ابر سیاه خوشهای
در مرکزِ هستی،
صبا به آهستگی طوفان میکند
و شب از نور
میترسد، در این زمستانکدهیِ مغموم
شمع را نوازش
میکند ، پروانه حافظ وار
منزوی میشود
عشق در سایهی دور.
قلم را قلم
میکنند زخم ها
درخت، ریشه
میکند، اما در گور.
قاصدک پرواز
را بر مرگ میدهد ترجیح
و بر بال های
صبا به سمت سبزهزار میرود ، برای رشدِ شعور.
اینجا گل ها
شاخه شاخه شلیک میشوند،
و پرندگان
عاشقِ قفس هاشانند
اما پرواز
، ایدهای همیشه ماناست در حصارِ آسْمانِ درد
اینجا برگ
ها ، بهار نیز زرد میآیند؛ برای ذوبِ ذوقِ برفهامان.
دخترک مادرش
را به خاکِ خاطره میسپارد و مادر دختر را
پدر آه را
به آغوش کشیده و زوالِ فرزند، پدر را
امّید اما،
درون رگ های سیاه ؛خون دارد
و برگ سبز
خواهد شد ؛ پیش از مرگ.
ای خاورِ گور
! ای منزلِ زور ! ای خواهشِ دور !
کاش که یک
روز تو کابوس نباشی!
خدایا ، یک
سوال؛
پس میان این
همه ناخوشی ،
خوشی با کدام
ابرِ سیاهِ خوشهای میآید ؟!
نقد:
در این متن
شما وارونه عمل کردهاید یعنی پیامتان را در پایان میآورید:
خدایا ، یک
سوال؛
پس میان این
همه ناخوشی ،
خوشی با کدام
ابرِ سیاهِ خوشهای میآید ؟!
و اثبات آن
با یک سری تشبیهات اتفاق میافتد که البته اثبات با تشبیه در فلسفه هم مغالطه است چرا
که در مثل مناقشه نیست تشبیه موضوع را روشن میکند ثابت نمیکند بماند با بحث فلسفی
کاری نداریم به هر حال در این متن هم شما شعار دادهاید شعاری احساسی که: خدایا پس
کی خوشی میآید؟ بماند که در اثبات خود هم در این متن بیشتر لفاظی کردهاید و گاهی
آسمان ریسمان بافتهاید از صبا سخن میگویید و از پرواز در آسمانی تشبیهی که پرواز
نیست و تنها درد کشیدن را شاعرانه بیان میکنید.
یکی از آفتهای
شعر امروز ما اشتباه نثر شاعرانه به جای شعر است شاعرانه سخن گفتن شعر نیست سخن شاعرانه
است شعر اگر ماهیتی هنری و فضایی استعاری داشته باشد حتی به روایت شاعرانه هم نیازی
ندارد به آثار نیما توجه کنید مطلقاً شاعرانه نیست در اغلب آنها گاهی یک کنایه و یا
یک تشبیه ساده وجود دارد ولی چون ماهیتی هنری دارند شاهکارند.
عنوان شعر
سوم : مانند بیابان
مانند بیابان
مانند دریا
در ترکیب
میان خشکی
و بارانی
غم چون پارچه
بر نگاه
و سکوت چون
فریاد های زیر آب
دیداری شاد
را در آرزو میمانیم
چون رود ،
جاری به تقسیم عشق میپردازیم
همچون مِه
کنار دریا ، غصه به آغوش میگیریم
که نفتِ غم
به قلبِ دریایی دگر نرسد
شن های ساحل
نیز پسرکی دست فروش
که با هر موج،
خریدار غصه های هر دریاست
در دوزخِ همیشگی
میان رفت و آمد های آن بی تاب
پس کیست غم
های او را خریدار
ارزان است،
به قیمت یک نگاه و دوصد تومان قدم های تنهاتان
صبح به طلوع
و شب به غروب
ظهر به نگاه
، عصر به رکوع
پسرک لبخند
خیرات میکند
با روحِ روشن
در سیاهی روزهاتان پیش میرود چون ماهی
دور میشود
از غصه؟
دریغ که در
دایرهای مسدود است
قسم به دانه
های شنِ هر دریا
که دریا
هر چند عمیق
ولی
محدود است...
.
نقد:
متن سوم با
آن دوی پیشین فرق دارد حکمی در آن نیست اما ساختار به گونهایست که نتوانسته فضای مجازی
استعاری شکل بگیرد. توجه کنید از فضای استعاری سخن میگویم نه از استعارهی لفظ و این
به آن معنا نیست که ما در نثر خویش از استعاره استفاده کنیم بلکه خلق یک فضای استعاری
منظور است یعنی فضایی چهار بعدی طول و عرض و ارتفاع و زمان در آن وجود داردمثل فضای
شعر (آی آدمها)ی نیما که در آن دریایی است که یک نفر در حال غرق شدن است و عدهای
در ساحل مشغول عیش و نوش و هیچ کس صدای فریاد غریق را نه میبیند و نه میشنود همین!
این خلق یک فضا است نه یک استعارهی یک لفظی تمام واژگان روایت این فضا استعارهاند
ولی نه استعارهای که با یک قرینهی صارفه به یک معنای مشخص برسد بلکه قرینهی صارفه
به گونهایست که خوانش خوانندگان آن را تعیین میکند به طوری که هر خوانندهای آن را
به تأویل میبرد و با تأویل خویش قرینهی صارفه که حاصل دیدگاه همان خواننده است معانی
واژگان این روایت را معنادار میکنند.
و اما شما
با یک سری تشبیهها آغاز کردهاید و با همان تشبیهها نثر را به پایان میبرید:
مانند بیابان
مانند دریا
در ترکیب
میان خشکی
و بارانی
تو مانند بیابان،
دریا، خشکی و بارانی. تشبیه نمیگذارد فضای استعاری شکل بگیرد برای خلق فضای استعاری
فضایی مشابه فضای احساس خویش پیدا میکنیم آنگاه به روایت آن فضای مشابه میپردازیم
بی آن که از فضای احساس یعنی فضای مشبه سخنی به میان بیاوریم تنها از فضای مشبهبه
سخن میگوییم برای روشنتر شدن فرض کنید فضای احساس نیما در سرایش (آی آدمها) فضای
خفقانزده کشور در زمان شاعر است فضای مشابه آفریده شده همان دریا و غریق و.. است ببینید
از فضای کشور و خفقان حرفی به میان نمیآید. توجه کنید گفتم فرض کنید برای این نمیتوان
قسم خورد که فضای احساس نیما همان است که من حدس زدم چون این برداشت من است و ممکن
است حتی با فضای احساس نیما مغایرت هم داشته باشد تأویل من است و هر شعر به تعداد خوانندگانش
تأویل دارد و حتی ممکن است یک خواننده در حالات مختلف و با روحیات دگرگون تأویلهایی
متفاوت از پیش داشته باشند هنرها چنیناند آفریدهای چون آفریدههای خدا که هیچ پیامی
با خود ندارند و اندیشه القا نمیکنند بلکه انسان را به اندیشیدن وامیدارند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر