لفاظی ویرانگر
عنوان شعر
اول : .
چقدر تلویزیون
بلند حرف میزند
بولدزرها باید
زودتر بخوابند
همسایه ی بالایی
بهتر است برود در طویله زندگی کند
آهای بچه
خانه جای فوتبال
بازی کردن نیست
بیچاره همسایه
ی پایینی
و ساعت روی
ملاجم قدم می زند
باید صبح زود
بیدار شوم
به مدرسه بروم
نطق بچه های
مردم را کور کنم
و پول دربیاورم
مثل همیشه
چقدر زود گذشت
انگار همین
فردا بود که دیروز بود
پسرم می دود
و بغضی هنوز
در من لگد میزند
مدام میخواهم
فریادی را بالا بیاورم
در مجله ی
دانستنی ها خوانده ام
خروس ها هم
می توانند تخم بگذارند
اگر مجبور
شوند
این دیگر کیست
نمی دانم این
سوی آینه ایستاده ام یا آن سوی آینه
تا می آیم
کمی به خودم برسم
این آینه ی
لاکردار
بدجور حالم
را میگیرد
موهایم سفید
شده
پوستم کهنه
شده
و دندان هایم
سیگاری هستند
چقدر این بچه
می دود
از صبح می
افتد دنبال توپی متشکل از چند لایه جوراب زنانه
گاهی رونالدو
میشود
گاهی مسی میشود
گاهی گرسنه
میشود
به کجا قرار
است برسد این دیوانه
خانه ای که
زنش مرده گورستان است
این بچه حق
دارد دیوانه شود
وقتی مادرش
به ماموریتی فضایی رفته
وقتی پدرش
پا به ماه است
وقتی خانه
اش گورستان است
تلویزیون عربده
می کشد
همسایه ی بالایی
چارنعل می دود
بچه ام دیوانه
است و همسایه پایینی، بیچاره
بولدزر ها
دارند خانه ام را ویران میکنند
ساعت زنگ می
زند
که مرده ی
جدید آورده اند
بس است پیرمرد
سمعکت را دربیاور
و بگذار کنار ساعت کوکی ات
وقت خواب است
عنوان شعر
دوم : .
در سال های
نوری از تو
خود را بر
قله های حضیض
منزوی می بینم
ریز تر از
هرچیز
و بینهایت
استوار
در فروریزی
در سال های
نوری از تو
آنگاه که دره
ی هستی
در فرونشست
تقارن گم می شود
آنگاه که کوه
در صدا حل می شود
آنگاه که پاییز
بهار را می ریزد
آنگاه که جهنم
بهشت را می سوزد
درنگ به رنگ
توست
درنگ به رنگ
توست
ای معاصر ابدیت
همزاد الست
ای شناور در
سال های نوری
ذهن لحظه از
تو سرشار
چندان که شب
از روز خالی
در سال های
دوری از تو
درسال های
دوری از تو
درسال های
دوری از تو
درنگ میکنم
درنگ می کنی...
حسین چمن سرا
.
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان شعر
اول : .
چقدر تلویزیون
بلند حرف میزند
بولدزرها باید
زودتر بخوابند
همسایه ی بالایی
بهتر است برود در طویله زندگی کند
آهای بچه
خانه جای فوتبال
بازی کردن نیست
بیچاره همسایه
ی پایینی
و ساعت روی
ملاجم قدم می زند
باید صبح زود
بیدار شوم
به مدرسه بروم
نطق بچه های
مردم را کور کنم
و پول دربیاورم
مثل همیشه
چقدر زود گذشت
انگار همین
فردا بود که دیروز بود
پسرم می دود
و بغضی هنوز
در من لگد میزند
مدام میخواهم
فریادی را بالا بیاورم
در مجله ی
دانستنی ها خوانده ام
خروس ها هم
می توانند تخم بگذارند
اگر مجبور
شوند
این دیگر کیست
نمی دانم این
سوی آینه ایستاده ام یا آن سوی آینه
تا می آیم
کمی به خودم برسم
این آینه ی
لاکردار
بدجور حالم
را میگیرد
موهایم سفید
شده
پوستم کهنه
شده
و دندان هایم
سیگاری هستند
چقدر این بچه
می دود
از صبح می
افتد دنبال توپی متشکل از چند لایه جوراب زنانه
گاهی رونالدو
میشود
گاهی مسی میشود
گاهی گرسنه
میشود
به کجا قرار
است برسد این دیوانه
خانه ای که
زنش مرده گورستان است
این بچه حق
دارد دیوانه شود
وقتی مادرش
به ماموریتی فضایی رفته
وقتی پدرش
پا به ماه است
وقتی خانه
اش گورستان است
تلویزیون عربده
می کشد
همسایه ی بالایی
چارنعل می دود
بچه ام دیوانه
است و همسایه پایینی، بیچاره
بولدزر ها
دارند خانه ام را ویران میکنند
ساعت زنگ می
زند
که مرده ی
جدید آورده اند
بس است پیرمرد
سمعکت را دربیاور
و بگذار کنار ساعت کوکی ات
وقت خواب است
نقد:
فضای توصیفی
در شعر ابتدا واقعی مینماید ولی اگر کمی دقیقتر شویم خواهیم دید که فضا مجازی است
اما نه از نوع استعاری آن بلکه مجار مرسل است که این نوع مجاز قوت مجاز استعاری را
ندارد جزئی توصیف شده که میتواند شامل کل شود و گاهی خوانندهای میتواند با آن همزاد
پنداری کند اما برای تأویل چندان مناسب نیست همین است که هست بر فضای دیگری نمیتواند
منطبق شود دقت کنید اگر کنایهها را که بسیارند و ساختار ادبی متن بر پایه همانها
استوار است برداریم و معنای آنها را جایگزین کنیم متنی ساده میماند که یک زندگی پر
درد و رنج را توصیف میکند و خواننده تنها از همین کنایات در مطالعهی متن لذت میبرد
ولی از آن جا که مصداق این زندگی میتواند بر زندگی بسیاری از خوانندگان همسانی داشته
باشد خواننده به این نتیجه میرسد که درد مرا زیبا بیان داشته است و همین است روایت
درد با زبانی ادیبانه در حالی یک شعر قوی شعری است که هر خوانندهای آن را به تأویل
ببرد و به احساسی که دوست دارد برسد نه این که همه ی خوانندگان به یک احساس مشترک برسند
این گونه متون که در ادبیات ما کم هم نیستند و گاهی هم شهرت بسیاری دارند اگر شعر هم
باشند از نوع مجاز استعاری نیستند نمونهی بارز آن شعر کوچه از فریدون مشیری است که
تنها خاطره ای را به تصویر کشیده است که ممکن است در خوانندگانی مشترک باشد.
در هر حال
دوست عزیز شعر شما خیلی خوب هم که باشد مثل کوچه مشیری است.
عنوان شعر
دوم : .
در سال های
نوری از تو
خود را بر
قله های حضیض
منزوی می بینم
ریز تر از
هرچیز
و بینهایت
استوار
در فروریزی
در سال های
نوری از تو
آنگاه که دره
ی هستی
در فرونشست
تقارن گم می شود
آنگاه که کوه
در صدا حل می شود
آنگاه که پاییز
بهار را می ریزد
آنگاه که جهنم
بهشت را می سوزد
درنگ به رنگ
توست
درنگ به رنگ
توست
ای معاصر ابدیت
همزاد الست
ای شناور در
سال های نوری
ذهن لحظه از
تو سرشار
چندان که شب
از روز خالی
در سال های
دوری از تو
درسال های
دوری از تو
درسال های
دوری از تو
درنگ میکنم
درنگ می کنی...
نقد:
این شعر فضایی
استعاری دارد اما روایت آن به روانی متن پیشین نیست به گونهای که خواننده گاهی احساس
میکند که شاعر درگیر لفاظی شده است برای مثال دقت کنید:
در سال های
نوری از تو
خود را بر
قله های حضیض
منزوی می بینم
سالهای نوری
از تو... که تنها قافیه نوری و دوری آن را به مفهوم میرساند که اگر قافیهی دوری در
پایان هم نمیآمد میشد حدس زد چرا که ساختار آن با همنشینی با (از تو) دوری را به
جای نوری متبادر میکند و در ادامه پارادوکس منزوی بودن بر قلههای حضیض... انگار تنها
برای ایجاد پارادوکس آمدهاند.
آنگاه که دره
ی هستی
در فرونشست
تقارن گم می شود
آنگاه که کوه
در صدا حل می شود
آنگاه که پاییز
بهار را می ریزد
آنگاه که جهنم
بهشت را می سوزد
درنگ به رنگ
توست
فرونشست دره
هستی در تقارن یعنی چه؟
و همچنین حل
شدن کوه در صدا...
و ریختن بهار
به دست پاییز و سوختن بهشت به دست جهنم همه و همه لفاظی است و تصویری به فضا نمی دهد
و همچنین است: معاصر ابدیت و همزاد الست و شناور در سال های نوری که خواننده اگر زور
بزند و از این لفاظیها به تصویری برسد که من چنین کردم فضای استعاری شکل میگیرد و
میتوان گفت شعر متولد شده است ولی اگر خوانندهای در هزارتوی این تصاویر نامفهوم گم
شود ره به جایی نخواهد برد کاش این فضای خوب با روایتی روان از نوع شعر اول همراه بود
تا شعری بینقص داشته باشیم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر