۱۴۰۱ شهریور ۱۶, چهارشنبه

روایت یا لفاظی

 

روایت یا لفاظی

 

 

عنوان مجموعه اشعار : ...

عنوان شعر اول : باران

بعد از باران

هر کدام از ما

یک نفر را می‌خوابانیم

در گل گاوزبان

 

عنوان شعر دوم : ...

کران تا کران

دو چشم داری

که اجسام از آنچه در آینه می‌بینیم

چیز دیگری باید

لهیب دوزخ هم این باید نیست

لبخندت فلش می‌خورد

پیراهن‌ات فلش می‌خورد

به سوی هر کجا نرفته کسی

تو نیامده‌ای از آن

حق داری راه بروی

راه راه بزنی

راه به راه راه ببری به انتخاب

حرفی نیست

حق داری بروی به جهنم

حق داری از بهشت بروی

 

محمدعلی گله‌بچه

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : باران

بعد از باران

هر کدام از ما

یک نفر را می‌خوابانیم

در گل گاوزبان

 

نقد:

ابتدا باید اشاره کنم که روایت شما در این متن از نوع گزارش است اجرایی در کار نیست یعنی اجرا به عهده‌ی خواننده واگذار شده است این خواننده است که باید تصور کند که شما دو تا در باران خوابیده‌اید قبل از این که در گل گاوزبان بخوابید و بعد صدای عطسه‌ها و سرفه‌ها را خواننده باید در تصور خود بشنود و بعد برای رفع سرماخوردگی جوشانده گل گاوزبان آماده کند و به خورد هر دو بدهد تا تازه تعبیر در گل گاوزبان خواباندن تفسیر شود! ببینید این‌ها روایتی بود که باید در شعر شما اجرا می‌شد که صد البته هر خواننده‌ای هم توان این بازسرایی را ندارد و بلافاصله متن را رها می‌کند. تازه اگر توانش را داشته باشد به چه تصوری می‌رسد خوابیدن دو نفر زیر باران و سرماخوردگی آن دو فضایی نیست که استعاری شود و اگر روایت هم اجرا شده بود و گزارشی نبود تنها اجرای فضایی بود که به جای گزارش خبری تئاتری روایت شده بود خواننده نمی‌توانست آن را به تأویل برده و به احساسی که دوست دارد برسد در حقیقت آیینه‌ای نبود که خواننده خویش را در آن ببیند بلکه قاب عکسی بود که راوی از خاطره‌ی خود عکس گرفته و آن را قاب کرده بود همین.

توجه کنید: شعر به قول عین‌القضات چنین است: «جوانمردا شعر را چون آیینه دان اگر کسی گوید شعر را معنایی است(یک معنای خاص) چنان است که گوید تصویری که در آیینه می‌بینم تصویر آیینه‌ساز است.

 

عنوان شعر دوم : ...

کران تا کران

دو چشم داری

که اجسام از آنچه در آینه می‌بینیم

چیز دیگری باید

لهیب دوزخ هم این باید نیست

لبخندت فلش می‌خورد

پیراهن‌ات فلش می‌خورد

به سوی هر کجا نرفته کسی

تو نیامده‌ای از آن

حق داری راه بروی

راه راه بزنی

راه به راه راه ببری به انتخاب

حرفی نیست

حق داری بروی به جهنم

حق داری از بهشت بروی

 

نقد:

این متن مشکل دیگری دارد و آن ابهام در روایت است معلوم نیست چه می‌گویید تا پایان متن مخاطب شما مشخص نمی‌شود آن کیست یا چیست که کران تا کران دو چشم دارد؟ و علاوه بر آن کاربرد افعالی که امروزه کاربرد فعلی ندارند باعث شده که نابجا به کار بروند فعل «باید» امروز در زبان فارسی بیشتر قید است و تقریباً کاربرد فعلی خود را از دست داده است فعلی به معنای: بایسته است، لازم است. حال ببینیم در این عبارت چه می‌گویید؟:

کران تا کران

دو چشم داری

که اجسام از آنچه در آینه می‌بینیم

چیز دیگری باید

من که هیچ برداشتی از این عبارت ندارم شاید حدس بزنم که می‌خواهید بگویید: دو چشم کران در کران تو چیز دیگری غیر از آنچه ما در آیینه می‌بینیم می‌بیند! تأکید می‌کنم این حدس من است! عبارت بیانگر این مفهوم نیست چون در حدس من معنای باید فعلی است و شاید معنای باید در ذهن شما همان مفهوم «التزام» رایج امروزی است که در کاربرد دوم شاید چنین باشد:

لهیب دوزخ هم این باید نیست

کاربرد اسمی «باید» با صفت اشاره‌ی این همان مفهوم «التزام» است و اما پرش ناگهانی به «دوزخ» چنان ذهن خواننده را معلق می‌کند که هرگز به حالت عادی برنمی‌گردد. ذهن شما با کدام تداعی به دوزخ پریده است؟ چرا عامل این تداعی در متن نیست تا ذهن خواننده هم همراه ذهن نویسنده پرش کند؟

در ادامه هم فلش خوردن‌ها، راه‌راه‌ها، به جهنم رفتن‌، از بهشت رفتن همه مبهم هستند به حدی که حدس هم نمی‌توان زد. آیا در پایان تلمیحی به اسطوره‌ی خلقت دارید؟ یا چیز دیگری؟ من هیچ درکی از این متن ندارم.

وقتی خواننده ارتباط اولیه(پیام ابتدایی) را ندارد هیچ تصوری هم ندارد و تنها منِ منتقد ناچارم این متن را تا پایان بخوانم خوانندگان دیگر در نیمه‌ی راه آن را رها می‌کنند.

حال ببینیم چرا متن شما این گونه مبهم است شما ظاهراً با واژگان در ذهن خود کلنجار می‌روید و با مصداق واژه‌ها کاری ندارید به عبارت دیگر فضای خیالی وجود ندارد که ابتدا شما آن را ببنید و بعد برای خواننده روایت کنید و زمانی که شاعر خود فضای خیال خود را نبیند خواننده‌ی او قطعاً نمی‌تواند ببیند.

یا این که دیده‌اید و توان روایت دقیق و درست را ندارید و هنگام روایت درگیر لفاظی می‌شوید. خودتان آفت را بهتر از من می‌شناسید آن را بزدایید!

 

کنایات نابجا

 

کنایات نابجا

 

عنوان شعر اول : نبض

دستم را می گذارم روی نبض شهر

تیک تاک تیک تاک

تاک تیک تاک تیک

دستم را بر می دارم از روی نبض شهر

جهان دور سرم چرخید

 

عنوان شعر دوم : باران

سبد سبد باران

چیده ام

از نگاه ابری ات

ای دوست

 

عنوان شعر سوم : خسته

خسته می شوم

زمانی که دستانِ آغشته به گیاهِ زنِ پیر

کفاف دلم را نمی دهد

 

محمد پارسا جعفری

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : نبض

دستم را می گذارم روی نبض شهر

تیک تاک تیک تاک

تاک تیک تاک تیک

دستم را بر می دارم از روی نبض شهر

جهان دور سرم چرخید

 

نقد:

نکته‌ی بسیار مهمی که در نقد این متن باید اشاره کنم اجرای تصویر است راوی دستش را روی نبض شهر می‌گذارد و این عمل را تنها گزارش می‌کند معلوم نیست چگونه این کار را انجام می‌دهد نبض شهر کجاست و راوی دستش را کجا گذاشته است و بعد تنها صدای نبض شنیده می‌شود که صدای نبض انسان است اگر ادعا کند که در ترکیب «نبض شهر» که ترکیب استعاری است شهر به انسانی تشبیه شده که نبض دارد درست است اما عمل نبض‌گیری اجرا نشده است به هر حال برای اجرا باید نبضی برای شهر در نظر بگیرد برای مثال قبل از این که نبض شهر را بگیرد اگر به تالار بورس برود و نبض شهر را بگیرد نبض اقتصادی شهر را گرفته و اگر به مترو برود نبض عبور و مرور خون در رگهای شهر را گرفته است این گونه می‌شود نبض شهر را گرفت نه این که با یک جمله‌ی خبری بگوید: دستم را روی نبض شهر می‌گذارم و در پایان هم عملاً سرگیجه از آن راوی است و هیچ ارتباطی با نبض شهر ندارد. رفتارها در روایت باید منطقی باشد نه این که نبض شهر تند بزند یا فشار خون شهر بالا باشد و راوی سرگیجه بگیرد این رفتارها ارتباطی با هم ندارد و خواننده هم به هیچ تأویلی نخواهد رفت و در نتیجه باید بگویم که روایت مبهم است و تأویل‌پذیر نیست.

عنوان شعر دوم : باران

سبد سبد باران

چیده ام

از نگاه ابری ات

ای دوست

 

نقد:

در این متن هم تقریباً همان اتفاق قبلی افتاده است نگاه مخاطب روایت ابری است یعنی مخاطب می‌خواهد گریه کند اما سبد سبد باران چیدن از نگاه دیگری بیانگر این نیست که طرف گریه کرده است بلکه راوی خود گریه می‌کند اگر منظور گریستن مخاطب متن است به گونه‌ای دیگر باید روایت شود ضمناً سبد سبد میوه چیدن بار مثبت دارد که البته می‌توان توجیه کرد که گریستن مثبت است به شرطی که مخاطب گریه کند. ابهام موجود در روایت خواننده را سر در گم می‌کند.

عنوان شعر سوم : خسته

خسته می شوم

زمانی که دستانِ آغشته به گیاهِ زنِ پیر

کفاف دلم را نمی دهد

 

نقد:

این متن هم ابهام‌هایی دارد که ناشی از روایت مبهم است کنایه دستان آغشته به گیاه زن پیر یعنی چه؟ زن پیر چه رفتاری داشته است که راوی را خسته می‌کند؟ آیا خستگی از پیرزن به راوی منتقل می‌شود یا مفهوم دیگری در بر دارد؟ و در پایان هم: کفاف دلم را نمی‌دهد یعنی چه؟ دستان پیرزن باید چه بکند تا کفاف بدهد کفاف دادن یعنی چه؟ ببینید اگر کنایه‌ها را معنا کنیم که نمی‌توانیم این کار را بکنیم چون کنایه‌ها گویا نیستند و قرینه‌ای برای مفهوم آن‌ها وجود ندارد فرض کنیم راوی مشاهده می‌کند که زن پیر هیزم‌چین است یا علف‌چین هر کدام که باشد چگونه باید کفاف دل راوی باشد.

شعر چیستان و معما نیست که خواننده آن را حل کند. شعر آفرینش یک فضای استعاری است تا خواننده آن را به تأویل ببرد و از بازسرایی خویش به احساسی که دوست دارد برسد و همچنین شعر بیان صرف احساس شاعر نیست که درد شاعر را بیان کند و خواننده هم با شاعر همدردی کند بلکه خواننده باید درد خویش را در فضای تصویر شده‌ی شاعر ببیند.

 

شاعر یا خبرنگار

 

شاعر یا خبرنگار

 

عنوان شعر اول : خواب آزادی

میله های سلولت را بشمار آزادی را به خواب ببینی .

 

عنوان شعر دوم : آخرین دیدار

پیکرش را آوردند قلبم به احترامش ایستاد .

 

عنوان شعر سوم : آرزو

خیلی دویدم اما

زمین گرد بود

و من به آرزوهایم

نرسیدم

 

علی برزگری

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : خواب آزادی

میله های سلولت را بشمار آزادی را به خواب ببینی .

 

عنوان شعر دوم : آخرین دیدار

پیکرش را آوردند قلبم به احترامش ایستاد .

 

عنوان شعر سوم : آرزو

خیلی دویدم اما

زمین گرد بود

و من به آرزوهایم

نرسیدم

 

نقد:

سه متن بالا نشان می‌دهد که نویسنده آن شاعر نیست بلکه خبرنگار است و این جاست که باید تفاوت میان شعر را با خبر و همچنین تفاوت شاعری را با گزارشگری بخوبی بشناسیم به جملات بالا توجه کنید چند جمله‌ی خبری کلی:

پیکرش را آوردند

قلبم به احترامش ایستاد

خیلی دویدم

زمین گرد بود

من به آرزوهایم نرسیدم

حال ببینیم چرا از متن اول نیاوردم به متن اول توجه کنید:

میله های سلولت را بشمار

آزادی را به خواب ببینی

این دو جمله خبری نیست شرطی و انشایی است با دو متن بعدی بسیار تفاوت دارد در این متن ابتدا مخاطب به درون یک سلول زندان می‌رود چرا که مخاطب جمله یک زندانی است ولی تصویر خیال در همین جمله می‌ماند چرا که در جمله‌ی بعدی که جزای شرط است جمله‌ی پیشین را هم شرطی می‌کند:

اگر میله‌های سلولت را بشماری

آزادی را به خواب می‌بینی

یا تعبیرهایی دیگر که البته این متن می‌توانست شعر شود اگر آزادی رؤیایی هم تصویر شده بود.

ولی از دو متن دوم و سوم هیچ چیز دیده نمی‌شود همه گزارش خبری است همان گونه که یک خبرنگار برای روزنامه گزارش می‌کند پیکر شهیدی یا هر کشته‌ای را آوردند من سکته کردم دو خبر کلی که نه صحنه‌های تشییع جنازه دیده می‌شود و نه صحنه‌ای از سکته‌ی راوی.

و در متن پایانی هم نه دویدنی دیده می‌شود و نه با آرزو نرسیدن در حالی که باید کوشش را دیدنی می‌کردی و نرسیدن به آرزو را هم همچنین نه این که خبر بدهید من دویدم و به آرزو نرسیدم و دلیلش هم گردی زمین بود. این‌ها همه گزارش هستند چون شنیداری هستند اگر صحنه‌ها اجرا کنید مانند یک تئاتر آن وقت برای مخاطب دیداری می‌شوند و شعر آفریده می‌شود.

 

آسمان ریسمان

 

آسمان ریسمان

 

عنوان شعر اول : .

پچ پچی از پله بالا می رود

درختانی بی ریشه اند

پاهای ایستاده بر پاگرد!

حلزون ها

گوش به زنگ_

اندازه ی باد پاییزی

که به جنگل رسیده باشد

پنجره از کلاغ

حساب می برد.

خبر

ایستگاهی که به قطار می رسد

چمدانی از کوپه پرت می کند

فالگوش نشسته ام

و آخرین پاگرد

در گلویم جیغ می زند

مرگ.

 

اکرم نوری

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : .

پچ پچی از پله بالا می رود

درختانی بی ریشه اند

پاهای ایستاده بر پاگرد!

حلزون ها

گوش به زنگ_

اندازه ی باد پاییزی

که به جنگل رسیده باشد

پنجره از کلاغ

حساب می برد.

خبر

ایستگاهی که به قطار می رسد

چمدانی از کوپه پرت می کند

فالگوش نشسته ام

و آخرین پاگرد

در گلویم جیغ می زند

مرگ.

 

نقد:

دوست عزیز تمام اشعار ارسالی و نقدهای دوستان و یک نقد از خودم را خواندم مشکل تمام آثار شما که اغلب دوستان هم به آن اشاره دارند مشکل ارتباط مؤلف و مخاطب است . باید توجه داشته باشید پیام اولیه کلام یعنی آنچه در خیال شاعر اتفاق افتاده به مخاطب منتقل شود و آثار شما در رساندن پیام اولیه مشکل دارد که بخشی از این مشکلات ساختار زبان روایت است که در اکثر نقدها به آن اشاره شده که به نظر می‌رسد مشکلات نحوی زبان شما تا حدی حل شده است و این می‌رساند که به نقدها توجه دارید ولی مشکل دیگر روایات شما که به گمان من اهمیتش از مشکل زبانی بیشتر است پرش‌های ذهن شماست که باید ببینیم از کجا سرچشمه می‌گیرد و عوامل این پرش‌ها را بشناسیم برای مثال در این شعر ببینیم از کجاها به کجاها پریده‌اید:

ابتدا بر پلکانی ایستاده‌اید و ناگهان به جنگل یا باغی می‌روید و بعد باز دوباره به پلکان برمی‌گردید. و دوباره به جنگل و جویبار و حلزون. بعد ناگهان وارد اتاقی می‌شوید و از پنجره‌اش سخن می‌گویید و ناگهان کلاغی خبر می‌آورد و بعد ایستگاه قطار که ایستگاه هم نیست و بعد چمدان و کوپه و بعد فالگوش نشستن که معلوم نیست پشت کدام دیوار است و دوباره پلکان و جیغ و در پایان هم یک واژه‌ی کلی: مرگ.

اگر این راوی در فکر خودکشی است و همین موقعیت ذهن او را مغشوش کرده و این پرش حاصل ذهن مغشوش اوست یک توجیه نپذیرفتنی است زیرا هیچ ذهنی حتی ذهن مغشوش یک مأیوس در شرف انتحار هم بدون تداعی پرش نمی‌کند اگر این پرش‌ها حاصل تداعی است چرا عامل تداعی کننده در متن نیست چه پدیده ذهن راوی را از پلکان به جنگل برده است آن عامل کجاست تا ذهن مخاطب به تعلیقی ناگشودنی دچار نشود اگر عوامل تداعی را حذف کرده‌اید باید به متن بیاورید ولی به گمان من دلیل این پرش‌های بی‌عامل تداعی آن است که فضای خیال برای خود راوی هم روشن نیست شاعر وقتی خودش فضای خیال خود را به روشنی نمی‌بیند چگونه برای مخاطب به روشنی روایت کند؟ اگر چنین است باید بگویم شما در سرودن تنها با واژگان سر و کار دارید در حالی که شاعر باید تنها به مصداق‌ها توجه کند وقتی از پلکان سخن می‌گوید در پاگرد پلکان باشد و وقتی از درختان سخن می‌گوید در میان باغ یا جنگل و زمانی که از قطار و ایستگاه سخن می‌گوید در همان مکان باشد نه این که این‌ها همه واژه باشند و مصداقی در خیال شاعر نداشته باشند اگر خیال و ذهن این گونه عمل کند دیگر آسمان و ریسمان به هم بافته نمی‌شود.

 

مضمون‌یابی درست

 

مضمون‌یابی درست

 

عنوان شعر اول : ماه

مابین بغل کردن و بوسیدن تو...

من مانندم و حق انتخاب از تن تو...

این سو آن سو مرددم بین دو ماه

مانند پلنگ روی پیراهن تو...

 

محمدرضا امینی

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : ماه

مابین بغل کردن و بوسیدن تو...

من ماندم و حق انتخاب از تن تو...

این سو آن سو مرددم بین دو ماه

مانند پلنگ روی پیراهن تو...

 

نقد:

این نمونه بهترین مورد است برای بحث مضمون یابی در شعر کلاسیک که اغلب کلاسیک‌کاران با انگیزه‌ی قافیه و هم‌نشینی آن با ردیف به خیال می‌روند و مضمونی خلق می‌کنند که این روش نادرست است ولی اگر مضمون‌یابی از مشاهدات و تجربه‌های شخصی باشد آن وقت دیگر مضمون‌یابی کلاسیک نیست و این تنها قالب کلاسیک است که شعر را کلاسیک می‌کند مضمون این رباعی از نوع دوم است مضمونی بکر که حاصل مشاهدات شاعر است که در قالب رباعی روایت شده که اگر در قالب نیمایی یا سپید هم روایت شده بود تفاوتی نداشت آن وقت شعر نو بود.

حال ببینیم از نظر ساختار شعری ناب است آیا از نظر ماهیت هم چنین است یعنی فضای تصویر شده یک فضای استعاری است و آیا این تصویر همان است که شاعر مشاهده کرده و تنها آن را روایت کرده که صد البته چنین نیست آنچه شاعر مشاهده کرده شاید تنها شخصی است که پیراهنی بر تن دارد که عکس یک پلنگ روی آن است که البته شاید همین هم ساخته‌ی خیال شاعر باشد و اگر فرض بر این باشد که چنین صحنه‌ای را دیده است باید بگویم که این صحنه انگیزه‌ی خیال شاعر است آن تردید میان دو فعل و بعد مشابهت آن با تردید پلنگ، کند و کاو ذهن و ساخته‌ی خیال است که روایت آن هم به گونه‌ایست که فضا را استعاری کرده تا حدی که به هر تردید دو انتخابی می‌تواند برگردد و این همان ماهیت درست شعر است و اما چرا تردید دو انتخابی؟! که این نکته دیگر به جهان‌بینی شاعر برمی‌گردد که معمولاً در این نوع جهان بینی همیشه دو راه وجود دارد که یکی سیاه است و دیگری سپید با این که دو راه مطرح شده در این تصویر سیاهی و سپیدیش چندان متمایز نیست و ظاهراً هر دو سپید یا هر دو سیاه است ولی حاصل جهان‌بینی دوراهی است در حالی که هماره در انتخاب‌ها راه‌های بسیاری وجود دارد که این نگاه غفلت از آن‌ها را پدید می‌آورد.

موضوع جهان‌بینی را از این جهت پیش کشیدم که محدودیت گستره‌ی تأویل این شعر را بشکافم. اگر احساس می‌شود که گستره‌ی تأویل چندان وسعتی ندارد به همین دلیل است که جهان‌بینی دوراهی است البته باید اشاره کنم که جهان‌بینی شاعر چیزی نیست که من با یک اشاره تحولی در آن ایجاد کنم جهان‌بینی آرام آرام شکل گرفته و تحول آن هم آرام آرام و زمان‌بر است غرض از طرح آن روشن کردن محدودیت تأویل بود.

این شاعر جوان کلاسیک‌کار موفق است اگر دچار آفت‌هایی که دیگر کلاسیک‌کاران مبتلا به آن‌ها هستند؛ نشود از جمله قافیه‌بندی و مضمون پردازی با تخیل حاصل از قافیه و هم‌نشینی آن با ردیف.

 

ویرانگران روایت

 

ویرانگران روایت

 

عنوان شعر اول : حرف آخر

 

در خاموشی لحظه ها

باران

دانه های پراکنده ی خیال مرا

به شیشه ی پنجره می کوبد

کجاست سرزمین من

سرم را

کجا زمین می گذارم

آسمانم را می گیرم در آغوش

باز نمانند

چشمان انتظار

پر نکنند

گل و لای مرداب ها

کاسه ی سر مرا

در خاموشی لحظه ها

باران

گام های خسته عابریست

که هر شب

بی جهت برمی خیزد از خواب من

تا آسمان را

در آغوش بگیرم

باران

می بارد آرام

و تنهایی

از دورترین نقطه ی شب

می گذرد...

 

مهرداد تبریزی

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : حرف آخر

 

در خاموشی لحظه ها

باران

دانه های پراکنده ی خیال مرا

به شیشه ی پنجره می کوبد

کجاست سرزمین من

سرم را

کجا زمین می گذارم

آسمانم را می گیرم در آغوش

باز نمانند

چشمان انتظار

پر نکنند

گل و لای مرداب ها

کاسه ی سر مرا

در خاموشی لحظه ها

باران

گام های خسته عابریست

که هر شب

بی جهت برمی خیزد از خواب من

تا آسمان را

در آغوش بگیرم

باران

می بارد آرام

و تنهایی

از دورترین نقطه ی شب

می گذرد...

 

نقد:

بگذارید بند به بند جلو برویم و مشکلات این متن را بررسی کنیم:

در خاموشی لحظه ها

باران

دانه های پراکنده ی خیال مرا

به شیشه ی پنجره می کوبد

فضای خاموش و بارش باران می‌خواهد یک فضای خیالی را به تصویر بکش که ناگهان یک تشبیه ناملموس از راه می‌رسد و آنجه هنوز رشته نشده پنبه می‌کند: «دانه‌های پراکنده‌ی خیال» آیا این دانه‌ها همان باران است که به پنجره کوفته می‌شود و یا خیال می‌کند که باران می‌بارد؟ ببینید همین ترکیب تشبیهی که تشبیه در تشبیه هم هست مشکل‌آفرین است ابتدا خیال پراکنده به دانه تشبیه شده و در اضمار این‌ها همان دانه‌های باران هستند و اگر جز این است که دیگر فاجعه است

کجاست سرزمین من

سرم را

کجا زمین می گذارم

آسمانم را می گیرم در آغوش

آیا جمله‌ی سوم هم به قرینه‌ی جمله‌ی دوم پرسشی است یعنی کجا آسمانم را در آغوش می‌گیرم؟ و بماند که در آغوش گرفتن آسمان باید به گونه‌ای دیگر تصویر شود نه این با یک جمله‌ی خبری یا پرسشی بیان شود.

باز نمانند

چشمان انتظار

پر نکنند

گل و لای مرداب ها

کاسه ی سر مرا

و ناگهان دو فعل منفی که به فضایی دیگر پرتاب می‌کنند خواننده را پر شدن چشم و کاسه‌ی سر از گل و لای مرداب! این پرش ذهن از کجا ناشی شده است کدام عامل تداعی کننده ذهن شاعر را به مرداب برده است این عامل چرا نیست؟ چرا حذف شده است تا ذهن خواننده را معلق کند در فضا!

در خاموشی لحظه ها

باران

گام های خسته عابریست

که هر شب

بی جهت برمی خیزد از خواب من

تا آسمان را

در آغوش بگیرم

و دوباره باران که به گام‌های خسته‌ی عابر تشبیه می‌شود که البته این تشبیه ملموس است و این تصویر و این بند ملموس و دیدنی نه مثل بندهای قبل تنها شنیدنی و گاهی نه دیدنی نه شنیدنی!

باران

می بارد آرام

و تنهایی

از دورترین نقطه ی شب

می گذرد...

باز هم ابهام که در رفتار واژگان است نه پدیده‌ها دقت کنید:

تنهایی از دوئرترین نقطه‌ی شب می‌گذرد. چه اتفاقی می‌افتد تنهایی می‌رود؟ کسی می‌آید؟ یا همان بارش باران که از ابتدا هم می‌بارد تنهایی را می‌برد یا اتفاق دیگری برای تنهایی می‌افتد جمله‌ي: تنهایی از دورترین نقطه‌ی شب می‌گذرد آن مفاهیم را در بر ندارد مگر این که شاعر منظور دیگری داشته باشد که در متن نیست.

شاید فضایی که در مخیله‌ی شما شکل گرفته کاملاً واضح و روشن و شفاف است و خودتان آن فضا را دیده‌اید ولی در روایت آن مشکل دارید که خواننده‌ی شما نمی‌تواند آن را ببیند توجه داشته باشید شعر دیداری است نه شنیداری! درست مثل بند ماقبل آخر.

 

حشو مخرب

 

حشو مخرب

 

عنوان شعر اول : شاه شهید

نه تاج پادشاهی

نه قصر زرنگار

نه خزانه ی پرگنج

نه کوکبه ی درباریان

نه شمشیر مرصع آبدار

نه دیوان اشعار.

هیچ یک

باعث نیکنامی اش نشد

مگر قلیان لاغری

که هنوز

اندوه مردمانش را

هق

هق

می کند.

 

عنوان شعر دوم : مناظره

تزیین کافه ای پر دود

با حوضی کوچک

و مرغابیان سنگی حاشیه

( چنین گفت فواره)

بالابلند و سربه هوا

بر شانه هایم مرغ توفان

چشم در چشم صخره و دریا

( چنین گفت موج)

 

عنوان شعر سوم : قند پهلو پشت پنجره ی برفی

دهانت را

از حبه های شیرین زبانی پر کن

می خواهم

همین طور که در مبلم لم داده ام

و فرو رفته اند

در کمر،باریک تنت انگشتانم

پشت همین پنجره ی برفی

داغاداغ

تو را سر بکشم.

 

امین کنونی

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : شاه شهید

نه تاج پادشاهی

نه قصر زرنگار

نه خزانه ی پرگنج

نه کوکبه ی درباریان

نه شمشیر مرصع آبدار

نه دیوان اشعار.

هیچ یک

باعث نیکنامی اش نشد

مگر قلیان لاغری

که هنوز

اندوه مردمانش را

هق

هق

می کند.

 

نقد:

شعر زیباست اما دو مشکل دارد که باید برطرف شود البته مشکل در ساختار و ماهیت نیست بلکه در زبان روایت است. اول کاربرد یک ضمیر است که مرجعش نامشخص است دقت کنید:

اندوه مردمانش را

اگر مرجع ضمیر همان است که به «نیک‌نامی» چسبیده نسبت دادن مردم زمانه به «او» در آن زمان مشخص درست نمی‌نماید و اگر همان نیست پس چیست؟

دیگر قضاوتی است که در این مصراع است:

باعث نیکنامیش نشد

راوی دانای کل است و قضاوتش نابجاست بهتر بود از نماندن لیست بالا روایت می‌شد تا نیک‌نامی شاه صاحبقران ضمناً همین قضاوت شعر را تا حد یک شعار اخلاقی پایین آورده است ببینید تنها کلیدواژگان نیستند که شعر را به شعار تبدیل می‌کنند بلکه حضور نابجای راوی در روایت هم همیشه چنین می‌کند.

 

عنوان شعر دوم : مناظره

تزیین کافه ای پر دود

با حوضی کوچک

و مرغابیان سنگی حاشیه

( چنین گفت فواره)

بالابلند و سربه هوا

بر شانه هایم مرغ توفان

چشم در چشم صخره و دریا

( چنین گفت موج)

 

نقد:

ماهیت این شعر هم زیباست ولی مشکلی دارد که از نوع مشکل پیشین نیست اما مشکلی تازه است دقت کنید در شعر دو جمله‌ی مشابه است:

چنین گفت فواره

چنین گفت موج

که تقلیدی از «چنین گفت زرتشت» است که اشکالی ندارد بلکه کاربرد زیبا و بجایی هم هست اما ساختار زبانی این دو گفته را مشخص نمی‌کند فواره و موج چه گفتند؟ اگر گفته‌های آن دو پیش از جملات خبری مذکور آمده که به گفته‌های آن دو نمی‌ماند و اگر آنچه پیش از این دو جمله آمده گفته‌های آن دو نیست پس آن دو چه گفتند؟ ظاهرآض آن دو موقعیت خود رات بیان می‌کنند ولی ساختار عبارات نامفهوم است.

 

عنوان شعر سوم : قند پهلو پشت پنجره ی برفی

دهانت را

از حبه‌های شیرین‌زبانی پر کن

می خواهم

همین طور که در مبلم لم داده‌ام

و فرو رفته‌اند

در کمر،باریک تنت انگشتانم

پشت همین پنجره ی برفی

داغاداغ

تو را سر بکشم.

 

نقد:

مخاطب این روایت «استکان کمر باریک» است که در مخیله‌ی شاعر مشبه‌به معشوق است و همین تشبیه که فضای استعاری آفریده روایت را قدری اروتیک کرده است و شاعر برای این فضا ناچار شده از یک حشو استفاده کند که همان یک واژه لطمه زده است دقت کنید:

و فرو رفته اند

در کمر،باریک تنت انگشتانم

واژه‌ی «تنت» حشو است و نیازی بداتن نیست:

و فرو رفته اند

در کمر باریکت انگشتانم

این حشو کوششی در همان راستای اروتیکی است که محدوده‌ی تأویل شعر را بسیار تنگ می‌کند و هیچ نیازی هم به آن نیست زیرا «کمر باریک» همان بار را دارد. قرینه‌ی استعاری بودن فضا در عبارت: « حبه‌های شیرین‌زبانی» هست و نیازی به قرینه‌ی دیگر نیست که شاعر مجبور باشد حشوی در کلام بیاورد آن هم حشو مخرب!

 

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها