۱۴۰۱ شهریور ۵, شنبه

خودآگاه و ناخودآگاه

 

خودآگاه و ناخودآگاه

فضاي واقعي و فضاي احساس در خودآگاه انسان است و دو فضاي ذهني و عيني خيال در ناخودآگاه ، گفييم كه در هم‌آميختگي و نزديكي دوفضاي احساس و خيال تا جايي است كه آن را نيمه خودآگاه ناميده‌اند ولي چنين نيست بلكه كاملاً تفكيك‌پذيرند براي اين كه بهتر بتوانيم اين دو فضا يعني خودآگاه و ناخودآگاه را تفكيك كنيم بهتر است به شناخت «منِ خودآگاه» و «منِ ناخودآگاه» بپردازيم:

انسان دو شخصيّت دارد البته اين به آن معناي دو شخصيّتي نيست يعني  انسان دو ضمير دارد همان دو «من»: «منِ خودآگاه» كه در فضاي واقعي و فضاي احساس از خود نشان مي‌دهد كه اين «من» دروغگو، رياكار،ترسو و باحياست (با اين صفات ارزشي برخورد نكنيد) و «منِ ناخودآگاه» كه راستگو بي‌ريا شجاع و بي‌حياست شايد بهترين ويژگي براي تفكيك اين دو همان «حيا» باشد. انسان در ناخودآگاه نيازي به دروغگويي ندارد، لازم نمي‌داند كه تظاهر كند از هيچ چيز نمي‌ترسد و از هيچ رفتاري هم شرمنده نمي‌شود به هر كجا كه بخواهد سر مي‌زند و ابايي از هيچ رفتاري ندارد نسبت به قوانين و ارزش‌هاي اجتماعي هم قيد بندي ندارد امّا در خودآگاه دروغ مي‌گويد چون با ديگران روبروست و مي‌خواهد بگريزد يا بفريبد ريا مي‌كند چون مي‌خواهد به ماهيّت اصلي او پي نبرند و اين ها همه ريشه در ترس او دارد.

شناخت اين دو «من» و تفكيك آن‌ها به ما كمك مي‌كند كه دو فضاي احساس و خيال را بتوانيم جدا كنيم كه البته اهميّت دارد به‌ويژه براي خود هنرمند و شاعر، چرا كه در لحظه‌ي سرودن، چنان نوساني االله‌كلتگي بين اين دوفضا وجود دارد كه شايد خارج از كنترل باشد گاهي در اين فضا، گاهي در آن فضا و به خودآگاه آمدن در لحظه سرودن باعث مي‌شود كه واژگاني از فضاي احساس به درون فضاي خيال بلغزند و اين‌ها همان واژگان ارجاعي هستند و خواننده را به بيرون متن ارجاع مي‌دهند و گستره‌ي تأويل متن را يا محدود مي‌كنند يا آن را بكلّي عقيم مي‌سازند اين است كه شناخت و تفكيك اين دو فضا و بالطبع اين دو «من» اهميّت دارد به ويژه اين كه ما از كودكي مرتّب تمرين كرده‌ايم و به ما تذكّر داده شده كه مواظب باشيد حواستان پرت نشود، مخصوصاً در آموزش‌ها: يعني مواظب باشيد از خودآگاه به ناخودآگاه نرويد. كنترل مداوم خارج نشدن از خودآگاه در حالي كه براي سرودن و خلق فضاي استعاري براي همه‌ي هنرها، عكس اين كنترل لازم است: مواظب باشيد تا پايان طرّاحي و آفرينش اثر هنري از ناخودآگاه بيرون نياييد و آن را هم كنترل نكنيد

شعر در ناخودآگاه شاعر شكل مي‌گيرد ولي بدان معنا نيست كه هر پديده‌اي كه در فضاي خيال شاعر آمد و بيان شد از جنس شعر است و اين همان آفتي است كه شناخت آن نياز به دقّت بسيار دارد امّا شناختني است و شناخت فضاي استعاري آن را آشكارتر مي‌سازد.

کنترل ناخودآگاه که در مبحث هنر یک آفت است بهتر است دقیق تر شناخته شود. گفتيم از ابتدای زندگی به ویژه از مراحل آموزش در دبستان مرتب با این تذکر روبرو بوده ایم که: « مواظب باش حواست پرت نشود!» و حواس پرتی یعنی رفتن از خودآگاه به ناخودآگاه، دانش‌آموز و دانشجو سال ها تمرین کرده است که مواظب باشد از خودآگاه خارج نشود. حالا در دنیای هنر به انسان هنرمند می‌گوییم ناخودآگاه خود را کنترل نکند و بگذارد هر کجا می‌خواهد برود یعنی شاعر در فضای استعاری خیال خود تنها به روایت می‌پردازد و با هر تداعی ممکن است خیال او به فضایی برده شود به هر فضايي كه در همان ناخودآگاه است نه در خودآگاه او با ذکر عامل تداعی کننده به دنبال خیال خود می رود به هر کجا که او را ببرد و همین است تفاوت روایت شعر با داستان که روایت شعر طرّاحی نمی‌شود و تابع نوسانات و پرش های ذهن است در حالی که روایت داستان در چارچوب طرح اولیّه کنترل می‌شود خوب پیداست که این عادت چندین و چند ساله‌ی انسان برای کنترل خودآگاه (پرت نشدن حواس برای آموزش) حالا که به دستوری وارونه می‌رسد دشوار به نظر می‌رسد امّا گمان نمی کنم مشکل باشد کافی است که شاعر متوجّه این آفت باشد که این کنترل به روایت شعر آسیب می‌رساند و آن را به یک روایت خطی بدل می‌کند.

مثال براي حذف پرش و خطي شدن روايت

دردواره‌ها(1)

دردهای من

جامه نیستند

               تا ز تن درآورم

«چامه و چکامه» نیستند

تا به رشته‌ی سخن درآورم

نعره نیستند

               تا ز «نای جان» برآورم

 

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

 

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي كه چين پوستينشان

مردمي كه رنگ روي آستينشان

مردمي كه نام‌هايشان

جلد كهنه‌ي شناسنامه‌هايشان

                                             درد مي‌كند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه‌هاي ساده‌ي سرودنم

                                             درد مي‌كند

انحناي روح من

شانه‌هاي خسته‌ي غرور من

تكيه‌گاه بي‌پناهي دلم شكسته است

كتف گريه‌هاي بي‌بهانه‌ام

بازوان حسّ شاعرانه‌ام

                                             زخم خورده است

 

دردهاي پوستي كجا؟

درد دوستي كجا

 

اين سماجت عجيب

پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بومي و غريب

دردهاي خانگي

دردهاي كهنه‌ي لجوج

 

اوّلين قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

                              خون درد را

                                             با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم؟

درد

رنگ و بوي غنچه‌ي دل است

پس چگونه من

رنگ و بوي غنچه را ز برگ‌هاي توبه‌توي آن جدا كنم؟

 

دفتر مرا

دست درد مي‌زند ورق

شعر تازه‌ي مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در اين ميانه من

از چه حرف مي‌زنم؟

 

درد، حرف نيست

درد، نام ديگر من است

من چگونه خويش را صدا كنم؟

                                             (قيصر امين‌پور، ارديبهشت 67)

شاعر به یک احساس رسیده امّا در همان احساس باقی می‌ماند به یک سری خیال‌های کوتاه پراکنده چنگ می‌زند که حتّی سلسله‌ی تداعی‌ها در آن ها چیزی جز ارتباط واژگانی نیست از «جامه» به «چامه» می‌رود که تنها یک بازی زبانی است و از جوهره‌ی شعر نیست، بعد به «سخن» و «نعره» می‌رود که همه یک طرف تشبیهند و هیچ عینیّتی ظاهر نمی‌شود. بعد به توصیف مردم می‌نشیند و باز هم پرش‌های ذهنی با تداعی‌های گاهی واژگانی: از «پوستین»، به «جامه» و «چامه». از «نام» به «شناسنامه». از «استخوان» به «روح». بعد به «شانه» و «تکیه گاه» و «گریه و بهانه» و شعر همچنان در احساس باقی می‌ماند. نه «سخن» شکل می‌گیرد و به عینیّت می‌رسد  نه «مردم» ، نه «من» و نه «درد» که احساس اوّلیه‌ی شاعر است که تا می‌آید نطفه بندد سقط می‌شود و باز هم شعر به بیانیه ختم می‌شود. او در احساس مانده است او به فضای خیالی و یک کشف منسجم دست نمی‌یابد او در بیان مستقیم احساس موفق است . او احساس خود را در یک ساختار زبانی ساده که از هر متکلّمی بر می‌آید به من منتقل می‌کند. او درد دارد . دردش درد مردم است و فریاد می‌کند ما درد داریم کشف تازه‌ای نیست. فقط چون شاعر است و توانا، زبان بازی می‌کند. با تشبیهات پراکنده ، با توصیف‌های پراکنده که هر مصراعش می‌تواند شعری شود که نمی‌شود. این پرش‌های ذهنی طبیعی نیست حاصل خودآگاه است حاصل ذهن کنترل شده است. چرا که یک محور تصمیم‌گیری آن را کنترل می‌کند تا می‌آید ذهن شاعر در ناخودآگاهش به پرواز در آید خودآگاه آن را مهار می‌کند و به تهمت پرت‌شدن از موضوع آن را مهار می‌کند و چون احساس دست از سر شاعر برنمی‌دارد و او را هل می‌دهد که بسراید باز او ناچار به سراغ واژه‌ی دیگری می‌رود و یک فضای ذهنی دیگر. حتّی این خودآگاه نمی‌گذارد که ذهن شاعر با تداعی‌های خود پرش کند چون می‌ترسد از موضوع پرت شود در حالی که هرگز چنین نیست در پرش‌های ذهنی هنرمند پرت‌شدنی در کار نیست این خودآگاه است که می‌خواهد القای اندیشه کند و چون خود تک‌محور است می‌ترسد از ورود به محورهای دیگر. این است که هی شاعر را به کانال طراحی شده‌ی خود باز می‌گرداند تا مبادا منحرف شود و این خودآگاه مخرّب، همان اندیشه است.

ناخودآگاه شاعر در لحظه‌ی روایت فضای استعاری آفریده شده در فضای خیال ممکن است بارها بر اثر تداعی عناصر موجود در آن فضا به گوشه‌ای پرش کند اگر این پرش از شعر حذف نشود چون ذهن خواننده هم با همان عناصر با پرش ذهن شاعر بر اثر تداعی به تداعی می افتد و با او همراه می شود و جای نگرانی در روایت شعر نیست در حالی که حذف این پرش روایت را ویران می‌کند.

مثال براي پرش هاي بي عيب:

مزار من، مزار تو!

آي جنين‌هاي توامان در توامان!

               بسته در زهدان خاك

               زادان دوباره‌تان را

                              در كدامين تالار

                              كدامين‌ها به جشن خواهند چميد

                                             نمي‌دانم

ماندگاري پيشين من و شما

               در زهدان مادر

               نُه ماهه شبي بود

               كه نهصد ماهه روزي در پي داشت

اين نُه‌ها هزار ماندگاري

               آيا چگونه روزي؟

برادرم!

چشمي كه داشتم حضور تو بود در رؤيا

               تا روشن كند

                              تاريكي زهدان را

                                             يا روشنايي زادان دوباره را

فسوسا!

اگر مي‌آمدي در ميهماني رؤياهايم

               اگر مي‌گفتي

                              از آنچه دانستنش را بي‌تابم

ناباورانه به رؤيايش نسبت مي‌دادم

               اگر شيرين مي‌بود

و به كابوسش

               اگر تلخ...

لابد همانقدر به ياد مي‌آوري

مي‌شناسي

               ديجور زهدان امروزت را

               كه من ديروزم را

اگر مرگ زادي ديگر است

               بيهوده مي‌جوييم

                              رشته‌ي پيوند اين دو را

گاهي كه در برابر گسسته مي‌نمايد

               گسسته، نه

                              رها

به كدامين سر نخ پشت سر گره مي‌زنيم

               اين رشته‌ي هر دو سر گسسته را؟

برادرم!

همان قدر كه من به گذشته مي‌توانم گره بزنم

               تو به آينده

اين نگراني تنها از آن من نيست

نكند چيزي از آن با خود برده باشي!

آن چه بر جاي نهاده‌اي

               چون مرده‌ريگ ديگران است

فرزندي

               همسري

                              يادي

براستي چيزي به جا گذاشته‌اي؟

آيا بايد مي‌بردي؟

نبرده‌اي؟

پاسخ اين همه آيا را داري؟

پيش از اين گاهي به پشت سر مي‌نگريستي

افسوس

               آرمان

                              يأس بودي

گاهي كه دفتر خاطراتت را ورق مي‌زدي

               در واپس نگريستن‌ها

اميد

               تلاش

                              طرح بودي

گاهي كه دستانت را سايه‌بان مي‌كردي

               در دورنگري‌هاي روبرو

                              اكنون چه؟

من همان توام

               تو همان پدر

                              او همان پدربزرگ...

اين جا كه من نشسته‌ام

               و تو خفته‌اي

               چندان تفاوت ندارد

با آن جا كه نشسته‌ها برمي‌خيزند

               و خفته‌ها بيدار مي‌شوند

من نمي‌گريم

               كه پيش از اين گريسته‌ام

اشكي كه اكنون مي‌نويسم

               مويه‌ي مادري است

               كه در پشت سر من

                              هم اكنون مي‌نالد

آي داغ‌ديده!

               بر چه مي‌گريي؟

               بر او

                              بر خويشتن؟

               چه كسي زيانكار است؟

برادرم!

چرا شعرهايم را بر سنگ خويش كنده‌اي؟

               اين نگين من است يا تو؟

                              انگشتريت كو؟

نه حساب‌هايت ديگر جاري نيست

               -يكي مي‌گفت مسدود است-

-آقا بفرماييد خرماي خيرات است

آه!

من دست خالي به گورستان آمدم

باشد!

نگران مباش!

من مي‌دانم حساب‌هايت مسدود است

آي مادري كه در پشت سر من مي‌گريي!

بر او نه،

بر خويش

                              نوه‌هاي يتيمت خرما دوست دارند

پاهايم را رها كن برادر!

                              شب نزديك است

شايد از گورستان ترسيدم

-نه بنشين!

                              -از آن‌ها كه مي‌ترسم زنده‌اند

                                             تو كه بويه به رفتن نداشتي

                              بگذار بروم

هان داشتي؟!

در آخرين رؤياهايت

                              كه با رفتگان اخت بودي

                                             مگر آن سو را نديدي؟

تصويرت را به تسبيحي آويخته‌اند

-به كجا مي‌نگري؟

                              به من؟

                                             به دور دست؟

تصويرت واپس نمي‌نگرد

                              در آن دور دست چه مي‌بيني؟

رها كن پرسش‌هاي بيهوده را

                              دلم مي‌خواهد گريه كنم

-آي مادري كه در پشت سر من مي‌گريي!

جوانت به كدامين سفر رفت؟

بي‌توشه

                              با توشه

اشك‌هاي تو گلايه از هجران است و بس

او بارها به سفر رفته بود

                              نگريستي

                                             مي‌داني برنمي‌گردد!

برادرم!

                              رؤياهاي تو پيش از رفتن

                                             گوياي آشنايي تو با رفتگان بود

                              سيلي كه از كوه جدا شد

                              برگي كه از درخت

                              بخاري كه از آب

                                             چگونه است؟

هر روز از من دورتر مي‌شدي

به كجا مي‌روي؟

                              سيل را

                                             برگ را

                                                            بخار را مي‌دانم

رفتگان به تو نزديك مي‌شدند

                              يا تو به آن‌ها

                                             همه چيز را بايد تجربه كرد؟؟؟

                                                                           (م-راهي)

ناگفته نماند که گاهی در بعضی از اشعار مشاهده می‌شود که پرش ذهن شاعر حذف نشده و شاعر ناخودآگاه خود را کنترل نکرده امّا عامل تداعی کننده‌ی این پرش حذف شده است در نتیجه ذهن خواننده با تصویر شاعر و پرش آن همراه نمی شود و معلّق می ماند این تعلیق مخرّب است و از نوع تعلیق های هنری نیست ذهن خواننده هم باید همانگونه که ذهن شاعر در اثر برخورد با عنصری از فضای استعاری به تداعی افتاده با همان عنصر روبرو شود و با همان تداعی ذهن شاعر را همراهی کند.

يك مثال براي حذف عامل تداعي كننده

به باغ همسفران

صدا كن مرا!

صداي تو خوب است

صداي تو سبزينه‌ي آن گياه عجيبي است

كه در انتهاي صميميّت حزن مي‌رويد

 

در ابعاد اين عصر خاموش

من از طعم تصنيف در متن ادراك يك كوچه تنهاترم

بيا تا برايت بگويم چه اندازه تنهايي من بزرگ است

و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش‌بيني نمي‌كرد

و خاصيبت عشق اين است

 

كسي نيست بيا زندگي را بدزديم، آن وقت

ميان دو ديدار قسمت كنيم

بيا با هم از حالت سنگ چيزي بفهميم

بيا زودتر چيزها را ببينيم

ببين عقربك‌هاي فوّاره در صفحه‌ي ساعت حوض

زمان را به گردي بدل مي‌كنند

بيا آب شو مثل يك واژه در سطر خاموشي‌ام

بيا ذوب كن در كف دست من جرم نوراني عشق را

 

مرا گرم كن

(و يك بار هم در بيابان كاشان هوا ابر شد

و باران تندي گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت يك سنگ

اجاق شقايق مرا گرم كرد)

 

در اين كوچه‌هايي كه تاريك هستند

من از حاصل ضرب ترديد و كبريت مي‌ترسم

من سطح سيماني قرن مي‌ترسم

بيا تا نترسم من از شهرهايي كه خاك سياشان چراگاه جرّثقيل است

مرا باز كن مثل يك در به روي هبوط گلابي در اين عصر معراج پولاد

مرا خواب كن زير يك شاخه دور از شب اصطكاك فلزّات

اگر كاشف معدن صبح آمد، صدا كن مرا

و من در طلوع گل ياسي از پشت انگشت‌هاي تو، بيدار خواهم شد

و آن وقت

حكايت كن از بمب‌هايي كه من خواب بودم و افتاد

حكايت كن از گونه‌هايي كه من خواب بودم و تر شد

بگو چند مرغابي از روي دريا پريدند

در آن گيروداري كه چرخ زره‌پوش از روي رؤياي كودك گذر داشت

قناري نخ زرد آواز خود را به پاي چه احساس آسايشي بست

بگو در بنادر چه اجناس معصومي از راه وارد شد

چه علمي به موسيقي مثبت بوي باروت پي برد

چه ادراكي از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراويد

 

و آن وقت من، مثل ايماني از تابش «استوا» گرم

تو را در سرآغاز يك باغ خواهم نشانيد

                                             (سهراب سپهري)

اين پرش‌ها به گونه‌اي‌ است كه ذهن خواننده همراهي نمي‌كند و در هوا معلّق مي‌ماند زيرا عامل تداعي‌كننده كه ذهن شاعر را پرانده از متن حذف شده در نتيجه ذهن خواننده با آن همراه نمي‌شود جالب اين جاست كه شاعر هم اين كسيختگي را احساس كرده با جدا كردن فضاها (جدا كردن پارگراف‌ها با علائم مختلف كه در بسياري از اشعار نو و كلاسيك مي‌بينيم، همه‌ي اين علائم براي موجّه جلو دادن همين گسيختگي‌هاست كه شاعر در ويرايش متوجّه آن شده اصلاح كرده است) كوشيده است اين عيب را برطرف كند ولي چون اين گسيختگي‌ها بسيارند اين شگرد هم مشكل را برطرف نمي‌كند.

شاید به نظر برسد که این همه دقّت در لحظه‌ی سرودن غیر ممکن است،اشتباه نشود اينگونه نيست كه شاعر در لحظه‌ی سرودن درگیر این دقایق شود که اگر بشود خود خارج شدن از ناخودآگاه است این آفت‌ها معمولاً در شعر شاعران کم‌تجربه اتّفاق می‌افتد که با یک نگاه انتقادی خودشان در ویراش شعر متوجّه‌ی آن خواهند شد چرا که اگر شاعر بخواهد در لحظه‌ی سرودن این توجّهات را اعمال كند، خود این دقّت آفتی خواهد بود در ویران شدن فضای استعاری خلق شده که با تمرين به اين بي‌توجهي مي‌رسد زيرا اين توجّه خود نوعی کنترل به نظر می‌آید که می‌تواند همان تخریب را انجام دهد شایان ذکر است که تمام این توجّهات در ویرایش اتّفاق می‌افتد که در خودآگاه است و شاعر در ناخودآگاه اصولاً متوجّه این دقایق نیست و در ویرایش و بازبيني شعر مشخص می‌شود که چه خللی در ناخودآگاه او وارد شده است.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها