مادّي كردن فضاي احساس
فضاي احساس فضايي غير مادّي است به اين معنا كه
با حواس پنجگانه حس نميشود از اين جهت بعضي آن را نيمه خودآگاه ناميدهاند. گفتيم
كه اگر شاعري در اين فضا به سخن درآيد، شعرش شعار است وعينيّت هم ندارد. تبديل اين
فضا به فضاي خيال يعني خلق يك فضاي استعاري اين فضا را مادّي و ملموس ميكند نه
تنها به اين معنا كه تصويري عيني از آن ميسازد نه چون ممكن است تصوير حاصل خلق
صداهايي باشد كه با شنيدن آن فضا به درك برسد و يا عواملي چون بو و مزه و گرمي و
سردي و زبري و نرمي و... كه بويايي و چشايي و حتّي بساوايي آن را درك كند به هر
حال گاهي تصويرها را نورها ميسازند گاهي بوها و گاهي مزهها و گاهي ويژگيهاي
ديگر پديدههاي خلقت و گاهي تلفيقي از همهي اينها به هر حال هريك از اين حواس ميتوانند
به تنهايي يا به كمك هم فضاي استعاري آفريده شده را تجسّم كنند:
عبارت «من شادم» يك احساس است و بيان آن شعار،
امّا «من ميرقصم» ديگر شعار نيست چون به فضاي خيال رفته تجسّم يافته است يا «من
هلهله ميزنم و ميرقصم» كه با نور و صدا مادي شده است.فضاي استعاري خارج از درك
حواس پنجگانه نداريم اگر فضايي خارج از درك حواس پنجگانه پرداخته شود آفرينش
هنرمند متزلزل ميشود در همين راستا براي مادي كردن و محسوس و ملموس ساختن فضاي
احساس در فضاي خيال و شكلگرفتن فضاي استعاري(استعارهي كل) توجّه به نكات زير
ضروري مينمايد:
1-گزينش پديدههاس محسوس از ميان پديدههاي هستي
براي قرار دادن به عنوان مشبهبه در ايجاد فضاي استعاري.
2-توجّه به مصداق واژه نه خود واژه در همين
راستا.
3-اين اتّفاق يعني نامحسوس شدن فضاي استعاري
بيشتر در مواقعي است كه پديدهي انتخابي از ميان پديدههاي هستي در محدودهي
اطّلاعات، باورهاي خرافي، افسانهها و به ويژه اسطورههاست كه ذهن شاعر معمولاً از
توجّه به مصداق ميگريزد در گزينش چنين پديدههايي، اگر شاعر درست مثل پديدههاي
واقعي عمل كند و به مصداق آنها توجّه نمايد براحتي ميتواند تصرّف در محاكات را
صورت بخشد.
مثال: در انتخاب اسطورهها به عنوان پديدهي
مشبهبه در ساختار استعارهي كل( فضاي استعاري) اگر تنها برخوردي تلميحي داشته
باشد، هيچ تصرّفي در آن اتّفاق نميافتد و كشفي صورت نميگيرد. به اين دو نمونه
توجّه كنيد:
1-من از آن حسن روزافزون كه يوسف داشت دانستم
كه عشق از پردهي عصمت برون آرد زليخا را
(حافظ)
2-من آن نگين سليمان به هيچ نستانم
كه
گاهگاه در او دست اهرمن باشد
حافظ)
در بيت اوّل تنها تلميحي به داستان
يوسف و زليخاست با آن كه به نظر ميرسد حضور ضمير «من» ، برخورد شاعر با پديده به
طور طبيعي شكل گرفته است ولي چنين نيست همين ضمير در بيت دوم هم حضور دارد امّا
ضمير «من» در بيت اوّل هيچ تصرّفي در پديده ندارد امّا در بيت دوم دارد و اسطوره
را زنده ميسازدو به زمان حال ميآورد و فضاي استعاري را تأويل پذير ميسازد در
حالي كه در بيت اوّل اين اتّفاق نميافتد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر