ترجمهپذيري معيار شناخت ماهيّت شعر
بارها با اين مبحث و اين ادّعا روبرو شدهايم
كه: «شعر را نميتوان ترجمه كرد، در ترجمه زيباييهاي شعر نابود ميشود و زيباييهاي
شعر قابل انتقال از زباني به زبان ديگر نيست و ادّعايي از اين دست.»
البته به يك معنا هيچ متني كاملاً ترجمه نميشود
و اين ادّعا برميگردد به ويژگي زبانهاي مختلف كه هر كدام تواني دارند و اين توانها
كاملاً بر هم منطبق نيستند. اين نكته منطقي و علمي است ولي اين ويژگي تنها مربوط
به شعر نيست اين عدم انطباق قدرت ارتباط و بار ارتباطي زبانها و دايرهي معاني
واژهها و هزاران عامل ديگر كه در زبانهاي مختلف متفاوت است در ترجمهي هر متني
صادق است يعني يك متن فلسفي هم در نرجمه نميتوان هر آنچه را در زبان اصلي دارد به
زبان دوم منتقل كند امّا اين عبارت كه شعر قابل ترجمه نيست نميخواهد اين ويژگي را
بيان كند چرا كه بحث در گسترهاي ديگر است.
بله اگر شعر را آن مجموعهاي بناميم كه جمع شده
است شامل قسمتي از كلام كه ماهيّت اصلي شعر است و موسيقي همراه شده با آن و همچنين
بازي هاي زباني كه اين مجموعه را همراهي ميكند. درست است اين مجموعه ترجمه پذير
نيست چرا كه موسيقي به وجود آمده و همراه كلام شده ويژگي زبان اصلي است مثلاً
موسيقي عروضي حاصل از نظم هجاها و تساوي آنها در شعر پارسي در ترجمه ويران ميشود
و اگر بخواهيم در زبان دوم نيز كلام را موزون كنيم بايد با وزن موجود در زبان دوم
كلام ترجمه شده را موزون سازيم كه گاهي در بعضي ترجمهها اين اتفاق افتاده كه مثلا
شعري از زبان عربي به فارسي ترجمه شده و مترجم ترجمهي خود را در فارسي دوباره
موزون ساخته است امّا بحث ما اين نيست بحث اين است كه اين موسيقي در ترجمه نابود
شده است و دوباره موزون كردن آن به نوعي دوباره سرودن است بحث اين است كه موسيقي
قابل انتقال نيست چرا كه ساختار دو زبان متفاوت است هم از نظر ساختار واجي هم
واژگاني و هم نحوي.
بازيهاي زباني نيز درست مثل همان موسيقي هستند
كه ويژگي زبان اولند چرا كه مثلاً واژهاي كه در فارسي ايهام دارد در ترجمهاش به
انگليسي ديگر در زبان دوم ايهام ندارد.
بله موسيقي و بازيهاي زباني همراه شده با شعر
ويژگي زبان اوليه است اينها در محدودهي يك زبان و زنداني همان زبان هستند و قابل
انتقال به زبان ديگر نيستند امّا اين دو پديده از ماهيّت شعر نيستند هنرهايي
هستند(موسيقي- كاريكلماتور) كه با گفتار شعر همراه شدهاند امّا اگر شعر آن فضاي
استعاري خلق شده در زبان(خيال) شاعر است اين ديگر در همهي انسانها مشترك است و
توصيف اين فضا به هر زباني(گفتاري) امكانپذير است نه تنها به زبانهاي مختلف دنيا
بلكه به زبان اشاره و رنگ و نقاشي نيز قابل ترجمه است و از اين جهت است كه ترجمهپذيري
را ميتوان معيار شناخت ماهيّت شعر دانست. آن قسمتي از كلام كه با ترجمه به زبانهاي
ديگر انتقال مييابدشعر است و ديگر پديدهها كه قابل انتقال نيستند الحاقي هستند
با تمام زيباييهاشان و چون با ويژگي گفتار اوليّه سازگارند به گفتار ديگر منتقل
نميشوند:
گوش مروّتي كو كز ما نظر نپوشد
دست غريق يعني فرياد بيصداييم
(بيدل
دهلوي)
تمام تصوير اين فضاي استعاري خلق شده توسط شاعر،
به هر زباني قابل انتقال است چرا كه اتفاق در زبان(قوهي خيال) اقتاده است نه در
گفتار و تنها چيزي كه نميتوان انتقال داد نظم عروضي حاكم بر هجاهاي كلام است كه
با ترجمه منتقل نميشود مگر اين كه توصيف، ترجمه شده و به وزن رايج در زبان دوم
درآورده شود تا وزن هم انتقال يابد البته اين وزن ديگر آن وزن عروضي اصلي نيست و
آنچه كه به طور طبيعي انتقال مييابد همان فضاي استعاري خلق شده يعني همان شعر است
و آنچه كه قابل انتقال نيست موسيقي اين كلام است.
يك نمونه از ساختاركلام بر مبناي يك بازي زباني:
ساعت سنگ
حالا ساعت به وقت سنگ چند است؟
و من تا ساعت چند بايد شعر خشم و سنگ بگويم؟
باران سنگ تا ساعت چند بايد ببارد؟
ساعت تا ساعت چند بايد معطّل اين قصّابها شود؟
بدم ميآيد از گوسالهي صهيون
از مرينوس سياست
از چاقويي كه سپيده را قطعه قطعه ميكند
به قصّاب رأي دهيد
گوساله را با خوك، جمع كن
نجاست را با سياست آمريكايي
تا مثل من بدت بيايد از قصّاب پسر
از چاقوي سياست
بدت بيايد از آريل و رايس
-زني كه آمده است برجهاي دوقلو بزايد-
بدت بيايد از نتانياهو
از پينوشه،
از دزدان بغداد و نفت!
ستارهي شكستهي داوود را چسباندهاند با سريش و
گلوله
به خاك قدس
و ميگويند آسمان اين جاست
دنبال عصاي سليمان ميگردند
دنبال كاست صداي داوود نبي
دنبال كلت كمري خاخام يك چشم
دنبال هيزم آتش نمرودند
در خانههاي
الخليل
دنبال شعرهاي معين بسيسو
دنبال باروت نهان در باران
نارنجك پنهان در شكوفه و لبخند
دنبال خشابهاي پر
در حنجره، در سنگ
فلسطين شكوفه ميكند در باران خون و نمك
عروس ميشود در توفان نيزه و خنجر
خيمه ميزند چون سايه در شب
شليك كنيد به سايه
به آفتاب
به منظومهي شمسي اردوگاه
شليك كنيد به ماه
به هلال محرّمالحرام
به بدر كامل
به خندق
شليك كنيد به ذوالفقار
به توفان
نه از سنگها كم ميشود، نه از بادها
خون پرچم ميشود و باد ميشود و باران
اشك ميشود و چشم ميشود و دريا
خورشيد ميشود و عزّالدّين قسّام ميشود
احمد ياسين ميشود سپيدهي قدس
الرنتيسي ميشود غروب فلسطين
ديوار حايل را با هول ميكشند
در خندق،
شليك ميكنند به موجهاي مديترانه
دستبند ميزنند به دست باد
به انفرادي ميبرند ابر را
به جوخهي آتش ميبندند باران را
در اين دشت،
ستاره خوابيده است و زخم خوابيده است و شمشير
گرسنگي خوابيده است و جنون خوابيده است و سنگ
باران خوابيده است و گريه خوابيده است و شعر
بيدارش چه ميكني اي قصّاب بزرگ و كوچك و
متوسّط!
رمي جمرات بوش عقبه است و بوش عقب مانده
و هفت سنگ را پيش از من «نرودا» زد
با «انگيزهي نيكسون كشي»
و هفت سنگ من ميزنم
و هفت هزار شاعر ديگر خواهد زد
سه نرون
سه شعر
سه هيتلر
سه گرگ، سه خوك، سه سوسمار!
بدم ميآيد از ابن ملجم و بلر و پينوشه
بدم ميآيد از پاول و عمرو عاص و جك استراو
از بوش و
گوسفندهاي مرينوس و
شوراي امنيّت
بدم ميآيد و دارد سرگيجه ميرود اعصابم
حالا ساعت به وقت سنگ، چند است؟
(عليرضا
قزوه 1383)
اين شعر كه در مجموعهي قطار انديمشك چاپ شده و
در زيرنويس آن نوشته شده كه آن را خانم دكتر طاهره صفّارزاده ترجمه كرده است،
ساختاري بر اساس كاريكلماتور دارد بگذريم از قسمتهايي از آن كه به ساختار شعري ميرسد
ولي اساس آن بر يك ويژگي واژگاني است كه آن هم واژه « موسي قصّاب» است كه عبري آن
ميشود «موشه كاتساب» كه در ترجمه اين ويژگي و مفهوم قصّاب بودن او منتقل نميشود
نميدانم خانم صفارزاده «موشه كاتساب» را كه اساس اين شعر را ميسازد چگونه ترجمه
كرده است و خيلي بازيهاي ديگر زبان در آن كه در زبان فارسي زنداني است و در ترجمه
نابود ميشود. نميخواهم زيباييهاي حاصل از اين بازيهاي زباني را در اين نوشتار
كتمان كنم كه كم هم نيستند ولي بپذيريم كه از جنس شعر نيستند چرا كه زندانيند در
زبان فارسي و اين ويژگي نميتواند در فضاي خيال همگاني و جهاني باشد چون اتفاقي
نيست كه در زبان ميافتد بلكه اتّفاقي است كه در گفتار ميافتد
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر