مهآلودگی
فضای تصویر
عنوان شعر
اول : دست هایی که سرباز ای را تکان می داد
تعطیل شدند،
پنجره های
کلاس
از گلویمان
پایین نرفت
خورده شیشه
ها
آزاد شد
روحِ تخته
سیاه
و ریختند زمین،
جسمِ کلمات...
آقا معلم رفته
بود که بر گردد...
لحظه ای کوبیدند
به در،
آوار های بالا
سَرمان
دیدیم رفتن
و کم شدن مان را...
و دست هایی
که سرباز ای را تکان می داد
بیدار شو سجاد
مادرت لقمه
آورده
عنوان شعر
دوم : تکه های جنگ
از تکه های
جنگ،
که بر زمین
افتاده
از تکه های
جنگ،
لا به لایِ
جیب های مان
می ترسم...
از عروسکم
ساره...
نفس نمی کشد
از عقربه هایی
که به امروز نمی رسند...
فرار می کنم
از آجر های
خانه
که یکی یکی...
از دیوارِ
زندگی پیاده می شوند
می ترسم از
پدر
از شب ادراری
هایش
از صبح...
که هیچ آبی
از آسیاب نیفتاد
عنوان شعر
سوم : گردنِ خانه
پنجره های
ریزی ست،
فاصله مان
تا هم...
یکی چراغِ
عروسیِ روشن دار
یکی چراغِ
عزای خاموش
یکی بچه اش
نمی خوابد
یکی سالهاست،
گهواره اش
را به خواب برده اند...
تکان می دهی
و پا نمی شود
سیرم نمی کند،
این همه تنهایی
بیدار شو...
تپانچه را
تا گردنِ خانه بالا کشیده است،
سرمای جنگ
نیلوفر ناظری
نقد این شعر
از : محمد مستقیمی (راهی)
عنوان مجموعه
اشعار : از جنگ برگشته
عنوان شعر
اول : دست هایی که سربازی را تکان میداد
تعطیل شدند،
پنجرههای
کلاس
از گلویمان
پایین نرفت
خرده شیشهها
آزاد شد
روحِ تختهسیاه
و ریختند زمین،
جسمِ کلمات...
آقا معلم رفته
بود که برگردد...
لحظهای کوبیدند
به در،
آوارهای بالا
سَرمان
دیدیم رفتن
و کمشدنمان را...
و دستهایی
که سربازی را تکان میداد
بیدار شو سجاد
مادرت لقمه
آورده
عنوان شعر
دوم : تکههای جنگ
از تکههای
جنگ،
که بر زمین
افتاده
از تکههای
جنگ،
لا به لایِ
جیبهایمان
می ترسم...
از عروسکم
ساره...
نفس نمیکشد
از عقربههایی
که به امروز نمیرسند...
فرار می کنم
از آجرهای
خانه
که یکی یکی...
از دیوارِ
زندگی پیاده میشوند
می ترسم از
پدر
از شب ادراریهایش
از صبح...
که هیچ آبی
از آسیاب نیفتاد
عنوان شعر
سوم : گردنِ خانه
پنجرههای
ریزیست،
فاصلهمان
تا هم...
یکی چراغِ
عروسیِ روشن دارد
یکی چراغِ
عزای خاموش
یکی بچهاش
نمیخوابد
یکی سالهاست،
گهوارهاش
را به خواب بردهاند...
تکان میدهی
و پا نمیشود
سیرم نمیکند،
این همه تنهایی
بیدار شو...
تپانچه را
تا گردنِ خانه بالا کشیده است،
سرمای جنگ
نقد:
هر سه شعر
شما از نگاه ماهیت قابل توجه است فضاهای ترسیمی و روایتی استعاری و تأویلپذیرند اما
روایت شما در تمام آثار پر از ابهامهای گوناگون است که لازم میدانم به همهی آنها
اشاره کنم:
پایین نرفتن
خردهشیشهها از گلو تصویری است که تصوری بر آن نیست اگر شیشههای کلاس شکستهاند و
کلاس تعطیل شده است خرده شیشهها در گلو چه میکنند؟ مگر این که آنها استعاره بگیریم
که این گونه استعارههای ناگهان در فضایی ناآشنا رایج نیست و درست هم نمینماید به
همین دلیل که ابهام ایجاد میکند چون خردهشیشهها واقعی هستند و نمیتوان آنها را
استعاری گرفت
و دیگر به
هم ریختگی ارکان جملات بی هیچ منطقی:
و ریختند زمین،
جسمِ کلمات...
آقا معلم رفته
بود که برگردد...
لحظهای کوبیدند
به در،
جسم کلمات
بر زمین ریختند
لحظهای به
در کوبیدند این آشفتگی برای چیست لابد به منظور ایجاد موسیقی است که نه تنها ایجاد
نشده بلکه ویرانگری هم کرده است.
و ابهام در
این دو مصراع:
لحظهای کوبیدن
به در
آوارهای بلای
سرمان
که این ابهام
هم به نظر میرسد نتیجهی همان جابجایی نابجاست ابتدا این که کوبیدن نباید مصدر باشد
و لابد کوبیدند است و ظاهراً فاعلی ندارد مگر این که از پس بیاید و آوارها فاعل آن
باشد حالا با این تفسیر در زدن آوار چگونه است؟ و با در زدنش چه اتفاقی میافتد؟ این
همان ابهامی که در روایت است.
در مورد رسمالخظ
هم باید دقت کنید ظاهراً من توانستم اصلاح کنم یکی همان مصدر بود و دیگر (سرباز ای)
است که لابد (سربازی) درست است و خورده شیشهها که اصلاح شد و مواردی دیگر هم بود که
بهتر است به متن اصلاح شده توجه کنید.
از تکههای
جنگ،
که بر زمین
افتاده
از تکههای
جنگ،
لا به لایِ
جیبهایمان
از تکههای
جنگ در جیب چیزی نفهمیدم عروسک، تکهای مشخص است ولی تکههای لابلای جیبها ناشناخته
و مبهم.
از صبح...
که هیچ آبی
از آسیاب نیفتاد
و بالاخره
آب از آسیاب افتادن در فضای تصویر نیست و ترس از صبحی که چنین اتفاقی در آن نمیافتد
ابهامی دارد آنچنانی.
پنجرههای
ریزیست،
فاصلهمان
تا هم...
یکی چراغِ
عروسیِ روشن دار
صفتی که برای
پنجرهها آوردهاید گویا نیست چرا کوچک؟ نگفتهاید و علت این ریزی چیست؟ که مبهم است
و باز هم رسمالخط به گمانم این یکی غلط تایپی است (یکی چراغِ عروسیِ روشن دار) که
واژهی پایانی لابد (دارد) است قبل از ارسال اثر یک بار ویرایش کنید.
یکی بچهاش
نمیخوابد
یکی سالهاست،
گهوارهاش
را به خواب بردهاند...
تکان میدهی
و پا نمیشود
و باز هم ابهام
در تصویر گهواره را به خواب بردهاند یعنی چه؟ و چه کس را تکان میدهی و پا نمیشود؟
سیرم نمیکند،
این همه تنهایی
این تصویر
غریب است سیرم نمیکند مجاز است یعنی دلزده نمیشوم از تنهایی چرا و به چه دلیل این
نکته در این جا بیان شده است؟ اگر معنای دیگری میدهد من نمیدانم.
بیدار شو...
تپانچه را
تا گردنِ خانه بالا کشیده است،
سرمای جنگ
و در پایان
هم منطقی برای سردی جنگ در کار نیست آیا شاعر به دنبال تاباندن کورهی جنگ است یا نمیدانم
بالا کشیدن تپانچه تا گردن خانه چه معنای کنایی دارد؟ چز این که تپانچه باید به کمر
باشد حالا بر گردن است در نتیجه جنگ به سردی گراییده است. ببینید خوانندهی خویش را
دچار چه سردر گمیهای غریبی میکنید.
شما باید در
روایت اشعارتان تجدید نظر کنید و در سرودن وسواس بیشتری داشته باشید که روایت شما گویا
باشد مگر این که مهآلودگی فضای تصویر رسالتی در روایت بر عهده داشته باشد و ضروری
باشد که در روایت شما چنین نیست.
مجدد اشاره
میکنم که ماهیت اشعار شما همان است که باید باشد و این ویژگی بزرگ و ارزشمندیست ولی
اگر روایت ناقص باشد آن ویژگی ارزشمند گم میشود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر