۱۴۰۱ شهریور ۵, شنبه

ساختار شعر پارسي

 

ساختار شعر پارسي

با اين ديدگاه كه شعر يك استعاره‌ي كل است، اشعار پارسي يكدست نيستند و ملقمه‌اي هستند كه اجزاي آن را بررسي مي‌كنيم:

الف: اگر كلامي در فضاي واقعي شكل بگيرد يا موزون شود به صورت بيتي يا مجموعه‌اي از چند بيت از نوع شعار است. كلامي است حكيمانه، فلسفي اخلاقي اجتماعي و... كه موزون شده است. اين كلام مي‌تواند بيانيه، مقاله يا هر چيز ديگري باشد امّا شعر نيست حتّي اگر موزون باشد و حتّي آراسته به آرايه‌هاي سخن، پر از تشبيهات و استعارات و... اين كلام شعار است چون نه استعاره‌اي (استعاره‌ي كل) در كار است و نه دولايگي و نه تأويل‌پذيري، همان است كه مي‌گويد اگر وزن و زيبايي‌هاي بيان را از آن بگيريم شايد سخني ارزشمند باقي بماند كه انديشه‌اي خاص را ارائه مي‌دهد و به خواننده القاء مي‌كند ولي اين كلام هرچه هم ارزشمند باشد از جنس شعر نيست.

به چشم نهان بين نهان جهان را

كه چشم عيان‌بين نبيند نهان را

نهان در جهان چيست؟ آزاده مردم

نبيني نهان را ببيني عيان را

جهان را به آهن نشايدش بستن

به زنجير حكمت ببند اين جهان را

به دو چيز بر ما بشايدش بستن

كه زي اهل شيعت سيم نيست آن را

دو چيز است بند جهان: علم و طاعت

اگر چه كساد است مر هر دوان را

تنت كان و جان، گوهر علم وطاعت

بدين هر دو بگمار تن را و جان را

بسان گمان بود روز جواني

قراري نبوده‌است هرگز گمان را

چگونه كند با قرار آسمانت

چو خود نيست از بن قرار آسمان را

سرا آن جهان نردبان اين جهان است

به سر برشدت بايد اين نردبان را

در اين بام گردان و اين بوم ساكن

ببين صنعت و حكمت غيب‌دان را

نگه كن كه چون كرد بي‌هيچ حاجت

به جان سبك جفت جسم گران را

كه آويخته‌است اندرين سبز گنبد

مرين تيره گوي درشت كلان را

چه گويي كه فرسايد اين چرخ گردان

چو بي‌حد و مر بشمرد ساليان را

نه فرسودني ساخته‌است اين فلك را

نه آب روان و نه باد بزان را

ازيرا حكيم است و صنع است و حكمت

مر اين بي‌فساران بي‌رهبران را

چه گويي بود مستعين مستعان گر

نباشد چنين مستعين مستعان را

اگر اشتر و اسب و استر نباشد

كجا قهرماني بود قهرمان را

مكان و زمان هر دو از بهر صنع است

ازين نيست حدّي زمين و زمان را

اگر گويي اين در قُران نيست گويم

همانا نكو مي‌نداني قُران را

قُران را يكي خازني هست كايزد

حوالت بدو كرد مر انس و جان را

پيمبر شباني بدو داد از امّت

به امر خدا اين رمه‌ي بيكران را

تو بر آن گزيده‌‌ي خدا و پيمبر

گزيدي فلان و فلان و فلان را

معاني قرآن همي زان نداني

كه طاعت نداري همي مر شبان را

قُران، خوان نفساني‌ست اي قُران‌خوان!

نگر ميزبان كيست اين شهره خوان را

از اين خوان خوب آن خورد نان و نعمت

كه بشناسد آن مهربان ميزبان را

به مردم شود آب و نان تو مردم

نبيني كه سگ، سگ كند آب و نان را

از اين كرد دور از خورش‌هاي آن خوان

مهين خاندان دشمن خاندان را

چو هاروت و ماروت لب‌خشك از آن است

ابر شط و دجله مر آن بدنشان را

اگر دوستي خاندان بايدت هم

چو ناصر به دشمن بده خانمان را

مخور انده خانمان چون نماند

همي خاندان نيز سلطان و خان را

ز دنيا زيان و به دين سود گردد

اگر خوار گيري به تن سوزيان را

به خان كسان اندري پست بنشين

مدان خانه‌ي خويش خانه‌ي كسان را

يكي شايگاني بيفكن به طاعت

كه دوران بر او نيست چرخ كيان را

يكي رايگان حجّتي گفت بشنو

ز حجّت مر اين حجّت رايگان را

                                                            (ناصر خسرو قبادياني)

ب: شاعر در فضاي دوم يعني در فضاي احساس به سخن درمي‌آيد، در اين جا هم چون هنوز پديده‌اي براي شكل‌گيري استعاره انتخاب نشده، شاعر احساس خود را به طور عريان فرياد مي‌كند و شعار مي‌دهد گرچه كلامش آكنده از احساس هم باشد و به زيبايي‌هاي سخن هم آراسته گردد باز هم شعاري بيش نيست، شعاري احساسي كه معمولاً سخن را دو نسخه‌اي مي‌كند، احساسي كه در خود شاعر و شايد در مخاطب خاص و مورد نظر او كه معمولاً معشوق است مي‌ماند و با خواننده ارتباطي برقرار نمي‌كند مگر اين كه خواننده هم احساسي شبيه آن يا خاطره‌اي در آن محدوده داشته باشد. لحظاتي برانگيخته شود در حد يك قلقلك كوتاه به احساس و خاطره‌اي از ياد رفته را به خاطر آورد چيز ديگري نيست نه تأويل پذير است  و نه دو لايه و اگر فضايي هم در آن به تصوير مي‌رسد توصيف فضاي واقعي و تشبيهي در ذهن شاعر شكل نگرفته كه به استعاره برسد و آن كشف هنري در آن اتفاق بيفتد همان توصيف خاطره است. شعر «كوچه» از فريدون مشيري نمونه بسيار بارزي از اين نوع كلام است كه در آن خاطره اي از يك ملاقات در كوچه‌اي خلوت در شبي مهتابي بيان مي‌شود كه عاشق شبي ديگر را به تنهايي به آن كوچه آمده و عدم حضور يار او را به گذشته‌ي با هم بودن برمي‌گرداند و هرچه هست همين است حال چرا اين فضاي توصيفي نمي‌تواند يك فضاي استعاري باشد براي اين كه فضاي توصيفي فضاي مشبه است نه مشبه‌به اگر شاعر اين فضاي احساس را بر يك فضاي آفريده شده منطبق مي‌كرد اين اتفاق مي‌افتاد همان طور كه در واژه هم اگر شما «مشبه‌به» را به جاي خودش همان «مشبه‌به» كار ببريد استعاره در لفظ اتّفاق نمي‌افتد فضاي استعاري هم همين حالت را دارد، در اين جا ما فقط با «مشبه» روبرو هستيم و مشبه‌بهي در كار نيست و وقتي استعاره‌اي در كار نباشد اين كلام سراپا احساس از تأويل بهره‌اي ندارد و منِ خواننده را با خود همراه نمي‌كند و چرا به نظر مي‌رسد اين شعر با وجود چنين ساختاري با ما همراه مي‌شود زيرا معمولاً اغلب ما خاطره‌اي شبيه به اين خاطره يا نزديك به آن داريم، خاطره‌اي در نوجواني و در عبور از كوچه‌اي خلوت و اين است كه طرفداران اين كلام همان نوجواناني هستند كه خاطره‌اي در آنان زنده شده است نه بيشتر و اين شعري است دونسخه‌اي يكي براي شاعر و يكي هم براي يارش.

كوچه

بي تو مهتاب شبي، باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم، خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم.

 

در نهانخانه‌ي جانم، گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

 

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

 

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه، محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه‌ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد، تو به من گفتي:

-«از اين عشق حذر كن!

لحظه‌اي چند بر اين آب نظر كن!

آب آيينه‌ي عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن!»

 

با تو گفتم:

-« حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم

نتوانم!

 

روز اوْل كه دل من به تمنْاي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدي، من نه رميدم نه گسستم...»

باز گفتم كه: « تو صيْادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»

 

اشكي از شاخه فروريخت

مرغ شب ناله‌ي تلخي زد و بگريخت...

 

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد

 

يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نه گسستم، نه رميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌هاي دگر هم

نگرفتي دگر از عاشق آزرده خبر هم

نكني ديگر از آن كوچه گذر هم...

 

بي تو امّا به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

                                                                           (فريدون مشيري)

كلام پر از تصوير هاي جزئي است گاهي تشبيه زيبايي و گاه استعاره‌اي در واژه و كناياتي و آرايه‌هايي ديگر و فضا هم پر از احساس عاشقانه و شرح ملاقاتي و پس از آن حسرتي كه در تنهايي به عاشق دست مي‌دهد حتّي اگر تابلو زيبايي هم ترسيم شده باشد يك كپي بيش نيست درست مثل نقاشي كه از يك اثر و يا از طبيعت كپي برداري كند لحظه‌ها و حادثه‌ها هم هر چه زيبا به بيان آمده باشند و حتّي اگر اين صحنه‌ها هم تخيّلي باشند چيزي بر ساختار ناقص آن نمي‌افزايد اين نوشته تنها يك نامه‌ي منظوم گلايه‌آميز است كه عاشقي به معشوق خود نوشته و چون نسخه‌اي را هم براي خود برداشته ما آن را شعر دو نسخه‌اي مي‌ناميم. اشتباه نشود فروش و تيراژ و گيشه معيار ما نيست.

ج: لغزش نوع سوم كه در ادبيات ما به وفور ديده مي‌شود و بي‌دليل هم نيست آن است كه شعر شاعر به طريق كاملاً صحيح شكل مي‌گيرد و استعاره‌ي كل در فضاي خيال به تكامل مي‌رسد و شاعر هم در ميان آن هيچ لغزشي ندارد و هيچ واژه‌ي ارجاعي هم در آن ديده نمي‌شود امّا شاعر پس از اتمام شعر، خود به تأويل و تفسير شعرش مي‌پردازد. يكي از دريچه‌هاي ارجاعي را به بيرون متن مي‌گشايد و يكي از هزاران تفسيري را كه مي‌توانست در گستره‌ي نأويل شعرش وجود داشته باشد، برمي‌گزيند و بنا به هدفي كه دارد آن را به خواننده القاء مي‌كند البته اين لغزش از آن جا ناشي مي‌شود كه گذشتگان شعر را وسيله‌اي مي‌دانستند براي القاء انديشه و آموزش در ساختارهاي مختلف اجتماعي، فلسفي، عرفاني، اخلاقي و غيره. اين است كه اغلب با دنبال كردن اين هدف امكان تفسيرهاي گوناگون را از شعر خود مي‌گيرند و خواننده هم وقتي به معنايي كه شاعر مي‌خواهد دست مي‌يابد ديگر در جهت تفسير ديگري نمي‌كوشد. اين لغزش در اكثر آثار گذشتگان ديده مي‌شود. گاهي شعر در چند بيت به استعاره‌ي كل مي‌رسد و چند بيت پاياني تفسير آن است مانند همه‌ي تمثيل‌هاي بوستان سعدي كه اين ساختار را دارند و اگر شعر در پايان تمثيل رها شده بود هر خواننده‌اي به تعبيري از آن دست مي‌يافت و چه بسا خوانندگاني نيز به تعبير خود سعدي هم مي‌رسيدند امّا اكنون گستره‌ي بي‌پايان تأويل شعر سعدي به همان يك مفهوم محدود مي‌شود كه خود بدان رسيده‌است:

سيه‌كاري از نردباني فتاد

شنيدم كه هم درنفس جان بداد

پسر چند روزي گرستن گرفت

دگر با حريفان نشستن گرفت

به خواب اندرش ديد و پرسيد حال

كه چون رستي از حشر و نشر و سؤال

بگفت اي پسر قصّه بر من مخوان

به دوزخ درافتادم از نردبان

نكوسيرتي بي‌تكلّف برون

به از نيكنامي خراب اندرون

بنزديك من شب‌رو راهزن

به از فاسق پارسا پيرهن!

يكي بر در خلق رنج‌آزماي

چه مزدش دهد در قيامت خداي

ز عمر اي پسر چشم اجرت مدار

چو در خانه‌ي زيد باشي به كار

نگويم تواند رسيدن به دوست

در اين ره جز آن كس كه رويش در اوست

ره راست رو تا به منزل رسي

تو بر ره نئي زين قبل واپسي

چو گاوي كه عصّار چشمش ببست

دوان تا به شب شب همان جا كه هست

كسي گر بتابد ز محراب روي

به كفرش گواهي دهند اهل كوي

تو هم پشت بر قبله‌اي در نماز

گرت در خدا نيست روي نياز

درختي كه بيخش بود برقرار

بپرور كه روزي دهد ميوه‌بار

گرت بيخ اخلاص در بوم نيست

از اين بر كسي چون تو محروم نيست

هر آن كافكند تخم بر روي سنگ

جوي وقت دخلش نيايد به چنگ

منه آبروي ريا را محل

كه اين آب در زير دارد وحل

چو در خفيه بد باشم و خاكسار

چه سود آب ناموس بر روي كار؟

به روي و ريا خرقه سهل است دوخت

گرش با خدا درتواني فروخت

چه دانند مردم كه در جامه كيست؟

نويسنده داند كه در نامه چيست

چه وزن آورد جاي انبان باد

كه ميزان عدل است و ديوان داد

مُرائي كه چندين ورع مي‌نمود

بديدند و هيچش در انبان نبود

كنند ابره پاكيزه‌تر ز آستر

كه آن در حجاب است و اين در نظر

بزرگان فراغ از نظر داشتند

از آن پرنيان آستر داشتند

ور آوازه خواهي در اقليم فاش

برون حلّه كن گو درون حشو باش

ببازي نگفت اين سخن بايزيد

كه از منكر ايمن‌ترم كز مريد

كساني كه سلطان و شاهنشهند

سراسر گدايان اين درگهند

طمع در گدا مرد معني نبست

نشايد گرفتن درافتاده دست

همان به گر آبستن گوهري

كه همچون صدف سر به خود دربري

چو روي پرستيدنت در خداست

اگر جبرئيلت نبيند رواست

تو را پند سعدي بس است اي پسر!

اگر گوش گيري چو پند پدر

گر امروز گفتار مانشنوي

مبادا كه فردا پشيمان شوي

از اين به نصيحتگري بايدت

ندانم پس از من چه پيش آيدت

                              (بوستان سعدي، باب پنجم)

شعر سعدي در چهار بيت اوّل پايان مي‌يابد و پس از آن درست مثل ناصرِِ خسرو عمل مي‌كند با اين تفاوت كه ناصرِِ خسرو از ابتدا قدّاره را از رو بسته است و پيداست كه نصيحتگري‌ست كه كلام خود را موزون كرده است و تكليف مخاطب با او روشن است او مي‌خواهد نصيحت كند و با اندرزهاي خود منِ مخاطب را هدايت كند و به راه راست ببرد تا دچار خسران نشوم خوب تكليف من هم با او روشن است مي‌خواهم به سخنان او گوش مي‌دهم و اگر پسند طبعم نيست و از نصيحتگر بيزارم او را به حال خود مي‌گذارم كه هرچه دلش مي‌خواهد فرياد كند امّا سعدي اينگونه عمل نمي‌كند بلكه با شگردي هنري وارد عمل مي‌شود او احساسات منِ خواننده را قلقلك مي‌كند و آن را برمي‌انگيزد، آنگاه كه منِ خواننده آماده‌ي تأثير پذيري شدم از لوحي كه آماده كرده سوء استفاده مي‌كند و آنچه را مي‌خواهد بر آن ثبت مي‌كند در اين جا ديگر شايد من نتوانم مثل ناصرِ خسرو با او برخورد و اگر مايل نيستم به چنگ او نيفتم به اين راحتي نمي‌توانم از دامي او گسترده است بگريزم چرا كه مرا با خود به ناخودآگاه برده است و من تا به خود بيايم او كارش را كرده است و اين همان شگرد آموزش و فرهنگ‌سازي است به كمك هنر بماند كه من شخصاً با اين عملكرد مخالفم و آن را از آفت‌هاي شعر پارسي مي‌دانم چرا كه پذيرفتني است كه سعدي هر چه هم كه در كار خود موفق باشد امّا با اين كارش بزرگترين لطمه خود به خلق هنري خود زده است و اين فرصت را از خواننده‌ي خود گرفته است كه به تأويل بنشيند و آنچه را كه سعدي آفريده است با آنچه كه خود مي‌خواهد هماهنگ سازد تمثيل سعدي هزاران گريزگاه براي تأويل و تفسير دارد كه يكي از آن‌ها همان كه سعدي خود بدان دست يازيده و در آن راستا داد سخن داده‌است و چقدر هم در اين راستا پيروز به نظر مي‌آيد و من مي‌خواهم بگويم به تعداد خوانندگان اين اثر اگر در همان چهار بيت پايان مي‌يافت دريچه تأويل وجود دارد كه سعدي همه را بسته چرا كه اگر كسي به تفسير اين تمثيل چهار بيتي بنشيند همه خواهند گفت سعدي خود منظور خود را بيان داشته است و ديگر آنچه تو مي‌گويي ياوه‌اي بيش نيست در حالي كه در تفسير مثلاً اين بيت، كسي چنين برخوردي نخواهد كرد:

سال‌ها دل طلب جام جم از ما مي‌كرد

آنچه خود داشت ز بيگانه تمنّا مي‌كرد

                                             (حافظ)

اين اتفاق در اشعار ديگر گاهي در دو بيت ديده مي‌شود. بيتي استعاره را بيان مي‌كند و بيت بعد به تعبير آن مي‌پردازد:

اي مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز

كان سوخته را جان شد و آواز نيامد

اين مدّعيان در طلبش بي‌خبرانند

كان را كه خبر شد خبري باز نيامد

                                             (سعدي)

گاهي هر دو حادثه در يك بيت به ظهور مي‌رسد مانند ساختار اسلوب‌معادله‌ها كه در اشعار مكتب هندي فراوان است كه مصراعي استعاره و مصراع ديگر تفسير آن است:

پاكان ستم ز جور فلك بيشتر كشند

گندم چو پاك گشت خورد زخم آسيا

 

نهادي چون قدم در راه از دلبستگي بگذر

كه مي‌گردد گره در رشته سنگ راه سوزن را

 

به نخل بارور سنگ از در و ديوار مي‌آيد

اگر اهل دلي آماده شو صائب ملامت را

 

گوشه‌گيران زود در دل‌ها تصرّف مي‌كنند

بيشتر دل مي‌برد خالي كه در كنج لب است

 

ز خامي دل ندارد اضطراب از عشق او ورنه

كباب پخته از پهلو به پهلو زود مي‌گردد

                                                            (صائب)

د: اشعاري كه فضاي استعاري در آن شكل مي‌گيرد ولي شاعر يك نوسان پياپي دارد بين فضاي احساس و فضاي خيال و گاهي واژگاني از فضاي احساس به درون مي‌لغزند و به نظر مي‌رسد كه شاعر مي‌خواهد كليدي به دست خواننده بدهد كه اين واژگان را واژگان ارجاعي مي‌ناميم كه كم‌ترين لطمه‌ي آن محدود كردن گستره‌ي تأويل است تا آنجا كه شعر را از دولايگي مي‌اندازد و در حقيقت به نوعي بيانيه و شعار مي‌رسد تعداد اين واژگان در شعر هاي مختلف متفاوت گاهي به نظر مي‌رسد كه شاعر چنين قصدي نداشته كه كليدي به دست خواننده بدهد بلكه پرش ذهن او لحظاتي او به خودآگاه آورده و باز به ناخودآگاه برگردانده است و جالب اين است كه معمولاً اين واژگان در ساختار جمله يا حشوند يا در جايگاه وابسته‌هاي گروه اسمي و قيدها نشسته‌اند و براحتي قابل حذف ، به طوري كه با حذف آن‌ها هيچ لطمه‌اي به ساختار جمله وارد نمي‌شود. اين گونه لغزش را بيشتر در آثار شاعراني مي‌بينيم كه با وجود جايگاه هنري والا ويژگي شخصيّت آن‌ها پيام رساني است و بيشتر نگران اين هستند كه نكند خوانندگان به تفسيري كه مدّ نظر آنان است نرسند كه البته اين نگراني بيجاست:

با چشم‌ها...

با چشم‌ها

               ز حيرت اين صبح نابجاي

خشكيده بر دريچه‌ي خورشيد چارطاق

بر تارك سپيده‌ي اين روز پا به‌ زاي

دستان بسته‌ام را

               آزاد كردم از

                              زنجيرهاي خواب

فرياد بركشيدم:

« اينك

               چراغ معجزه

                              مردم!

تشخيص نيم‌شب را از فجر

               در چشم كوردلي‌تان

                              سويي به جاي اگر

                                             مانده‌است آن قدر

تا

از كيسه‌تان نرفته، تماشا كنيد خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را

               با گوش‌هاي ناشنوايي‌تان

                              اين طرفه بشنويد:

در نيم پرده‌ي شب

               آواز آفتاب را »

« ديديم

(گفتند خلق نيمي)

               پرواز روشنش را آري»

نيمي به شادي از دل

فرياد بركشيدند:

« با گوش جان شنيديم

               آواز روشنش را!»

 

باري

من با دهان حيرت گفتم

« اي ياوه

               ياوه

                              ياوه خلايق!

مستيد و منگ؟

               يا به تظاهر

تزوير مي‌كنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگي

ور تائبيد و پاك و مسلمان،

                                             نماز را

از چاوشان نيامده بانگي

 

هر گاو گند چاله دهاني

               آتشفشان خشمي شد:

 

« اين گول بين كه روشني آفتاب را

               از ما دليل مي‌طلبد.»

توفان خنده‌ها...

« خورشيد را گذاشته

                              مي‌خواهد

با اتّكا به ساعت شمّاطه دار خويش

بيچاره خلق را متقاعد كند

                              كه شب

از نيمه برنگذشته‌است »

توفان خنده‌ها...

 

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزي نظير آتش در جانم

                                             پيچيد

سرتاسر وجود مرا

                              گويي

چيزي به هم فشرد

تا قطره‌اي به تفتگي خورشيد

جوشيد از دو چشمم

از تلخي تمامي درياها

در اشك ناتواني خود ساغري زدم

 

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا كه آفتاب

تنهاترين حقيقت‌شان بود

احساس واقعيّت‌شان بود

 

با نور و گرميش

مفهوم بي‌رياي رفاقت بود

با تابناكيش

مفهوم بي‌فريب صداقت بود

(اي‌كاش مي‌توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

               كه بي‌دريغ باشند

                              در دردها و شادي‌هاشان

حتّي

               با نان خشكشان

و كاردهاشان را

               جز از براي قسمت كردن

                              بيرون نياورند.)

 

افسوس!

               آفتاب

مفهوم بي‌دريغ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اكنون

با آفتاب‌گونه‌اي

               آنان را

اي گونه

               دل

                              فريفته بودند!

 

اي‌كاش مي‌توانستم

خون رگان خود را

من

               قطره

                              قطره

                                             قطره

                                             بگريم

تا باورم كنند

 

اي‌كاش مي‌توانستم!

-                  يك لحظه مي‌توانستم اي‌كاش!

-                  بر شانه‌هاي خود بنشانم

اين خلق بي‌شمار را

گرد حباب خاك بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند كه خورشيدشان كجاست

و باورم كنند

اي‌كاش

                              مي‌توانستم!

                                                            (احمد شاملو)

واژه‌هاي ارجاعي شعر كه همه از فضاي احساس شاعر هستند از جنس احساس اوّليه او در سرودن شعر است كه گرچه در ساختار ديالوگ‌ها نشسته‌اند امّا مي‌توانستند در همان ساختار هم به تصوير برسند و از جنس فضاي استعاري شوند كه اينگونه نيستند اين واژه‌ها شعر را در تفسير عدالت‌طلبي محدود مي‌سازند و اين آفت در شعر شاعران پيام‌رسان بيشتر ديده مي‌شود.البته اين لغزش در اشعار نو كم‌تر است و در اشعار كلاسيك به خاطر ويژگي‌هاي قالب بيشتر ديده مي‌شود:

اين جزر و مد چيست كه تا ماه مي‌رود؟

درياي درد كيست كه در چاه مي‌رود؟

اين سان كه چرخ مي‌گذرد بر مدار شوم

بيم خسوف و تيرگي ماه مي‌رود

گويي كه چرخ بوي خطر را شنيده است

يك لحظه مكث كرده به اكراه مي‌رود

آبستن عزاي عظيمي است، كاين چنين

آسيمه‌سر نسيم سحرگاه مي‌رود

امشب فرو فتاده مگر ماه از آسمان

يا آفتاب روي زمين راه مي‌رود؟

در كوچه‌هاي كوفه صداي عبور كيست؟

گويا دلي به مقصد دلخواه مي‌رود

 

دارد سر شكافتن فرق آفتاب

آن سايه‌اي كه در دل شب راه مي‌رود

                                             (قيصر امين‌پور اسفند64)

واژه‌هاي ارجاعي در اين شعر آن را به روايت يك حادثه‌ي تاريخي محدود مي‌كند.

ه: گروه ديگر اشعاري كه در آن‌ها هيچ لغزشي وجود ندارد و از ابتدا تا انتها در فضاي استعاري است بي هيچ لغزشي در آن فضا شروع آن تا پايان همه در فضاي خيال و در توصيف استعاره‌ي كل است.

نمونه‌اي كلاسيك از اين دست:

بي‌قراري

(در حال و هواي نيما)

ناودان‌ها شرشر بارن بي‌صبري است

آسمان بي‌حوصله، حجم هوا ابري است

كفش‌هايي منتظر در چارچوب در

كوله‌باري مختصر لبريز بي‌صبري است

پشت شيشه مي‌تپد پيشاني يك مرد

در تب دردي كه مثل زندگي جبري است

و سرانگشتي به روي شيشه‌هاي مات

بار ديگر مي‌نويسد:« خانه‌ام ابري است.»

                              (قيصر امين‌پور زمستان 66)

با اين كه شعر الهام گرفته از شعر نيماست امّا به نظر مي‌رسد كه گستره‌ي تأويل آن از شعر نيما هم گسترده‌تر است.

نمونه‌اي نو از اين دست:

تولّدي ديگر

همه‌ي هستي من آيه‌ي تاريكي است

كه تو را در خود تكرار‌كنان

به سحرگاه شكفتن‌ها و رستن‌هاي ابدي خواهد برد

من در اين آيه تو را آه كشيدم، آه

من در اين آيه تو را

به درخت و آب و آتش پيوند زدم

 

زندگي شايد

يك خيابان دراز است كه هر زوز زني با زنبيل از آن مي‌گذرد

زندگي شايد

ريسماني‌ست كه مردي با آن خود را از شاخه مي‌آويزد

زندگي شايد طفلي‌ست كه از مدرسه برمي‌گردد

زندگي شايد افروختن سيگاري باشد، در فاصله‌ي رخوتناك دو هماغوشي

يا نگاه گيج رهگذري باشد

كه كلاه از سر برمي‌دارد

و به يك رهگذر ديگر با لبخندي بي‌معني مي‌گويد: «صبح بخير»

زندگي شايد آن لحظه‌ي مسدودي‌ست

كه نگاه من در ني‌ني چشمان تو خود را ويران مي‌سازد

و در اين حسّي‌ست

كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت

 

در اتاقي كه به اندازه‌ي يك تنهايي‌ست

دل من

كه به اندازه‌ي يك عشق است

به بهانه‌هاي خوشبختي خود مي‌نگرد

به زوال زيباي گل‌ها در گلدان

به نهالي كه تو در باغچه‌ي خانه‌مان كاشته‌اي

و به آواز قناري‌ها

كه به اندازه‌ي يك پنجره مي‌خوانند

 

آه...

سهم من اين است

سهم من اين است

سهم من

آسماني‌ست كه آويختن پرده‌اي آن را از من مي‌گيرد

سهم من پايين رفتن از يك پلّه‌ي متروك است

و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن

سهم من گردش حزن‌آلودي در باغ خاطره‌هاست

 و در اندوه صدايي جان دان كه به من مي‌گويد:

« دست‌هايت را

دوست مي‌دارم»

 

دست‌هايم را در باغچه مي‌كارم

سبز خواهم شد مي‌دانم، مي‌دانم، مي‌دانم

 و پرستوها در گودي انگشتان جوهريم

تخم خواهند گذاشت

 

گوشواري به گوشم مي‌آويزم

از دو گيلاس سرخ همزاد

 و به ناخن‌هايم برگ گل كوكب مي‌چسبانم

كوچه‌اي هست كه در آن جا

پسراني كه به من عاشق بودند، هنوز

با همان موهاي درهم و گردن‌هاي باريك و پاهاي لاغر

به تبسّم‌هاي معصوم دختركي مي‌انديشند كه يك شب او را

باد با خود برد

كوچه‌اي هست كه قلب من آن را

از محلّه‌هاي كودكيم دزديده‌است

 

سفر حجمي در خط زمان

و به حجمي خط خشك زمان را آبستن كردن

حجمي از تصويري آگاه

كه ز مهماني يك آينه برمي‌گردد

 

و بدينسان است

كه كسي مي‌ميرد

و كسي مي‌ماند

 

هيچ صيّادي در جوي حقيري كه به گودالي مي‌ريزد، مرواريدي

                                                            صيد نخواهد كرد

 

من پري كوچك غمگيني را

مي‌شناسم كه در اقيانوسي مسكن دارد

و دلش را در يك ني‌لبك چوبين

مي‌نوازد آرام، آرام

پري كوچك غمگيني

كه شب از يك بوسه مي‌ميرد

و سحرگاه از يك بوسه به دنيا مي‌آيد

                                                            (فروغ فرخ‌زاد)

در انتخاب يك شعر نو بي نقص مخصوصاً اين شعر را برگزيدم كه قسمتي از آن را كه از كوچه‌اي سخن مي‌گويد با شعر «كوچه» از مشيري مقايسه كنيد و ببينيد چگونه شعر از دو نسخه‌اي بودن رها مي‌شود ظاهراً احساس هر دو شعر يكسان است با اين تفاوت كه شاعر آن مرد و شاعر اين زن است امّا شكل‌گيري فضاي استعاري در شعر فروغ كامل است و در شعر مشيري ابداً شكل نمي‌گيرد.

 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها