۱۴۰۱ شهریور ۶, یکشنبه

جدول کلمات متقاطع

 

جدول کلمات متقاطع

 

عنوان شعر اول : مرگ

 

در اتاقی غم زده با زندگی سر می‌کنم

غافل از هر اتِّفاقی شعر پَرپَر می‌کنم

 

پُشت بغضِ پنجره هم‌پای اشکِ صندلی

روحِ خود را با صدای «چاوشی» کَر می‌کنم

 

«یک تفنگِ پیر و کهنه، یک تفنگِ بی‌جواز»

درد تیری در سَرم را سهم باور می‌کنم

 

ردِّ چشمت روی شیشه، آه دارم می‌زند

حجله را با خون دل غرقِ کبوتر می‌کنم

 

بعد با یک خاطره از روزهای خوب قبل

حال و روزم را من از دیروز بد‌تر می‌کنم

 

بعد با سیگار خطّی روی قلبم می‌کشم

بعد بی‌تو هر چه باید را مقدّر می کنم

 

مثل یک پیچک به دُورِ دوری‌ات پیچیده‌ام

فاصله را یک ‌نفس هربار کمتر می‌کنم

 

عاقبت قبل از خدا این ماشه را خواهی چکاند

عاقبت خود را شکار دُبِّ‌اکبر می‌کنم

 

این‌چنین هر روز را شب، هر شبم را سربه‌نیست

با همین آهنگ آخر مرگ را خر می‌کنم

 

حسین(فارد) قربان نیا(قربانی)

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : مرگ

 

در اتاقی غم زده با زندگی سر می‌کنم

غافل از هر اتِّفاقی شعر پَرپَر می‌کنم

شعر شما بیان یک احساس است که در بیان خود هم مؤفق نیست و آن قدر تابع ردیف و قافیه می‌شود که گاهی از مفهوم هم درمی‌رود یعنی بعضی از ابیات شما از مرحله‌ی ابهام هم می‌گذرد و به نامفهومی می‌رود دقت کنید.

در بیت اول که اتاقی غم‌زده توصیف شده که شاعر در آن غافل از هر اتفاقی شعر پرپر می‌کند که معلوم نیست شعر می‌سراید، دفتر شعر را پاره پاره می‌کند یا شعرهای که مثل گل‌های پرپر شده هستند می‌سراید که این آخری کمی با متن سازگار است

پُشت بغضِ پنجره هم‌پای اشکِ صندلی

روحِ خود را با صدای «چاوشی» کَر می‌کنم

پشت بغض پنجره قابل درک است اما اشک صندلی دیگر چیست و بعد کر کردن روح با صدای چاوشی، هیچ مفهومی ندارد خلاصه این بیت کاملاً گنگ است

«یک تفنگِ پیر و کهنه، یک تفنگِ بی‌جواز»

درد تیری در سَرم را سهم باور می‌کنم

تفنگ پیر کهنه خوب است روشن است اما جواز دار بودن و نبودنش چه تفاوتی در شعر دارد نمی‌دانم و در پایان بیت سهم‌باور کردن درد تیر در سر دیگر چه صیغه ایست؟ از معانی چندگانه‌ی سهم تنها معنایی که در فضا می‌گنجد همان معنای «تیر» است که درد تیر را تیرباور کردن یعنی چه کار می‌کنی؟

ردِّ چشمت روی شیشه، آه دارم می‌زند

حجله را با خون دل غرقِ کبوتر می‌کنم

رد چشمان روی شیشه چگونه شکل گرفته است اگر روزی از شیشه نگاه کرده و هنوز رد نگاهش باقی است یک چیزی، که بهتر بود رد نگاه باشد تا مجازاً چشمان به معنای نگاه که خنده‌دار نشود تازه این نگاه چگونه شاعر را دار می‌زند و شاعر چگونه حجله را با خون دل غرق کبوتر می‌کند من که تصوری از این واژگان درهم ندارم.

بعد با یک خاطره از روزهای خوب قبل

حال و روزم را من از دیروز بد‌تر می‌کنم

و با خاطره‌ای از روزهای خوب، شاعر حال و روزش را از دیروز که ظاهراً خوب بود بدتر می‌کند.

بعد با سیگار خطّی روی قلبم می‌کشم

بعد بی‌تو هر چه باید را مقدّر می کنم

بعد سیگار می‌کشد نه! با سیگار خط می‌کشد آن هم روی قلب خود بعد بی او هر چه باید را مقدر می‌کند یعنی چکار می‌کند؟ نمی‌دانم.

مثل یک پیچک به دُورِ دوری‌ات پیچیده‌ام

فاصله را یک ‌نفس هربار کمتر می‌کنم

مثل پیچک قشنگ است ولی چگونه به دور دوری می‌پیچد و فاصله را هر بار کم‌تر می‌کند معلوم نیست این اتفاق‌ها چگونه رخ می‌دهد ببینید این‌ها تنها واژگان هستند که بی هیچ سنخیتی در کنار هم نشسته‌اند.

عاقبت قبل از خدا این ماشه را خواهی چکاند

عاقبت خود را شکار دُبِّ‌اکبر می‌کنم

حالا نوبت ماشه چکاندن خداست که نه قبل از چکاندن خدا او می‌چکاند چگونه؟ معلوم نیست ماشه‌ی همان تفنگ کذاست یا ماشه‌ی دیگری و علاوه بر آن شاعر خود را شکار دب اکبر می‌کند اگر شکار صورت فلکی کمان می‌شد باز یک چیزی بود دب اکبر در این فضا تنها خرسی است که شکار کردنش را مگر خیلی منصفانه به تقدیر نسبت دهیم.

این‌چنین هر روز را شب، هر شبم را سربه‌نیست

با همین آهنگ آخر مرگ را خر می‌کنم

و در پایان هم معلوم نیست این آهنگ تکرار چگونه مرگ را خر می‌کند.

دوست عزیز هدف از سرودن خلق یک اثر هنری است نه پر کردن جدول کلمات متقاطع شما در رعایت وزن و تشخیص و کاربرد ردیف و قافیه و دیگر صناعات ادبی مهارتی دارید که پیداست با مطالعه و دقت بیشتر در سرودن این مهارت خود را به خدمت خلق آثار هنری بیاورید مؤفق باشید.

 

حذف کلیدواژه‌ها

 

حذف کلیدواژه‌ها

 

عنوان شعر اول : غمِ بودن

همچو باران

قطره

قطره

قطره

با عشق باریدم

چترهای تنفرتان مرا

پس‌زد.

 

عنوان شعر دوم : زمانه ی فعلی

چند روزی‌ست...

با مردمکی سیمانی به جهان می‌نگرم

چشمانم را کور کردند

و لبانم را دوختند

و سر ذوق ، را با تیغی از استخوان شاعران بریده‌اند

و چیزی که مانده افسردگی‌ست.

 

عنوان شعر سوم : رد پا

و چندیست

در کنار قدم‌هایم

پی ردپایی از دختری سرخ‌پوشم.

 

امیرمحمد دیبایی نژاد

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

 

عنوان شعر اول : غمِ بودن

همچو باران

قطره

قطره

قطره

با عشق باریدم

چترهای تنفرتان مرا

پس‌زد.

 

نقد:

شعر یک فضای استعاری است که در ذهن خواننده به تأویل و بعد به تفسیر می‌رود اگر چنین خاصیتی نداشته باشد یعنی فضا توصیفی استعاری نباشد ناچار تنها یک احساس است که اگر توفیقی در توصیف آن باشد تنها روایتی شاعرانه دارد ولی در اصل یک بیانیه است تا آنجا که همه‌ی خوانندگان به یک پیام می‌رسند و این جاست که می‌گوییم شاعر شعر نسروده بلکه شعار داده است حال ببینیم این ویژگی استعاری شدن چگونه شکل می‌گیرد شما احساس عاشقانه‌ای را که به انسان‌ها می‌دهید آنان با نفرت پاسخ می‌دهند این فضای احساس شمای شاعر است حال باید یک فضای مناسب برای تصویر این فضا انتخاب کنید که خوب هم انتخاب کرده‌اید بارش باران حال برای این که فضای استعاری بی مشکل باشد با فرض شباهت این دو فضا تنها باید به توصیف فضای بارانی بپردازید بی آن که واژه‌ای حتی از فضای عشق و نفرت در آن باشد اگر واژگانی از فضای احساس به توصیف شما بلغزند کلید واژه می‌شوند و متن شما را از تأویل و تفسیر بیرون آورده تنها به یک پیام واحد تبدیل می‌کنند و شعرتان تبدیل به شعار می‌شود. اولین ویرانی را در فضای استعاری تشبیه ابتدای شعر باید شناخت شما با آوردن خود که مشبه هستید اجازه ندادید استعاره شکل بگیرد و متن را تا حد بیان یک تشبیه پایین آورده‌اید و بعد هم ترکیب «چتر نفرت» که باز هم تشبیه است و کلنگ ویرانگر استعاره اگر چنین می‌سرودید استعاره ویران نمی‌شد:

باران

قطره

قطره

قطره

با عشق بارید

چترها

باران را پس‌زدند.

می‌بینید علاوه بر آن که منظور شما در شعر نهفته است اما محدود به منظور شما نیست و هر تفسیری را می‌طلبد می‌بینید که من تنها کلیدواژه‌ها را حذف کرده‌ام.

 

عنوان شعر دوم : زمانه ی فعلی

چند روزی‌ست...

با مردمکی سیمانی به جهان می‌نگرم

چشمانم را کور کردند

و لبانم را دوختند

و سر ذوق ، را با تیغی از استخوان شاعران بریده‌اند

و چیزی که مانده افسردگی‌ست.

 

نقد:

در این متن شما در فضای احساس باقی مانده‌اید تنها کوشیده‌اید احساس خود را شاعرانه بیان کنید آن هم با ترکیب‌های ناملموس که تصوری از آن برای خواننده نیست مثل مردمک سیمانی و تیغی از استخوان شاعران. شما می‌خواهید بگویید خفقان است والسلام خوب دیگر چرا لقمه را این قدر دور سر می‌چرخانید بگویید:

آی

خفقان

مرا افسرده کرده است

شما باید برای بیان این احساس مثل شعر پیشین فضای مناسب و مشابه پیدا کنید آنگاه به توصیف فضای دوم بنشینید نه این که احساس خود عریان فریاد کنید.

 

عنوان شعر سوم : رد پا

و چندیست

در کنار قدم‌هایم

پی ردپایی از دختری سرخ‌پوش ام.

نقد:

این متن هم می‌توانست شعر شود اگر آن دختر سرخ‌پوش در فضای استعاری نیمه‌کاره بهتر شناخته می‌شد منظورم معرفی استعاری آن سرخ‌پوش است در حال حاضر سرخ‌پوشی روشن نمی‌کند که آن شخصیت چه ویژگی‌هایی دارد آیا این شخصیت می‌تواند هر همراهی برای هر خواننده‌ای که شعر شما را می‌خواند باشد یا تنها یک احساس نوستالژیک شخصی است.

 

القاء احساس غیر متعارف

 

القاء احساس غیر متعارف

 

عنوان شعر اول : دوره ی تسبیح

اغاز خوبی داشت.... اما عشق گاهی، باید در اوج دلبری پایان بگیرد

دل دل کند بین دو راهی های مانده ، تا از مسیر آمده تاوان بگیرد

 

نقل جدایی من و تو نقل دریاست، دریا همیشه از رسیدن ناگریزست

یک عمر ساحل می نشیند پای او تا ،

اخر سراغش را شبی طوفان بگیرد

 

تقصیرها بر گردن تو نیست وقتی، حوا، هوای سیب در سر داشت یک عمر

شیطان رسید و زود در اب گل الود، قلاب را انداخت تا انسان بگیرد

 

حالا دعای من گناه بعدی توست، حالا گناه من، دعای بعدی تو

این دوره ی تسبیح را تکرار کن تا، مثل وبا این شهر را عصیان بگیرد

 

 

هرگز دری را وا نکن تا بسته باشد، هر راه برگشتی به سمت با تو بودن

این خانه با زندانی خود خو گرفته، دیگر نباید عطر زندانبان بگیرد‌

 

عنوان شعر دوم : مینا

این طرف خط میناست

ایستاده در کیوسک تلفن

صدای شلیک هایی که سمت سینه سرخ ها

نشانه می رود را می شمارد

 

آن طرف خط "من"

"تو"

"ما" ایستاده ایم

 

قطع می شود

وصل می شود

 

از زیر قرآن رد می شوی

پوتین هایت را جفت می کنی کنار اینه

و زودتر از صدایت به راه می افتی

 

با خودم فکر میکنم

سیم ها، حرف های سیم چین را بهتر می فهمند یا بی سیم چی را؟!

 

بوق می خورد

بوق می خورد

بوق می خورد

.

.

.

انقدر که گوش های تلفن صدای انفجار را می بلعند

 

می پرسی:

وقت "لی لی" چه فرقی می کند ادم کدام پایش را زودتر بردارد؟

 

 

عنوان شعر سوم : تئاتر

با بلیط مچاله ای روی

اخرین صندلی سوار شدم

جمعیت توی هم قدم میزد

من به تنهاییم دچار شدم

 

وقت اکران‌ چشم هایت بود

یک نفر پرده را عقب می برد

تا رسیدن به روزهایی که

هر نگاهت به درد من میخورد

 

تا رسیدن به روزهایی که

هر دومان نقشه ی پریدن را

بال هامان به سقف میخوردُ

باز تمرین دل بریدن را ...

 

روی سن امدی و خندیدی

قند توی دلم...چه شیرین ست

این که تو توی کادر باشی و من

سقف سالن چقدر پایین ست

 

عینکت را زدم به چشمانم

این غم از راه دور هم پیداست

من همان نقش دومت هستم

راستی نقش دومت این جاست؟

 

 

پرده ها روی سن جلو میرفت

پرده ی اخر نمایش بود

نور بر صندلی من می ریخت

جای خالی ...همین گزارش بود

 

فرزانه شفیعی

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

عنوان شعر اول : دوره ی تسبیح

اغاز خوبی داشت.... اما عشق گاهی، باید در اوج دلبری پایان بگیرد

دل دل کند بین دو راهی های مانده ، تا از مسیر آمده تاوان بگیرد

 

نقل جدایی من و تو نقل دریاست، دریا همیشه از رسیدن ناگریزست

یک عمر ساحل می نشیند پای او تا ،

اخر سراغش را شبی طوفان بگیرد

 

تقصیرها بر گردن تو نیست وقتی، حوا، هوای سیب در سر داشت یک عمر

شیطان رسید و زود در اب گل الود، قلاب را انداخت تا انسان بگیرد

 

حالا دعای من گناه بعدی توست، حالا گناه من، دعای بعدی تو

این دوره ی تسبیح را تکرار کن تا، مثل وبا این شهر را عصیان بگیرد

 

 

هرگز دری را وا نکن تا بسته باشد، هر راه برگشتی به سمت با تو بودن

این خانه با زندانی خود خو گرفته، دیگر نباید عطر زندانبان بگیرد‌

 

نقد:

انگار قافیه‌بندی در قالب‌های کهن به ویژه در غزل ناگزیر است با آن که وزن را به نوعی چارپاره غزل برده‌اید ولی همان پسوند غزل کار خود را می‌کند قافیه با ردیف همراه می‌شود و این ترکیب یک فضای خیال برای شاعر خلق می‌کند حال شاعرانی که مهارت بیشتری دارند مثل شما می‌کوشند به گونه‌ای آن را به فضای خیال اولیه گره بزنند دست کم به همان احساس اولیه ببرند و آنان که مهارت چندانی ندارند که آسمان و ریسمان را به هم می‌بافند. این بافتنی در مورد شما صادق نیست فضای احساس شما از ابتدا تا انتهای شعر یکدست می‌ماند اما پراکندگی تصویرهای جزء تابع همان همنشینی قافیه و ردیف هستند که ناگزیری آن را تا اندازه‌ای اشاره کردم حال ببینیم این پراکندگی‌ها تا چه حد است:

بیت اول که به نوعی برخورد تازه است با همان مضمون «که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل‌ها» که برخورد متفاوت شما قابل تقدیر است.

بیت دوم با قافیه‌ی توفان به فضای دریا می‌رود با این تفاوت که فضای احساس عاشقانه همچنان جریان دارد اما شما همان آغاز و پایان عشق را در هجران بیان می‌کنید با تصویری از دریا.

در بیت سوم و چهارم که قوافی انسان و عصیان هستند ناچار شما به فضای اسطوره‌ای خلقت می‌روید با همان کوشش که فضای احساسی عاشقانه را رها نکنید و نگاه شما به اسطوره هم تازگی دارد اما یادآور می‌شوم که در زندگی بخشیدن به این اسطوره چندان مؤفق نیستید و اسطوره در حد یک تلمیح باقی می‌ماند اگر اسطوره را زنده می‌کردید و به زمان می‌آوردید مؤفق بودید.

و بالاخره بیت آخر هم با قافیه زندانبان به فضای زندان می‌رود گرچه باز هم نگاه تازه شما به این تصویر قابل تقدیر است و چسباندن این فضا به فضای احساس عاشقانه هم توفیق دارد اما پراکندگی تصاویر تهمت قافیه‌بندی را از شما دور نمی‌کند

 

عنوان شعر دوم : مینا

این طرف خط میناست

ایستاده در کیوسک تلفن

صدای شلیک هایی که سمت سینه سرخ ها

نشانه می رود را می شمارد

 

آن طرف خط "من"

"تو"

"ما" ایستاده ایم

 

قطع می شود

وصل می شود

 

از زیر قرآن رد می شوی

پوتین هایت را جفت می کنی کنار اینه

و زودتر از صدایت به راه می افتی

 

با خودم فکر میکنم

سیم ها، حرف های سیم چین را بهتر می فهمند یا بی سیم چی را؟!

 

بوق می خورد

بوق می خورد

بوق می خورد

 

انقدر که گوش های تلفن صدای انفجار را می بلعند

 

می پرسی:

وقت "لی لی" چه فرقی می کند ادم کدام پایش را زودتر بردارد؟

نقد:

شعر بسیار خوبی است برای توصیف جنگ و برخورد مثبت با آن که این برخورد را توجیهی نیست. کاریکلماتورها به خوبی همراه روایت شده و تنها یک بازی زبانی نیستند بلکه در خدمت روایتند و این ویژگی شاید برای معرفی این کاربرد بهترین نمونه است که اغلب افراد وقتی درگیر کاریکلماتور می‌شوند چنان درگیر می‌مانند که شعرشان تابع کاریکلماتور می‌شود و اساس متن را اشغال می‌کند تا حدی که آن متن را باید کاریکلماتور نامید. شما از این عیب مبرا هستید شما این بازی زبانی را به خدمت روایت درآورده‌اید که همه‌ی بازی‌های زبانی و آرایه‌های لفظی باید در خدمت روایت باشند والا مضرند.

اوج شعر در مصراع پایانی است که معلولیت جنگی را در قالب یک بازی کودکانه تصویر می‌کند با این تفاوت که در بازی لی‌لی، کودک خود بازیگر است نه بازیچه و اگر جنگ را یک بازی بگیریم و بخواهیم مثبت به آن بنگریم باید نوع جنگ مشخص شود که جنگ مثبت، تنها دفاع است و مقدس و واجب نه هر جنگی که بازیگران هرگز لی‌لی نمی‌کنند. اگر این احساس را به من خواننده منتقل نکرده بود و این درگیری را برای من ایجاد نمی‌کرد که قطعاً خواست شاعر هم نیست شعر بسیار خوبی بود همان گونه که در ابتدا هم گفتم.

 

عنوان شعر سوم : تئاتر

با بلیط مچاله ای روی

اخرین صندلی سوار شدم

جمعیت توی هم قدم میزد

من به تنهاییم دچار شدم

 

وقت اکران‌ چشم هایت بود

یک نفر پرده را عقب می برد

تا رسیدن به روزهایی که

هر نگاهت به درد من میخورد

 

تا رسیدن به روزهایی که

هر دومان نقشه ی پریدن را

بال هامان به سقف میخوردُ

باز تمرین دل بریدن را ...

 

روی سن امدی و خندیدی

قند توی دلم...چه شیرین ست

این که تو توی کادر باشی و من

سقف سالن چقدر پایین ست

 

عینکت را زدم به چشمانم

این غم از راه دور هم پیداست

من همان نقش دومت هستم

راستی نقش دومت این جاست؟

 

پرده ها روی سن جلو میرفت

پرده ی اخر نمایش بود

نور بر صندلی من می ریخت

جای خالی ...همین گزارش بود

 

نقد:

پرشی که شاعر را از فضای تئاتر به فضای عاشقانه خیال می‌برد زیباست اما روایت ابهام‌هایی دارد که به نظر می‌رسد وزن و قافیه به شما تحمیل کرده است:

در بند اول با سوار شدن به صندلی به خوبی حرکت ذهنی تصویر می‌شود اما در پایان بند دوم ابهامی وجود دارد که تهمت تحمیل در پی دارد:

وقت اکران‌ چشم هایت بود

یک نفر پرده را عقب می برد

تا رسیدن به روزهایی که

هر نگاهت به درد من میخورد

این «به درد من می‌خورد» گویا نیست یک کلی‌گویی است که حدس می‌زنم نتوانسته‌ای آنچه را می‌خواستی بیان کنی گرچه در بند بعدی سعی می‌کنی آن روزها را توصیف کنی که باز هم با حذف‌های تحمیلی مؤفق نمی‌شوی:

تا رسیدن به روزهایی که

هر دومان نقشه ی پریدن را

بال هامان به سقف میخوردُ

باز تمرین دل بریدن را ...

در بند بعد هم بیان شیرینی قند به طنز جلفی رسیده و دلیل کوتاهی سقف سالن هم نامشخص است.

بحث عینک و رد دیدگاه‌ها جالب است ولی در پایان جای خالی خوب پر نشده است.

 

خود سانسوری

 

خود سانسوری

 

عنوان شعر اول : شعر1

لب های رنگی ات را که جا می گذاری

دست باد خواهم داد

نقاش عشوه گری که

می دانم در برابر زیبایی ات

پریشان تر خواهد شد

اگر خواب پروانه ها همیشه یک رنگ نیست

و برگ ها مدام می میرند

رویش انتظاری ست

که باران نام دارد

 

عنوان شعر دوم : شعر2

گلدان با دهانی باز

ها که می کند

گل می دهد

پشت پنجره ای که خورشید هر روز

دست می برد توی تنش

و باد طوری راهش را کج می کند

که چشم هایش درست بیفتد توی چشم هاش

بانوی درهای بسته!

امتداد تصویرهای آینه!

زخمی تمام ساعت ها!

می بینی؟

جهان از پشت پنجره هم می تواند

بزاید

 

عنوان شعر سوم : شعر3

خدای جاروهای پیشی!

خدای زنبیل های کوچک رنگی!

خدای آفتاب خورده ی عباپوش مشکی!

خدای گوشه نشین جدول!

زمین خوردن را بلدی

و زخم ها را می فهمی

مادر تمام کوچه های خاکی!

مادر بچه های فوتبال زیر ذل آفتاب!

با توپ های لاکی

شام کی آماده می شود؟

بچه ها به خواب رفته اند

آب به جوش آمده ات را

روی تمام صندلی های سازمان های قانونی بریز

صبح که دوباره بیاید

به پیامبرانت

بشارت ده

شهر آغاز شده

و معجزه شان باید سکه باشد

 

فاطمه جمعه شاد

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

نقد:

شعرهایت یک سیر نزولی دارند از خوب به ضعیف. شعر اول خوب است و شعر دوم ماهیت خوبی دارد ولی در روایت قدری مشکل دارد که باید آن را متوسط دسته‌بندی کنم و شعر سوم به شعار رسیده است که بهتر است ویژگی‌های این دسته‌بندی را بررسی کنیم:

شعر اول فضای استعاری خوبی را شکل داده است البته می‌توانست عالی باشد یک ایراد که شاید از نظر عده‌ای ایراد نباشد و برجستگی باشد نامعلوم بودن مخاطب شعر است که خواننده بیشتر درگیر شناختن این مخاطب می‌شود و از فضای اصلی شعر دور می‌گردد. شناخت این مخاطب به گونه‌ایست که حل آن حسی به خواننده می‌دهد که انگار هدف از سرودن همین بوده است و بس و باید اشاره کنم که شعرهایی از این دست که در پایان تنها پدیده‌ی توصیفی شناخته می‌شود شعر نیستند و چیستان هستند البته شعر شما این هدف را دنبال نمی‌کند و فضای استعاری ترسیم شده در آن کامل است ولی اگر این مخاطب معرفی شده بود بهتر بود و نکته دیگر این که در پایان معرفی باران می‌توانست زیباتر باشد:

رویش انتظاری‌ست

که باران نام دارد

شعر دوم مشکلاتی دارد که آن را تا سطح متوسط پایین می‌آورد. یکی ابهامی است که در مرجع ضمیرها دیده می‌شود:

که چشم‌هایش درست بیفتد توی چشم‌هاش

دقت کنید هیچ کدام از دو مرجع روشن نیستند علاوه بر آن این آوردن دو ضمیر عین هم در یک عبارت با آن که دو مرجع «باد و گلدان» پیش از این عبارت آمده‌اند اما جابجایی آن‌ها مشخص نیست در این گونه موارد باید تأملی در روایت داشته باشیم اتفاقاً زبان فارسی از زبان‌هایی که این ابهام کمتر در آن دیده می‌شود پس بهتر است مراقب باشیم و اما ابهامی که در پایان شعر دیده می‌شود و شاید تعمدی در کار بوده است و من باور دارم که این ابهام عمدی است به دلایلی که اشاره نمی‌کنم و خود شاعر می‌داند ولی یادآور می‌شوم که این گونه خودسانسوری‌ها درست نیست البته اگر حدس من در خود سانسوری درست باشد توصیه می‌کنم شگردهای کنایی را برای روایت این گونه موارد پیدا کنید همان گونه که در این جا به کار گرفته‌اید که ظاهراً نیاز نبوده است اگر هم اشتباه می‌کنم به برداشت شخصی من نسبت دهید و به ذهنیت خواننده که اگر ایرادی هست از خواننده است:

بانوی درهای بسته!

امتداد تصویرهای آینه!

زخمی تمام ساعت‌ها!

می بینی؟

جهان از پشت پنجره هم می‌تواند

بزاید

ولی اگر بپذیریم که این تصویر به همین شکل که آمده باید می‌آمد ابهامی که در «امتداد تصویرها و زخمی ساعت‌ها» نهفته است به جا می‌ماند این کنایه‌ها روشن نیستند گرچه خواننده از «درهای بسته» به تعبیری می‌رسد ولی اگر روشنایی بیشتری در این دو کنایه بود بهتر بود.

و شعر سوم که می‌توانست فضای استعاری به گونه‌ی دو شعر پیشین شکل بگیرد با خداهایی که در ابتدا شعر می‌آیند ولی پس از دو سه مصراع به ورطه‌ی شعار می‌افتد و خداها در خدای یکتا ادغام می‌شوند و متن تنها یک گلایه است از خدا که چرا چنین است باید توجه داشته باشیم هر گاه متنی به یک پیام شسته رفته برسد و همه‌ی خوانندگانش به یک برداشت مشخص برسند آن متن دیگر بیانیه است و شعر نیست افتادن در این ورطه متأسفانه بلایی است که اغلب دچار آن می‌شویم و دلیلش هم رسالت پیام رسانی است که ما ایرانیان به آن مبتلا هستیم و باید خود را مداوا کنیم و بدانیم که جای پیام رسانی در هنر و ادبیات نیست شعر و ادبیات و تمام هنرها آیینه‌هایی هستند که مخاطب خود را در آن‌ها می‌بیند نه هنرمند را. اشاره کنم که همین متن شعارزده هم ابهام‌هایی دارد که بهتر است اشاره کنم اولین ابهام در صفت «پیشی» است که برای جارو آمده که من نفهمیدم چیست البته شاید ضعف از من خواننده باشد نمی دانم و دوم در دو مصراع پایانی آغاز شدن شهر و سکه بودن معجزه را هم نفهمیدم:

شهر آغاز شده

و معجزه‌یشان باید سکه باشد

 

شگردهای روایت

 

شگردهای روایت

 

عنوان شعر اول : خبر آمدنت

خبر را دست به دست می چرخانی

به من که رسیدی

پای گل های روسری ام آب می ریزی

دکمه های پیراهنم

سرک می کشند به انارهایی که

قرار بود با دست های تو چیده شوند

نقل های دامنم را

برای روز مبادا نگه میدارم

خبر به انتهای کوچه رسید

ریسه می رود حیاط

کل می کشند درخت ها

شمعدانی ها خواب تور سفید می بینند

تو

با بهار می آیی

تکه

تکه

تکه استخوان هایت را بو می کنم

دست هایت را

کجای جنگ جا گذاشته ای

که هر چه دست می برم

انگشت حلقه ات را پیدا نمی کنم

روز مبادا رسید

خبر کوچه را پر می کند

باد گل های روسری ام را می چیند

و نقل ها به سوگ آمدنت

سیاه می پوشند

 

عنوان شعر دوم : جنگ

فهمم را میان کلمات روزنامه می پیچم

روزنامه ای که تاری اتاق را می برد

و نور را به پیشانی ات می کوبد

فهمم را میان کلمات روزنامه می پیچم

روزنامه پر می شود از کودکانی که

راه خانه را گم کرده اند

به یتیم خانه ها

به خانه های یتیم

هیچ روزنامه ای سرک نمی کشد

تو

دست بکش از پنجره

خواب را از پیشانی ات دور کن

نوری که به قلبت اصابت نکند

نور نیست

کور سوئی ست برای رنجیدن

کور سوئی ست برای رنجاندن

فهمم را میان کلمات روزنامه می پیچم

روزنامه ای که درد را

در آن به هر زبانی بنویسم

درد می کند

و آتش را در هر گوشه اش

خانه های زیادی را می سوزاند

و تو را

هر گوشه این اتاق پنهان کنم

گوشه ای از جنگ را

از روزنامه ها دور کرده ام

فهمم را میان کلمات روزنامه می پیچم

ملحفه سفید را روی شانه ات

و ترس در مشت هایم گره می خورد

فردا

روزنامه ها تیتر می زنند

زنی دوست نداشت

محبوبش را در لباس جنگ ببیند

 

پ ن: من چقدر احمق بودم که می خواستم لکه های خون راازشیشه ها پاک کنم باروزنامه هایی که از جنگ می نویسند (داود سوران)

 

عنوان شعر سوم : صلح

از صلح حرف می زنی

با لباسی که بوی جنگ می دهد

 

گلوله را به خانه می بری

و پیشانی مادرت را می بوسی

بندهای پوتینت را

به موهای دخترت می بافی

و به یاد چشم

پسرانی که به بلوغ نمی رسند

برای پسری که در راه نداری

نام زیبا انتخاب می کنی

 

از صلح حرف میزنی

با جای خالی صفحه دوم شناسنامه ات

با زنی که جنگ

اثر پدرش را مفقود کرده است

 

به اتاق پناه می بری

با تنی که بوی جنگ می دهد

و می اندیشی

به جنگنده ای که صبح تو را

به کودکان نشان خواهد داد

 

رها زاهدی (پرهام)

 

نقد این شعر از : محمد مستقیمی (راهی)

عنوان شعر اول : خبر آمدنت

خبر را دست به دست می‌چرخانی

به من که رسیدی

پای گل‌های روسریم آب می‌ریزی

دکمه‌های پیراهنم

سرک می‌کشند به انارهایی که

قرار بود با دست‌های تو چیده شوند

نقل‌های دامنم را

برای روز مبادا نگه می‌دارم

خبر به انتهای کوچه رسید

ریسه می‌رود حیاط

کل می‌کشند درخت‌ها

شمعدانی‌ها خواب تور سفید می‌بینند

تو

با بهار می‌آیی

تکه

تکه

تکه استخوان‌هایت را بو می‌کنم

دست‌هایت را

کجای جنگ جا گذاشته‌ای

که هر چه دست می‌برم

انگشت حلقه‌ات را پیدا نمی‌کنم

روز مبادا رسید

خبر کوچه را پر می‌کند

باد گل‌های روسریم را می‌چیند

و نقل‌ها به سوگ آمدنت

سیاه می‌پوشند

 

نقد شعر اول:

شعر مؤفقی است بویژه در روایت، شگردهایی دیده می‌شود که هم روایت را لطیف و غافلگیرکننده می‌کند هم به توصیف کمک می‌کند. شعر که فضای جنگی دارد با خبری آغاز می‌شود که مخبر با موضوع خبر یکی است و این یگانگی یکی از آن شگردهای زیباست و بعد سرایت این خبر به پدیده‌های ریز و درشت: از گل‌های روسری که مخبر آن‌ها را آبیاری می‌کند ولی در اصل با اشک صاحب روسری آبیاری شده‌اند و این درآمیختگی پدیده‌ها شگرد دیگری است که روایت را برجسته می‌کند و بعد تصویری بسیار زیبا و زیرکانه با سرک کشیدن دکمه‌های پیراهن به انارهایی که قرار بوده است با دست‌های مخبر چیده شوند. تصویر گرچه اروتیک است اما ساختار زننده و چندش‌آوری چون بسیاری از تصویرهای جوانان امروزی ندارد بسیار لطیف و دو بعدی است و شاید در نگاه ابتدایی ظاهر نشود و این هم شگرد دیگری برای روایت آنچه در فرهنگ ما تابو است ولی روایت آن گاهی ضرورت دارد و بالاخره نقل‌های دامن که برای روز مبادا هستند و این نقل‌ها و روز مبادا هم همان شگرد قبلی است با پنهان‌کاری بیشتر چرا که ضرورت دارد پنهان‌تر باشد. از این جا به بعد خبر، خود شخصیت می‌یابد و بی آن که نیاز به مخبر داشته باشد خود تا انتهای کوچه می‌رود زیرا لازم است مخبر در همین فضا بماند و بعد ریسه رفتن حیاط با آن ایهام زیبا در واژه‌ی «ریسه» و کل کشیدن درختان و خواب دیدن شمعدانی‌ها که به گل سفید نشتنشان به رؤیا تبدیل شده است. از این جا به بعد تو می‌آیی که پیش از این با خبر آمده‌ای و این تو دیگر استخوان‌هاست که با بهاری که با ریسه رفتن حیاط و کل کشیدن درختان و رؤیای شمعدانی‌های آمده است می‌آیی و بعد آنچه که در این استخوان‌ها جستجو می‌شود زیباست بوی تو و انگشت انگشتری که در آن ها نیست و معلوم نیست دست‌ها در کجای جنگ مانده است و این اوج شعر است. واقعاً دست‌های شهید در کجای جنگ مانده است؟ پرسشی که هماره در تاریخ جاری است و این حستجو زیباست چرا که روز مبادا رسیده است و دستان تو نیست تا حلقه‌ی روز مبادا را بر انگشتت کنم و در انتها خبر به باد تبدیل می‌شود و گل‌های روسری را تاراج می‌کند و سیاه‌پوشی نقل‌های دامن.

آغازی زیبا، روایتی شگفت‌انگیز و یک پایان ادامه‌دار تا همیشه‌ی تاریخ. یک فضای استعاری کامل در فضایی جنگی.

عنوان شعر دوم : جنگ

فهمم را میان کلمات روزنامه می‌پیچم

روزنامه‌ای که تاری اتاق را می‌برد

و نور را به پیشانیت می‌کوبد

فهمم را میان کلمات روزنامه می‌پیچم

روزنامه پر می‌شود از کودکانی که

راه خانه را گم کرده‌اند

به یتیم‌خانه‌ها

به خانه‌های یتیم

هیچ روزنامه‌ای سرک نمی‌کشد

تو

دست بکش از پنجره

خواب را از پیشانیت دور کن

نوری که به قلبت اصابت نکند

نور نیست

کور سوئی‌ست برای رنجیدن

کور سوئی‌ست برای رنجاندن

فهمم را میان کلمات روزنامه می‌پیچم

روزنامه‌ای که درد را

در آن به هر زبانی بنویسم

درد می‌کند

و آتش را در هر گوشه‌اش

خانه‌های زیادی را می‌سوزاند

و تو را

هر گوشه‌ی این اتاق پنهان کنم

گوشه‌ای از جنگ را

از روزنامه‌ها دور کرده‌ام

فهمم را میان کلمات روزنامه می‌پیچم

ملحفه‌ی سفید را روی شانه‌ات

و ترس در مشت‌هایم گره می‌خورد

فردا

روزنامه‌ها تیتر می‌زنند

زنی دوست نداشت

محبوبش را در لباس جنگ ببیند

 

پ ن: من چقدر احمق بودم که می‌خواستم لکه‌های خون راازشیشه‌ها پاک کنم باروزنامه‌هایی که از جنگ می‌نویسند. (داود سوران)

نقد شعر دوم:

این هم یک شعر مؤفق دیگر قهرمان شعر پیشین «خبر» بود و قهرمان این شعر «روزنامه» است روزنامه‌ای که راوی درک و فهمش را میان کلمات روزنامه «می‌پیچد» انگار لای روزنامه پیچیده است تا به سطل بسپارد کنایه‌ای بسیار زیبا در این که روزنامه با درک ما چه می‌کنند؟! و پس کاربرد دیگر و اصلی روزنامه به میان می‌آید و آن پاک کردن شیشه با روزنامه است که برترین استفاده‌ی از آن معرفی می‌شود چرا که شیشه‌ها را پاک می‌کند تاری اتاق را می‌برد و نور را به پیشانیت می‌کوبد در این جا راوی به ترجیح‌بند خود بر می‌گردد: « فهمم را میان کلمات روزنامه می‌پیچم» و اشاره می‌کند به آنچه که روزنامه‌ها می‌کنند و آنچه که باید بکنند و نمی‌کنند:

روزنامه پر می‌شود از کودکانی که

راه خانه را گم کرده‌اند

به یتیم‌خانه‌ها

به خانه‌های یتیم

هیچ روزنامه‌ای سرک نمی‌کشد

و بعد به خود می‌آید و نهیب می‌زند به خویش که چرا نوری که از پنجره‌ی پاک شده به پیشانیت خورده به قلبت اصابت نکرده و دل خوش کرده‌ای به روزنامه‌ها و خبرها؟ و دوباره با ترجیح‌بند با خود درگیر می‌شود که بیان درد از زبان روزنامه‌ها خود درد است و و بیان آتش، خانه‌سوز است و با یک شگرد زیبا در همین فضا گریز می‌زند به که اگر تو را از روزنامه‌ها پنهان کنم و در پستوی خانه بگذارم گوشه‌ای از جنگ و تاریخ را از روزنامه‌ها دور کرده‌ام و برای آخرین بار به ترجیح‌بند خود برمی‌گردد و رفتاری می‌کند که که تیتر فردای روزنامه‌ها ‌شود: عکس شهید را با ملحفه‌ی سفید می‌پوشاند و مشت‌هایش را گره می‌کند:

ملحفه‌ی سفید را روی شانه‌ات

و ترس در مشت‌هایم گره می‌خورد

فردا

روزنامه‌ها تیتر می‌زنند

زنی دوست نداشت

محبوبش را در لباس جنگ ببیند

آغازی زیبا و کند و کاوهای درونی راوی زیبا و گریز، زیباتر و یک پایان خوب.

 

عنوان شعر سوم : صلح

از صلح حرف می‌زنی

با لباسی که بوی جنگ می‌دهد

 

گلوله را به خانه می بری

و پیشانی مادرت را می بوسی

بندهای پوتینت را

به موهای دخترت می‌بافی

و به یاد چشم

پسرانی که به بلوغ نمی‌رسند

برای پسری که در راه نداری

نام زیبا انتخاب می‌کنی

 

از صلح حرف می‌زنی

با جای خالی صفحه دوم شناسنامه‌ات

با زنی که جنگ

اثر پدرش را مفقود کرده است

 

به اتاق پناه می‌بری

با تنی که بوی جنگ می‌دهد

و می‌اندیشی

به جنگنده‌ای که صبح تو را

به کودکان نشان خواهد داد

 

نقد شعر سوم:

و قهرمان شعر سوم یک رزمنده است که مخاطب شعر است مخاطبی که باز هم با یک شگرد زیبا به نقد کشیده شده است. رزمنده‌ای که با لباس رزم از میدان برگشته با بوی باروت از صلح سخن می‌گوید و قطار فشنگ بر دوش و در رؤیاهایش با دختر نداشته‌اش بازی می‌کند و نامی زیبا برای پسر نداشته‌اش انتخاب می‌کند و برای همسرش که نامش در صفحه دوم شناسنامه‌اش نیامده یعنی همان همسر نداشته‌اش که دختر یک مفقودالاثر است از صلح سخن می‌گوید و با همان بوی باروت تنش به اتاق پناه می‌برد در حالی که به جنگنده‌ای می‌اندیشد که فردا برای بمباران پرواز می‌کند تا کودکان را بکشد.

یک فضای جنگی بسیار گسترده در استعاره‌ای شگفت که هرچیز و هرکس را که در جای خود نیست در بر دارد یک انتقاد گسترده که تنها در جنگ نیست که همه جاست و شعر سوم مؤفق شماست.

 

روایت یا لفاظی

  روایت یا لفاظی     عنوان مجموعه اشعار : ... عنوان شعر اول : باران بعد از باران هر کدام از ما یک نفر را می‌خوابانیم در گل گ...

بازدیدها